#پارت_صد_و_شصت_وهفتم🦋🌸
آن ها دوستان علی😉 بودند. آن قدر که نگران اوضاع خطوط و سرنوشت جنگ بودم، خجالت را کنار گذاشته بودم. هر آشنایی می دیدم، جلو می رفتم و می پرسیدم: چه خبر؟ می گفتند: اوضاع خرابه. عراقی ها سرتا پا مجهزند، ما هیچی❌ نداریم . آن یکی می گفت: امروز حسابشون رو رسیدیم. فقط اگه هواپیماها 🛩بیان مواضع این ها را بکوبند، ما جلوی نفرات پیاده شون رو می گیریم . کمی که گذشت ، سروصداها آرام تر شد . صدایم کردند. 🗣 رفتم توی حیاط. عبدالله معاوی آمده بود دنبالم . تا مرا دید ، جلو آمد وگفت: آبجی می خوام بیای بریم عباسیه، اونجا مردم پر شدن، بریم ببینیم اوضاعشون چطوریه. 👱♂به بچه ها گفتم: من می رم عباسیه سربزنم زود برمی گردم . 🍃 با عبدالله راه افتادیم. اون بچه بازار صفا بودوعباسیه را خوب می شناخت. 😊ولی من تا به حال آنجا نرفته بودم، از بازار که رد شدیم، خیلی دلم گرفت. تایک هفته پیش راه نبود آدم از اینجا بگذرد ولی حالا به جز یکی ، دوتا مغازه لبنیاتی ونانوایی همه بسته بودند. روی یکی، دوتا گاری هم سیب زمینی 🥔هم پیاز می فروختند. از آن همه بروببا وهیاهوی بازار صفا خبری نبود. همه چیز از یک اتفاق ناخوشایند 😢خبر می داد. مغازه ماشالله آشی که آش هایی در خوشمزگی😋 زبانزد همه بود و این همه رفت وآمد داشت، سوت وکور، خاک می خورد. از همشهری های عرب زبان مان که لباس و عطریات از کویت می آوردندوبساط راه می انداختند، 😞 از زن های روستایی 👩🏭 که سرشیر، کره محلی و مرغ🐓 یا کنار می فروختند، از رطب 🍱فروش ها وماهی فروش ها 🐟 که از تازگی جنس شان تعریف می کردندومشتری جلب می کردند، خبری نبود. آن ها رفته بودندوقشنگی اینجا رابا خود برده بودند. با ناراحتی بازار را پشت سر گذاشتیم وبه عباسیه رسیدیم. 😉 پسر جوانی🧓 جلوی در نشسته ، تفنگ ام یکی در دست داشت. سلام کردم وگفتم: به ما گفتند، اینجا کار هست چه خبره؟ مشکلی هست؟ گفت: اینجا چند تا مریض داریم. 😨 اوضاع هم خوب نیس. همه ترسیدندو روحیه شون رو باختند.😣 می گویند ما داریم شکست می خوریم. اخه توپخانه عراقی ها روبه روی ما اون ور شطه. وقتی می زنه، اینجا غوغا به پا می شه. گفتم: خب توبهشون بگواین طور نیس . تو اینجا چه کار می کنی؟ بگو نیروها دارن می جنگن. 🤯 گفت: من می گم ولی کسی باورش نمی شه. تا من بخوام یه چیزی بگم، ......
📚برگرفته از کتاب دا
#ادامه_دارد.....
#داستان_شب
🌱_______🥀
@shahid_aviiny