eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
202 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌸 کتلت ها را دست زینب خانم دادم.🧕 زینب باتعجب به کتلت ها نگاه کرد.گفتم: منصورآورده. وقتی زینب لقمه کوچکی برایم گرفت، دستش را رد کردم. بغض داشت خفه ام می کرد.لیلا هم حال وروز خوبی نداشت . 😫 حدس می زدم بادیدن دا و بچه ها بیشتر غصه دارشده. هرچند چیزی بروز نمی داد، ساکت بودوحرف نمی زد😶 ولی من می فهمیدم درونش چه می گذرد.دو، سه بار تا حرف زدم اشک هایش ریخت.😭 تصمیم گرفتم آن شب کنارش بمانم. حدس زدم با ماندم می توانم او را ازاین وضع روحی بیرون بیاورم. نمازمان را توی اتاق خواندیم وآمدیم بیرون. دیدم توی ایوان موکت انداخته اند وبقچه نان را پهن کرده اند .پیرمردها ، حسین وعبدالله یک طرف، زن ها هم طرف دیگر نشسته بودند. من ولیلا هم نشستیم . هندونه ها 🍉را قاچ کردند وبه هر کداممان تکه ایی دادند. دلم ضعف می رفت. همان طور که لقمه می گرفتم، حواسم به لیلا هم بود هر حرفی می زدم، خیلی کوتاه جواب می داد. شاممان را که خوردیم، بلندشدم،کفش هایم👟 را پوشیدم واسلحه ام🔫 را که معمولا از خودم جدا نمی کردم، برداشتم. لیلا پرسید: کجا؟ گفتم: می خوام برم قدم بزنم. می ای؟ گفت: آره وبلند شد.چون از سمت پادگان دژ صدای شلیک وانفجار 💥می آمد به طرف در جنت آباد که تقریبا در امتداد پادگان قرارداشت رفتیم. از جلوی در به خیابان نگاه کردم. خلوتی وتاریکی🌒 خیابان آدم را می ترساندوفکر نفوذ نیروهای بعثی را تقویت می کرد. ولی وقتی به سمت پادگان دژ نگاه کردم باخودم گفتم: وقتی پادگان ونیروهایش هستند، پس امنیت هم هست. بعد دست لیلا را گرفتم وبه داخل برگشتیم وبه طرف انتهای جنت آبادبه راه افتادیم. کم کم شروع کردم به حرف زدن تا اورا هم به حرف بیاورم.🤨 از خاطرات خوش گذشته می گفتم واز لیلا می پرسیدم یادش هست؟ اوهم جواب می داد وتعریف می کرد. همین طور که جلو می رفتیم، یک دفعه خودم را جلوی تابلوی📰 اعلانات دیدم. قلبم از جا کنده شد. ناخودآگاه ایستادم. دلم می خواست در آن لحظه لیلا درکنارم نبود، جلو می رفتم، جای دست بابا را روی تابلو غرق بوسه می کردم. 😘 به سختی جلوی خودم را گرفتم وصدای در نیامد. دوباره راه افتادیم. شب مهتابی🌙 بود واین باعث می شد، شب هایی که خانه مان در بصره یا محله قزلی بود وبرق نداشتیم یادم بیفتد و دلم بیشتر بگیرد. همان موقع لیلا گفت: کاش علی بود. سه، چهار ماه است که رفته. کاش بیاید. اگر علی اینجابود این بار این قدر سنگینی نمی کرد.دا این قدر خودخوری نمی کرد.😨 📚برگرفته از کتاب دا ..... 🌱_______🥀 @shahid_aviiny