eitaa logo
شهـــــ⚘ــــــیدانـہ
248 دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
969 ویدیو
28 فایل
⚪️🔹 ◎﷽◎ ⚪️🔹 🌸🍃‌ - از ڪجا گرفتـی ؟! + چے رو ؟! - رزق |شهـادت‌| ... + از سحـرهـا هنگـام تنهایےام با خـدا :) دوست شهیدت داره صدات میکنه🌹 با رمز عملیات 🌸یا زهرا🌸 وارد کانال بشید🙏 شهیدانه https://eitaa.com/shahidaneh_313
مشاهده در ایتا
دانلود
ما ملتِ سیاسی هستیم؛ ما ملتی هستیم که باهمین اشک‌ها سیل جریان می‌دهیم و خرد میکنیم سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است..! •| امام‌ خمینی‌ره @shahidaneh_313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 اثرات درمانی شگفت انگیز بر ائمه اطهار (ع) خصوصا امام حسین (ع) از زبان حکیم حسین خیراندیش @shahidaneh_313
💚مرآت- قبل رفتن مواردی بود که از شما بخواهد برایش انجام دهید؟ 🌹ازم خواسته بود که در مراسم هایش نکنم و هر زمانی به شهادت رسید برای دیدن پیکرش با نروم. که آن روز هرکاری کردم که یک چفیه سفید به سرم بیندازم نشد. 💚مرآت- آیا شهادت و نبودش را باور کردید؟ 🌹بعد از شهادتش همش فکر می کردم خوابم و حسین از سوریه . 🌹و وقتی که واقعا خبرش را شنیدیم گفتم همیشه آرزو داشتی که بچه ات اولین قدمش را روی سنگ قبرت بگذارند که به آرزویت رسیدی. 🌹هر زمانی که مدافعان حرم برمی گشتند برای استقبال می رفتم و فکر می کردم حسین داخل اتوبوس هست و پیاده می شود.😔 🌹تا الان خلا و را احساس نکردم و هر ازش خواستم برام برآورده کرده است وجود فیزیکی ندارد اما در خانه احساسش می کنم و کاری می کنم که بچه ها نبودش را کمتر احساس کنند. 🌹@shahidaneh_313🌹
🌹💚🌹یادم هست که رفته بود سوریه، یک هفته از او خبر نداشتم و هیچ تماسی با من در آن مدت نداشت. منزل پدرم بودم که تماس گرفت. از شدت نتوانستنم خودم را کنترل کنم و ام گرفت. آن لحظه دلم می‌خواست عبدالرحیم کنارم می‌بود تا یک دل سیر چهره به چهره با او حرف بزنم...😔 💚فاطمه وقتی دلتنگ می شد، میبردمش زیر نور ماه و به او می گفتم به آسمان نگاه کن و از خدا بخواه که پدرت را سالم برگرداند. سالم برگشت اما جانی در بدن نداشت...💔 🌹💚🌹نوع خبر شهادتشان اینگونه بود که مستقیم خبر شهادت را به من نداد و پدر شوهرم را واسطه قرار داد و به او انتقال دادند. یک روز که با پدر همسرم تماس گرفتن و موضوع را گفتند. او از گفتن خبر شهادت عبدالرحیم خودداری کرد و به من گفت که زخمی شده است. اما آن روز اشک های پنهان مادر و چهره‌های غمگین خانواده باعث شد که بفهمم ام را از دست داده ام... 🌹@shahidaneh_313🌹
این درد و دل بین خودمان می ماند؟ دل من کنج حرم می خواهد...:)💔 💔 @shahidaneh_313
💚از تا 💚 🌹💚🌹نزدیکای نیمه شعبان بود، مهدی می خواست کربلا برود اما من و محمد هادی نمی توانستیم برویم ، من را راضی کرد که برود اما به من قول داده بود که خیلی زود برگردد ، همین که رفت شب نیمه شعبان به نجف رسید و با من تماس گرفت خیلی کردم گقتم باید برگردی ، به من می گفت : «قول میدم تا دو روز دیگه میام» هم دلشوره و استرس داشتم هم بی قرار مهدی بودم، مدام به خودم می گفتم قول داده .. 🌹💚🌹دو روز بعد شدو نیامد ، به او زنگ زدم و گلایه که کجایی؟ گفت : «کاظمین هستم اینجا بمب گذاری شده نمیتونم برگردم » و بعد از اونجا اوضاع سامرا هم بهم ریخت و مهدی سامرا رفت و گفت «این یک که اینجا باشم به من اسلحه دادند» دیگر حرفهایش را نمی شنیدم و فقط زار زار می کردم، می دانستم اگر پایش به منطقه باز شود حتما شهید می شود، محمد هادی هم . 🌹💚🌹با مادر آقا مهدی تماس گرفتم و گفتم تورو خدا بگید برگرده ، خانواده آقا مهدی که من را دیدند برایم بلیط هواپیما گرفتند که به کرمانشاه بروم ، مدام بغض میکردم برایم خیلی سخت بود و نمی توانستم تحمل کنم. بعد از بیست و چهار روز یعنی پنجم ماه رمضان بود که به ایران برگشت ، از خوشحالی بال می زدم انگار دنیا را به من داده بودند ، وقتی به منزل آمد محمد هادی که خواب بود از بوی پدرش بیدار شد ، آن روز خیلی از خودم و محمد هادی به او می گفتم ولی همان لحظه به من میگفت: «آره یکی از رفقا هم سه تا بچه داشت که شهید شد» از آنجا برایم تعریف می کرد می گفت که آنجا دارند زن و بچه های شیعیان را به می برند آن وقت ما چطور اینجا با خیال راحت پیش زن و بچه مان باشیم.، هر وقت از آنجا می گفت سر درد می گرفتم و حالم بد میشد ، فکر از دست دادن مهدی قلبم را به درد می آورد. 🌹💚🌹وقتی به او می گفتم برای آمدنت نذر و نیاز کرم ناراحت می شد می گفت « همین نذر و نیازها نگذاشت تیرها بهم بخوره.» تمام سعی اش را میکرد که نبودن آن موقعش را جبران کند و برایم سنگ تمام می گذاشت ، ولی همیشه در اوج خنده هایش حرف از می زد. 🌹@shahidaneh_313🌹
🌹💚🌹بعد از عید فطر بود ساک سفرمان را بستیم و راهی شدیم می دانستم آخرین باری است که با هم به مشهد میاییم، مهدی مدام از صحبت می کرد و استرس را به جان من می انداخت ، یک روز رو به قبله ایستادم کردم و می گفتم : »خدایا ! من نمی خواهم مانع جهاد شوم هرچه خیرم در آن هست پیش رویم بذار ، من می دهم مهدی به جهاد بیاد« 🌹💚🌹 شد و حال و هوای مهدی عوض شد. هشتم محرم بود که مهدی با من تماس گرفت و گفت ساکش را جمع کنم که عازم سفر به است. دستام می لرزید، لباسی که به نیت گرفته بود را دیدم ، به من گفته بود هروقت این لباس را پوشیدم بدان که شهادتم نزدیک است ، همان روز آن را پوشید و من دلم هری ریخت، صدای ضربان قلبم را می شنیدم ، توی دلم گفتم : «خدایا من فقط یک بار دیگه مهدی ام را ببینم«😔💔 🌹@shahidaneh_313🌹
💚پیاده روی اربعین با آقا مهدی و روزهای زندگی مشترک💚 🌹💚🌹مهدی برگشت و ما با هم برای آماده سفر به کربلا شدیم، در آن سفر ، احساس می کردم این آخرین قدم هایی است که با مهدی بر می دارم، قدم به قدمش برایم لذتبخش بود، فرداها را داشتم اما نمی خواستم به آن فکر کنم فقط می خواستم از بودن کنارش ببرم، هر ساعتی که می گذشت و به پایان سفر نزدیک می شدیم هایم بیشتر می شد، در و دیوار به من هشدار می داد که مهدی این دنیایی نیست و این خاک داشت مهدی را از من می گرفت، مدام مهدی از شهادتش می گفت و به من می کرد که بعد از او چه کنم و تمام وجود من می سوخت. 🌹💚🌹روز آخر سفر ما بود و مهدی میخواست ما را به مرز بیاورد ، های خود را در گوشم آرام می گفت ، به مرز رسیدیم ، قرار بود ما به کرمانشاه بیایم و مهدی هم به سامرا برگردد، لحظه رسید ، می کردیم😭، ایستادم و خوب به او کردم ، می خواستم آخرین تصویرش در ذهنم با قدرت نقش ببندد... 🌹💚🌹بعد از چند روز مهدی به می رفت ، روز شنبه بیستم دی ماه ، هر چقدر به او پیام می دادم جواب نمی داد، بد جور گریه می کرد و من دلشوره هایم بیشتر می شد، نگرانی آن روز با همه روز ها فرق می کرد، هر چقدر می گرفتم نمی شد ، مهدی جواب تلفن هایم را نمی داد، احساس کردم کار از کار گذشته و مهدی به شهادت رسیده، همان شب مهدی در همه رسانه ها پخش شده بود. 🌹💚🌹مهدی شد و من بدون آقا مهدی غریب بودم ، همه وجودم رفته بود و من باید بدون مهدی زندگی را میگذراندم، کسی که همه تکیه گاهم بود تشیع و تدفین شد و چه زود عمر زندگی کوتاه ما تمام شد، آقا مهدی روز بیستم دی ماه شهید و بیست و چهارم  در کرمانشاه دفن شد و محمد هادی دقیقا همان روز شد ...💔 🌹@shahidaneh_313🌹
🕊 ‏باورتون میشه این آدم باشه!؟ چقدر این خاکی و بی ادعا و بی آلایش بوده.. حالا میفهمیم چرا عراقیها میکردند و میگفتند: ابومهدی به معروف بود... 🕊 @shahidaneh_313
🌹 اينجانب محمدهادي ذوالفقاري وصيت ميکنم که من را در ايران دفن نکنند. اگر شد، ببرند امام رضا طواف بدهند و برگردانند و در نجف و سامرا و کربال و کاظمين طواف بدهند و در واديالسالم دفن کنند. دوست دارم نزديک امام باشم و همه ي مستحبات انجام شود. داخل و دور قبر من بزنند و دستمال گريه ي مشکي و ... مثل تربت بگذارند. داخل قبر من مثل حسينيه شود و اگر شد جايي که سرم ميخورد به سنگ لحد، يک اسم حضرت زهرا بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ، آخ نگويم و بگويم يا زهرا باالي سر من روضه و سينه زني بگيرند و موقع دفن من، پرچم بالای قبرم قرار بگيرد و در زير پرچم من را دفن کنيد. زياد يا حسين بگوييد و براي من مجلس عزا نگيريد، چون من به چيزي که ميخواستم رسيدم. براي امام حسين و حضرت زهرا مجلس بگيريد و کنيد. )من را( رو به قبله صحيح دفن کنيد... روي سنگ قبرم اسم من را نزنيد و بنويسيد که اينجا يک آدم گناهکار است. .. التماس دعای شهادت🌹 @shahidaneh_313🍃✨🌸
شهـــــ⚘ــــــیدانـہ
: چشماش مجـــــروح شد و منتقلش ڪردند تهران محسن بعد از معاینه از دڪتر پــــرسید: آقای دڪتر مجرای چشــمم سالمه؟ دڪتر پرسید: برای چی این ســـوال رو میپرسی پســــر جون؟؟ محسن گفت: چشمی ڪه برای امام حسین علیه السلام نڪـند بـه درد من نمیخورد... @shahidaneh_313