eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
203 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌸 بعد از چند دقیقه سکوت گفت: من دیگه باید بروم. راه افتادیم طرفدر جنت آباد. یک لحظه دیدم بادست‌ راستش‌، دست مرا که شانه به شانه‌ اش می آمدم، گرفت. پنجه هایمان در هم قلاب شد. دلم می خواست نگهش دارم ولی نمی شد. به در جنت آباد نزدیک می شدیم.😔 دستم را‌ که بیشتر فشرد، احساس کردم از همیشه به او نزدیک ترم. با دست راستم بازوی راستش را گرفتم. دستش را از میان انگشتانم بیرون کشید و دور کمرم انداخت‌. فرصت را غنیمت شمردم و سرم را‌ به سینه اش چسباندم.😢 بوی‌ تنش را استشمام می کردم و با خاطر می سپردم. گرمی آغوشش، مهربانی صدایش🗣️، محبتی که با فشار دستانش می خواست به من‌ منتقل کند، همه را سعی کردم در خاطرم ثبت کنم و برای یک عمر در دلم نگه دارم. باز هم می خواستم بگویم؛ تنهایم نگذار. چرا وقتی که بیشتر از هروقت دیگر نیازمند وجودت هستم، می خواهی بروی؟😕 چرا با رفتنت چنین مسئولیت سنگینی را بر دوشم می گذاری؟ توی وجودم پر از حرف بود،پر از فریاد بود‌. ولی چیزی از آن به زبانم نیامد. دیگر چیزی به در جنت آباد نمانده بود. قلبم فشرده می شد و غوغایی در دلم برپا بود. کاش می شد از بغلش بیرون نمی آمدم. یک دفعه لیلا که دیده بود بابا در حال رفتن است، خودش رابدو رساند. من از بغل بابا👨🏻‍🦱کناره گرفتم و بابا اورا در آغوش گرفت. به خودم گفتم: بیچاره لیلا، نمی داند چه لحظات گران قدری را می گذراند. شنیدم بابا به لیلا می گوید: حرف خواهرت رو گوش کن. مواظب خودت باش. از هم جدا نشید. همیشه باهم باشید. لیلا بهت زده😳بابا را نگاه می کرد👀. صورتش کش آمده بود. طاقت نیاورد و به گریه افتاد😭. بابا دوباره بغلش کرد و مثل همیشه که می خواست‌ سر به سر لیلا که کمی تپل بود بگذارد، گفت: چیفتن من ناراحت 😔نباش.❌ ما خودمان باید پشتیبان هم باشیم‌. لیلا کمی آرام شد. بابا یک بار دیگر برا در بغل گرفت. بعد دست داد و سریع رفت. اصلا به عقب بر نگشت و از در جنت آباد خارج شد. یقین کردم از دنیا و مافیها کنده شده. با لیلا ایستادیم و رفتنش را‌ نگاه کردیم👀. نگاه به پدری‌ که عاشقانه دوستش داشتیم. یک دفعه لیلا پرسید: زهرا چرا بابا این طوری‌ حرف می زد؟🤔منظورش چی بود؟🤨 با بغض 🥺گفتم: داشت وصیت می کرد. شاید این آخرین دیدارمان‌ بود. دارد می رود که شهید بشود. بغض لیلا ترکید و اشک هایش سرازیر شد😭. بابا رفت ولی تمام وجودم را تلاطم انداخت. ☹️ 📚برگرفته از کتاب دا ..... 🌱_______🥀 @shahid_aviiny