ما ملتِ #گریه سیاسی هستیم؛ ما ملتی هستیم که باهمین اشکها سیل جریان میدهیم و خرد میکنیم سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است..!
•| امام خمینیره
#گریه_بر_حسین_برکت_زندگیست
@shahidaneh_313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 اثرات درمانی شگفت انگیز #گریه بر ائمه اطهار (ع) خصوصا امام حسین (ع)
از زبان حکیم حسین خیراندیش
@shahidaneh_313
💚مرآت- قبل رفتن مواردی بود که از شما بخواهد برایش انجام دهید؟
🌹ازم خواسته بود که در مراسم هایش #گریه نکنم و هر زمانی به شهادت رسید برای دیدن پیکرش با #روسری_مشکی نروم. که آن روز هرکاری کردم که یک چفیه سفید به سرم بیندازم نشد.
💚مرآت- آیا شهادت و نبودش را باور کردید؟
🌹بعد از شهادتش همش فکر می کردم خوابم و حسین از سوریه #برمی_گردد.
🌹و وقتی که واقعا خبرش را شنیدیم گفتم همیشه آرزو داشتی که بچه ات اولین قدمش را روی سنگ قبرت بگذارند که به آرزویت رسیدی.
🌹هر زمانی که مدافعان حرم برمی گشتند برای استقبال می رفتم و فکر می کردم حسین داخل اتوبوس هست و پیاده می شود.😔
🌹تا الان خلا و #نبودش را احساس نکردم و هر #کمکی ازش خواستم برام برآورده کرده است وجود فیزیکی ندارد اما در خانه احساسش می کنم و کاری می کنم که بچه ها نبودش را کمتر احساس کنند.
🌹@shahidaneh_313🌹
🌹💚🌹یادم هست که رفته بود سوریه، یک هفته از او خبر نداشتم و هیچ تماسی با من در آن مدت نداشت. منزل پدرم بودم که تماس گرفت. از شدت #دلتنگی نتوانستنم خودم را کنترل کنم و #گریه ام گرفت. آن لحظه دلم میخواست عبدالرحیم کنارم میبود تا یک دل سیر چهره به چهره با او حرف بزنم...😔
💚فاطمه #دختر_سه_سالهام وقتی دلتنگ #بابایش می شد، میبردمش زیر نور ماه و به او می گفتم به آسمان نگاه کن و از خدا بخواه که پدرت را سالم برگرداند. سالم برگشت اما جانی در بدن نداشت...💔
🌹💚🌹نوع خبر شهادتشان اینگونه بود که مستقیم خبر شهادت را #سپاه به من نداد و پدر شوهرم را واسطه قرار داد و به او انتقال دادند. یک روز که با پدر همسرم تماس گرفتن و موضوع را گفتند. او از گفتن خبر شهادت عبدالرحیم خودداری کرد و به من گفت که زخمی شده است. اما آن روز اشک های پنهان مادر و چهرههای غمگین خانواده باعث شد که بفهمم #تمام_هستی ام را از دست داده ام...
🌹@shahidaneh_313🌹
این درد و دل بین خودمان می ماند؟
دل من #گریه کنج حرم می خواهد...:)💔
#بهکسینگیا
#این_دل_بیقرارته💔
#چهارشنبه_های_امام_رضای
@shahidaneh_313
💚از #کربلا تا #شهادت💚
🌹💚🌹نزدیکای نیمه شعبان بود، مهدی می خواست کربلا برود اما من و محمد هادی نمی توانستیم برویم ، من را راضی کرد که برود اما به من قول داده بود که خیلی زود برگردد ، همین که رفت شب نیمه شعبان به نجف رسید و با من تماس گرفت خیلی #بغض کردم گقتم باید برگردی ، به من می گفت : «قول میدم تا دو روز دیگه میام» هم دلشوره و استرس داشتم هم بی قرار مهدی بودم، مدام به خودم می گفتم قول داده #برمیگرده..
🌹💚🌹دو روز بعد شدو نیامد ، به او زنگ زدم و گلایه که کجایی؟ گفت : «کاظمین هستم اینجا بمب گذاری شده نمیتونم برگردم » و بعد از اونجا اوضاع سامرا هم بهم ریخت و مهدی سامرا رفت و گفت «این یک #تکلیفه که اینجا باشم به من اسلحه دادند» دیگر حرفهایش را نمی شنیدم و فقط زار زار #گریه می کردم، می دانستم اگر پایش به منطقه باز شود حتما شهید می شود، محمد هادی هم #یتیم.
🌹💚🌹با مادر آقا مهدی تماس گرفتم و گفتم تورو خدا بگید برگرده ، خانواده آقا مهدی که من را #نگران دیدند برایم بلیط هواپیما گرفتند که به کرمانشاه بروم ، مدام بغض میکردم #دوری_مهدی برایم خیلی سخت بود و نمی توانستم تحمل کنم. بعد از بیست و چهار روز یعنی پنجم ماه رمضان بود که به ایران برگشت ، از خوشحالی بال می زدم انگار دنیا را به من داده بودند ، وقتی به منزل آمد محمد هادی که خواب بود از بوی پدرش بیدار شد ، آن روز خیلی از #دلتنگیهای خودم و محمد هادی به او می گفتم ولی همان لحظه به من میگفت: «آره یکی از رفقا هم سه تا بچه داشت که شهید شد» از آنجا برایم تعریف می کرد می گفت که آنجا دارند زن و بچه های شیعیان را به #اسارت می برند آن وقت ما چطور اینجا با خیال راحت پیش زن و بچه مان باشیم.، هر وقت از آنجا می گفت سر درد می گرفتم و حالم بد میشد ، فکر از دست دادن مهدی قلبم را به درد می آورد.
🌹💚🌹وقتی به او می گفتم برای آمدنت نذر و نیاز کرم ناراحت می شد می گفت « همین نذر و نیازها نگذاشت تیرها بهم بخوره.» تمام سعی اش را میکرد که نبودن آن موقعش را جبران کند و برایم سنگ تمام می گذاشت ، ولی همیشه در اوج خنده هایش حرف از #رفتن می زد.
🌹@shahidaneh_313🌹
🌹💚🌹بعد از عید فطر بود ساک سفرمان را بستیم و راهی #مشهد شدیم می دانستم آخرین باری است که با هم به مشهد میاییم، مهدی مدام از #رفتن صحبت می کرد و استرس را به جان من می انداخت ، یک روز رو به قبله ایستادم #گریه کردم و می گفتم : »خدایا ! من نمی خواهم مانع جهاد #شوهرم شوم هرچه خیرم در آن هست پیش رویم بذار ، من #رضایت می دهم مهدی به جهاد بیاد«
🌹💚🌹#محرم شد و حال و هوای مهدی عوض شد. هشتم محرم بود که مهدی با من تماس گرفت و گفت ساکش را جمع کنم که عازم سفر به #عراق است. دستام می لرزید، لباسی که به نیت #شهادتش گرفته بود را دیدم ، به من گفته بود هروقت این لباس را پوشیدم بدان که شهادتم نزدیک است ، همان روز آن #لباس را پوشید و من دلم هری ریخت، صدای ضربان قلبم را می شنیدم ، توی دلم گفتم : «خدایا من فقط یک بار دیگه مهدی ام را ببینم«😔💔
🌹@shahidaneh_313🌹
💚پیاده روی اربعین با آقا مهدی و #آخرین روزهای زندگی مشترک💚
🌹💚🌹مهدی برگشت و ما با هم برای #اربعین آماده سفر به کربلا شدیم، در آن سفر ، احساس می کردم این آخرین قدم هایی است که با مهدی بر می دارم، قدم به قدمش برایم لذتبخش بود، #دلشوره فرداها را داشتم اما نمی خواستم به آن فکر کنم فقط می خواستم از بودن کنارش #لذت ببرم، هر ساعتی که می گذشت و به پایان سفر نزدیک می شدیم #دلهره هایم بیشتر می شد، در و دیوار به من هشدار می داد که مهدی این دنیایی نیست و این خاک داشت مهدی را از من می گرفت، مدام مهدی از شهادتش می گفت و به من #توصیه می کرد که بعد از او چه کنم و تمام وجود من می سوخت.
🌹💚🌹روز آخر سفر ما بود و مهدی میخواست ما را به مرز بیاورد ، #وصیت های خود را در گوشم آرام می گفت ، به مرز رسیدیم ، قرار بود ما به کرمانشاه بیایم و مهدی هم به سامرا برگردد، لحظه #خداحافظی رسید ، #گریه می کردیم😭، ایستادم و خوب به او #نگاه کردم ، می خواستم آخرین تصویرش در ذهنم با قدرت نقش ببندد...
🌹💚🌹بعد از چند روز مهدی به #عملیات می رفت ، روز شنبه بیستم دی ماه ، هر چقدر به او پیام می دادم جواب نمی داد، #محمدهادی بد جور گریه می کرد و من دلشوره هایم بیشتر می شد، نگرانی آن روز با همه روز ها فرق می کرد، هر چقدر #تماس می گرفتم نمی شد ، مهدی جواب تلفن هایم را نمی داد، احساس کردم کار از کار گذشته و مهدی به شهادت رسیده، همان شب #خبرشهادت مهدی در همه رسانه ها پخش شده بود.
🌹💚🌹مهدی #شهید شد و من بدون آقا مهدی غریب بودم ، همه وجودم رفته بود و من باید بدون مهدی زندگی را میگذراندم، کسی که همه تکیه گاهم بود تشیع و تدفین شد و چه زود عمر زندگی کوتاه ما تمام شد، آقا مهدی روز بیستم دی ماه شهید و بیست و چهارم در کرمانشاه دفن شد و محمد هادی دقیقا همان روز #ده_ماهه شد ...💔
🌹@shahidaneh_313🌹
🕊 باورتون میشه این آدم #فرمانده باشه!؟
چقدر این #مرد خاکی و بی ادعا و بی آلایش بوده..
حالا میفهمیم چرا عراقیها #گریه میکردند و میگفتند:
ابومهدی به #پدر_یتیمان معروف بود...
#ژنرالابومهدیمهندسشهادتتمبارک🕊
#یاس_فاطمی
@shahidaneh_313
#قسمتی_از_وصیت_نامه
#شهیـــد_هادی_ذوالفقاری🌹
اينجانب محمدهادي ذوالفقاري وصيت ميکنم که من را در ايران دفن
نکنند. اگر شد،
ببرند امام رضا طواف بدهند و برگردانند و در نجف و
سامرا و کربال و کاظمين طواف بدهند و در واديالسالم دفن کنند.
دوست دارم نزديک امام باشم و همه ي مستحبات انجام شود.
#در داخل و
دور قبر من #سياهي بزنند و دستمال گريه ي مشکي و ... مثل تربت بگذارند.
داخل قبر من مثل حسينيه شود و اگر شد جايي که سرم ميخورد به سنگ
لحد، يک اسم حضرت زهرا بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ،
آخ نگويم و بگويم يا زهرا
باالي سر من روضه و سينه زني بگيرند و موقع دفن من، پرچم بالای قبرم
قرار بگيرد و در زير پرچم من را دفن کنيد.
زياد يا حسين بگوييد و براي من مجلس عزا نگيريد، چون من به
چيزي که ميخواستم رسيدم. براي امام حسين و حضرت زهرا
مجلس بگيريد و #گريه کنيد.
)من را( رو به قبله صحيح دفن کنيد... روي سنگ قبرم اسم من را نزنيد و
بنويسيد که اينجا #قبر يک آدم گناهکار است.
#شهدا_ما_را_در_ادامه_راهتان_ثابت_قدمـ_ڪنید..
التماس دعای شهادت🌹
@shahidaneh_313🍃✨🌸
شهـــــ⚘ــــــیدانـہ
#ڪــلامشهـــید
#شهــیدمحسـݩدرودی:
چشماش مجـــــروح شد و منتقلش
ڪردند تهران محسن بعد از معاینه
از دڪتر پــــرسید:
آقای دڪتر مجرای #اشڪ چشــمم سالمه؟ دڪتر پرسید: برای چی این ســـوال رو میپرسی پســــر جون؟؟
محسن گفت: چشمی ڪه برای امام حسین علیه السلام #گریـه نڪـند بـه درد من نمیخورد...
@shahidaneh_313