eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
202 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌸 چیزی نگفتم🗣️❌. نمی توانستم به جبر نگهش دارم. با هم بیرون آمدیم. دیدم زهره فرهادی اتاق غسال ها را جارو زده و صباح هم کمی وسایل آنجا را مرتب کرده است. نمازشان را همانجا خواندند. زهره با آن صورت قشنگ و مهربانش هی می گفت: خواهر حسینی، تو حق داری این طوری‌ به هم بریزی. واقعا کسی نیست به فریاد اینجا برسه. هرچقدر هم بدو بدو کنی فایده نداره دیگر عصر شده بود، عصر روز چهارم مهر‌. با دختر ها ایستاده بودیم بیرون غسالخانه. لیلا هم دست‌ از کار کشیده، آمده بود بیرون. او را به صباح و زهره، اشرف و افسانه معرفی کردم و گفتم🗣️:که لیلا خواهرم است.آن ها هم سلام و علیک کردند و خسته نباشید گفتند. همین طور که مشغول صحبت بودیم، صدای بابا را شنیدم. مرا صدا میکرد‌. می خواستم از خوشحالی😃پر در بیاورم. این دو روز که اورا ندیده بودم❌👀، دلم خیلی برایش تنگ شده بود. با عکس العمل من، لیلا و دختر ها متوجه بابا شدند. من و لیلا دویدیم🏃🏻‍♀️طرفش. بابا اول من و بعد لیلا را در بغلش گرفت و فشرد. به سلام دختر ها هم جواب داد و بعد ساکت ایستاد. به نظرم خیلی خسته می آمد‌. غم😔 عجیبی توی چهره اش👨🏻‍🦱بود. چند لحظه بعد همین که لیلا و دختر ها ما را تنها گذاشتند، بدون مقدمه گفت: زهرا می خوام سفارشی بهت بکنم. انگار دلم را چنگ زدند. با نگرانی😕 پرسیدم: چه سفارشی ؟🤔 سرش را پایین‌ انداخت و سکوت کرد. توی صورتش دقیق شدم. رنگ و روی پریده اش می گفت که این چند شب را نخوابیده❌😴. چشم هایش👁️ بی رمق بود. چشم هایی که همیشه پر از مظلومیت و معصومیت بود. یک آن چهره اش در زندان استخبارات جلوی نظرم آمد. همان لحظه ایی که به دا وصیت کرد، مراقب ما باشد و از من و علی خواست بچه های خوبی باشیم و دا را اذیت نکنیم. این چهره همان چهره شده بود و همان حالت را داشت. احساس کردم برای گفتن حرفش دنبال کلمه می گردد. به دهانش‌ زل زدم😶. نفسم جبس شده بود‌. با خودم کلنجار می رفتم که چه می خواهد بگوید. بالاخره سرش را بالا آورد و توی چشم 👁️هایم نگاه کرد👀. طاقت دیدن نگاهش را نداشتم. سرم را انداختم پایین. سکوت را شکست و با لحنی پر از آرامش گفت: زهرا، علی که نیست. محسن هم که خودت می دونی بچه بی دست‌ وپاییه‌. من خواهرا و برادرات‌ رو، مادرت رو به تو می سپرم. تا علی از تهران برگرده، مواظب اینا باش. ممکنه من برم، دیگه نیام. بالاخره شهادت هست، اسارت هست، مجروحیت هست. ما راهی رو می ریم که آگاهیم بهش. می دونیم چه اتفاقی می افته. به خاطر همین، من بچه ها و مادرت رو به تو می سپرم. البته خدا هست منتهی بعد از من مسئولیت بچه ها به گردن توست. تحمل شنیدن این حرف ها را از زبان بابا نداشتم ولی می دیدم او چقدر آرام است و با اطمینان دارد می رود‌. از همه چیز دل کنده. حتی حاضر است ما را، من را بگذارد و برود. خیلی سعی کردم تمام عشق و محبتی را که بین من و او بود، کنترل و احساسم را مهار کنم. باید در جوابش چیزی می گفتم🗣️ که احساس نکند در باره من اشتباه فکر کرده است. نباید ناامیدش‌😣می کردم ولی باید می گفتم هنوز به تو احتیاج دارم. هنوز خیلی زود است که مرا، این دختر هفده ساله را بگذاری و بروی. چطور می توانی مرا رها کنی؟ مگر خودت توی خلوت هایمان‌ نمی گفتی که من جز مادرت و بابا کسی رو تو این دنیا ندارم، شما همه کس من هستید. پس چطور شده که این طور از ما دل‌ کندی؟ به سختی نفس می کشیدم 😞انگار چیزی روی سینه ام فشار می آورد. فضا خیلی برایم سنگین شده بود. می خواستم از زیر این همه فشار روحی فرار کنم. می خواستم بگویم حالا که می خواهی بروی این چه تعهدی است که از من می خواهی. قبول این مسئولیت سنگین خیلی برایم زود است. حداقل این را از من نخواه. ولی نهایتا جوابی که دادم، جوابی بود که انگار خودم را دلداری داده باشم تا زودتر این حرف ها تمام شود. گفتم : این چه حرفیه می زنید‌😕؟ایشالله می روید و به سلامت بر می گردید. ما بعثی ها رو تار و مار می کنیم. ماپیروزیم. بابا👨🏻‍🦱با صدای بغض آلودی🥺گفت:🗣️ما همیشه پیروزیم دخترم، منتهی خیانت نمی ذاره. با این خیانتی که داره به ما می شه مطمئن باش که برگشتی نیست. تو این چندروز من تو پلیس راه‌ بین این سرباز ها و ارتشی ها بودم. خود این ها هم سرگردانند. بنی صدر مانع دخالت ارتش شده. خیانت، کار ما رو به اینجا رسونده. وقتی کلمه خیانت را به کار برد، مشت گره کرده اش را به تابلویی که کنارش ایستاده بودیم، کوبید. حرفی نداشتم‌ بگویم. پرده اشک😢جلوی چشمانم 👁️ را گرفته بود. توی وجودم درگیر جدال سختی بودم. نمی خواستم اشک هایم اراده او را سست کند. از طرفی تمام وجودم فریاد می زد🗣️؛نکند این آخرین دیدار باشد، آیا این آخرین نگاه 👀های من به باباست؟😕 📚برگرفته از کتاب دا ..... 🌱________🥀 @shahid_aviiny