11.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• ایا میدانید انچه می شنیدید هم مانند انچه می خورید روی سلامت اثر دارد و سالم و ناسالم دارد...
موسیقی مصنوعی مفید یا مضر؟؟!
تا حالا نشنیده بودی....
#موسیقی #آهنگ #ترانه
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#پنجشنبه است
به گلزار #شهدا که رسیدی🥀
آهسته قدم بردار👣
اینجا قرارگاه #همسرانی است که
دلتنگی و عشق❤️ #همسرانشان را
کنار تربت مَرد خانه شان آورده اند ...🌷
#پنجشنبه_های_دلتنگی
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🔺 مرحوم حاج عبدالله ضابط (ره) :
🔹 آنـقـدر بـایـد بـدویــم تــا وقـتـی امــام زمــان ( ارواحنا فداه ) آمـد سـرمــان را بـالـا بـگـیـریـم و بـگـویـیـم : آقــــــا بـیـشـتـر از ایــن جــان نـداشـتـیـم.
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#پیامکی_از_بهشت
امت شهیدپرور ، شما توانستید فرزندان برومندی تربیت کنید و آنها را در راه خدا به کار ببرید و آنها را تقدیم خدا کنید . پس نگذارید خون این شهیدان پایمال شود و با پایمال کنندگان خون شهیدان یعنی منافقین بشدت مبارزه کنید .
🌹 #شهید_والامقام
🕊 #رضا_خدمتگذار
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
قرائت قرآن فقط مختص ماه رمضان نباشد
🔴 خواندن ۵ سوره قرآنی بعد از نمازهای یومیه
🔵 امام زمان علیه السلام در تشرف آیت الله مرعشی نجفی (ره) خواندن این ۵ سوره قرآن را بعد از نمازهای یومیه به ایشان سفارش نمودند:
🔺 سوره یاسین بعد از نماز صبح
🔺 سوره نباء بعد از نماز ظهر
🔺 سوره نوح بعد از نماز عصر
🔺 سوره واقعه بعد از نماز مغرب
🔺 سوره ملک بعد از نماز عشاء
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🍃تکالیف شیعیان نسبت به حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
🔹محبت او به طور خاص
🔸️در وجوب محبت تمام ائمه علیهمالسلام تردیدی نیست و دوستی ایشان بخشی از ایمان و شرط قبولی اعمال است.
🔸️ولی در رابطه با محبت امام زمان صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه، خصوصیتی هست که سبب شده به طور خاص به ان امر شود و این از دو جهت است:
🔺️عقل: توضیح اینکه سرشتها بر محبت کسی که با انها نیکی کند و واسطه احسان به آنها باشد ساخته شده است و میدانیم که تمام آنچه از نعمتهای فراوان و عنایات بیپایان خداوند ما را فرا گرفته به برکت مولایمان و به واسطه اوست پس عقل حکم میکند که اورا دوست بداریم بلکه نهاد ما بر محبت او سرشته شده است.
🔺️نقل: در کتاب غایه المرام به نقل از نعمانی به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت آورده که فرمود: "خداوند در شب معراج به من وحی فرمود که ای محمد چه کسی را در زمین بر امتت جانشین کردهای؟ و حال انکه او بهتر میدانست، گفتم: ای پروردگار برادرم را،، فرمود: علی ابن ابی طالب را؟ گفتم: آری
پروردگارا.
🔸️فرمود: ای محمد من به زمین نظر افکندم پس تو را از ان برگزیدهام، پس من یاد نمیشوم تا اینکه تو با من یاد شوی، من محمود هستم و تو محمد هستی.
🔸️سپس بار دیگر بر ان نظر افکندم و از ان علی بن ابی طالب را برگزیدهام پس او را جانشین تو قرار دادم که تو سید پیغمبرانی و علی سید اوصیا و برای او اسمی از اسمهایم قرار دادم که من اعلی هستم و او علی است.
🔸️ای محمد، من علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان دیگر را از یک نور آفریدهام، سپس ولایت شما را بر فرشتگان عرضه کردم، پس هر که آن را پذیرفت از مومنین و هر که آن را انکار کرد، از کافران شد.
🔸️ای محمد اگر بندهای از بندگانم انقدر مرا پرستش کند تا اینکه به هلاکت رسد، سپس در حالی که منکر ولایتتان باشد مرا ملاقات کند او را به جهنم خواهد برد.
🔸️سپس فرمود: ای محمد آیا میخواهی آنان را ببینی؟ گفتم: آری، فرمود: در پیش رویت به پا خیز، چون رفتم ناگاه دیدم علی بن ابی طالب را و حسن بن علی را و حسین بن علی و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و حجت قائم که همچون ستاره درخشانی در میان آنها بود.
🔸️گفتم: پرودگارا اینان کیستند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این قائم است، حلالم را حلال و حرامم را حرام میکند و از دشمنانم انتقام میگیرد، ای محمد او را دوست بدار، که من او را و دوست دارنده او را دوست دارم.
📚مکیال المکارم جلد ۲
#وظایف_منتظران #با_تو_عهد_میبندیم
#منوچهر_مدق
#به روایت فرشته ملکی همسر شهید
#قسمت_هجدهم
دستم را گرفت گفت «دوست ندارم بعد از من ازدواج کنی» کسی جای منوچهر را بگیرد؟ محال بود. گفتم «به نظر تو، درست است آدم با کسی زندگی کند، اما روحش باکس دیگر باشد؟» گفت «نه» گفتم «پس برای من هم امکان ندارد دوباره ازدواج کنم.» صورتش را برگرداند رو به قبله و سه بار از ته دل خدا را شکر کرد. او هم قول داد صبر کند. گفت «از خدا خواسته ام مرگم را شهادت قرار بدهد، اما دلم می خواست وقتی بروم که تو و بچه ها دچار مشکل نشوید.
الان می بینم علی برای خودش مردی شده. خیالم از بابت تو و هدی راحت است.» نفس هایش کوتاه شده بود. کمی راهش بردم. دست و صورتش را شستم و نشاندمش و موهایش را شانه زدم. توی آینه نگاه کرد و به ریشهایش که کمی پر شده بودند و تک و توک سیاه بودند، دست کشید. چند روز بود آنکادرشان نکرده بودم. خوشش آمد که پر شده اند. تکیه داد به تخت و چشم هایش را بست. غذا آوردند. میز را کشیدم جلو. گفت «نه،آن غذا را بیاور.» با دست اشاره می کرد به پنجره. من چیزی نمیدیدم. دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم «غذا این جاست. کجا را نشان میدهی؟» چشمهایش را باز کرد. گفت «آن غذا را می گویم. چطور نمی بینی؟» چیزهایی می دید که نمیدیدم و حرفهایش را نمی فهمیدم. به غذا لب نزد. دکتر شفاییان صدایم زد. گفت نمیدانم چطور بگویم. ولی آقای مدق، تا شب بیشتر دوام نمی آورد. ریه سمت چپش از کار افتاده. قلبش دارد بزرگ می شود و ترکش دارد فرو می رود توی قلبش.» دیگر نمی توانستم تظاهر کنم. از آن لحظه اشک چشمم خشک نشد. منوچهر هم دیگر آرام نشد. از تخت کنده میشد.
سرش را می گذاشت روی شانه ام و باز می خوابید. از زور درد، نه میتوانست بخوابد، نه بنشیند. همه آمده بودند. هدی دست انداخت دور گردن منوچهر و همدیگر را بوسیدند. نتوانست بماند. گفت نمی توانم این چیزها را ببینم. ببریدم خانه.» فریبا هدی را برد. یک دفعه کف اتاق را نگاه کردم.
دیدم کف اتاق پر از خون است. آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش میریخت. پرستار داشت دستش را می بست که صدای اذان پیچید توی بیمارستان. منوچهر
حالت احترام گرفت. دستش را زد توی خونها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش. پرسیدم منوچهرجان، چه کار می کنی؟» گفت «روی خون شهید وضو میگیرم.» دو رکعت نماز خوابیده خواند. دستش را انداخت دور گردنم. گفت من را ببر غسل شهادت کنم.»
مستأصل ماندم. گفت «نمی خواهم اذیت شوی.» یک لیوان آب خواست. تا جمشید لیوان آب را بیاورد، پرستار یک دست لباس آورد و دوتایی لباسش را عوض کردیم. لیوان آب را گرفت. نیت غسل شهادت کرد و با دست راستش آب را ریخت روی سرش. جایی از بدنش نمانده بود که خشک باشد. تا نوک انگشتان پایش آب می چکید. سرم را گذاشتم روی دستش. گفت دعا بخوان.» آنقدر آشفته بودم که تندتند فاتحه می خواندم. حمد و سه تا قل هوالله و انا انزلناه می خواندم.
خندید گفت «انگار تو عاشق تری. من باید شرم حضور داشته باشم. چرا قاطی کرده ای؟» همدیگر را بغل کردیم و گریه کردیم. گفت «تو را به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن.» من خودخواه شده بودم. منوچهر را برای خودم نگه داشته بودم. حاضر شده بودم بدترین دردها را بکشد، ولی بماند. دستم را بالا آوردم و گفتم «خدایا، من راضیم به رضایت. دلم نمی خواهد منوچهر بیشتر از این عذاب بکشد.» منوچهر لبخند زد و شکر کرد.دهانش خشک شده بود. آب ریختم دهانش. نتوانست قورت بدهد. آب از گوشه لبش ریخت بیرون. اما «يا حسین» قشنگی گفت. به فهیمه و محسن گفتم وسایلش را جمع کنند و ببرند پایین. می خواستند منوچهر را ببرند سی سی یو. از سر تا نوک انگشتان پایش را بوسیدم. برانکارد آوردند. با محسن دست بردیم زیر کمرش، علی پاهایش را گرفت و نادر شانه هاش را. از تخت که بلندش کردیم، کمرش زیر دستم لرزید. منوچهر دعا کرده بود آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشد. او رابردند. از در که وارد شد، منوچهر را دید. چشمهایش را بست. گفت «تو را همه جوره دیدهم. همه را طاقت داشتم، چون عاشق روحت بودم، ولی دیگر نمی توانم این جسم را ببینم.» صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد. سر تا پایش را بوسید. با گوشه روسری صورت منوچهر را پاک کرد و آمد بیرون. دلش بوی خاک می خواست. دراز کشید توی پیاده رو و صورتش را گذاشت لب باغچه کنار جوی آب. علی زیر بغلش را گرفت، بلندش کردو رفتند خانه. تنها برمی گشت. چقدر راه طولانی بود. احساس می کرد منوچهر خانه منتظر است. اما نبود. هدی آمد بیرون. گفت «بابا رفت؟» و سه تایی هم را بغل گرفتند و گریه کردند.
دلم میخواست منوچهر زودتر به خاک برسد. فکر خستگی تنش را می کردم. دلم نمی خواست توی آن کشوهای سردخانه بماند. منوچهر از سرما بدش می آمد. روز تشییع چقدر چشم انتظاری کشیدم تا آمد. یک روز و نیم ندیده بودمش. اما همین که تابوتش را دیدم، نتوانستم بروم طرفش. او را هر طرف می بردند، میرفتم طرف دیگر؛ دورترین جایی که میشد. از غسالخانه گذاشتندش توی آمبولانس.
دلم پر میزد. اگر این لحظه را از دست میدادم، دیگر نمی توانستم باهاش خلوت کنم. با علی و هدی و دو، سه تا از دوستانش سوار آمبولانس شدیم. سالها آرزو داشتم سرم را بگذارم روی سینه اش، روی قلبش که آرامش بگیرم. ولی ترکش ها مانع بود. آن روز هم نگذاشتند، چون کالبدشکافی شده بود. صورتش را باز کردم. روی چشم و دهانش مهر کربلا گذاشته بودند.
گفتم «این که رسمش نشد. حالا بعد از این همه وقت با چشم بسته آمده ای؟ من دلم می خواهد چشمهات را ببینم.» مهرها افتاد دو طرف صورتش و چشمهایش باز شد.
هرچه دلم میخواست باهاش حرف زدم. علی و هدی هم حرف می زدند. گفتم «راحت شدی. حالا آرام بخواب.» چشمهایش را بستم و بوسیدم. مهرها را گذاشتم و کفن را بستم.
دم قبر هم نمی توانستم نزدیک بروم. سفارش کردم توی قبر را ببینند، زیر تنش و زیر صورتش سنگی نباشد.بعد از مراسم، خلوت که شد رفتم
جلو. گلها را زدم کنار و خوابیدم روی قبرشروی قبرش. همان آرامشی را که | منوچهر میداد، خاکش داشت. بعد از چند روز بی خوابی، دو ساعت | همان جا خوابم برد. تا چهلم، هر روز میرفتم سر خاک. سنگ قبر را که انداختند، دیگر فاصله را حس کردم. رفت کنار پنجره. عکس منوچهر را روی حجله دید. تنها عکسی بود که با لباس فرم انداخته بود. زمان جنگ چقدر منتظر چنین روزی بود. اما حالا نه. گفت «یادت باشد تنها رفتی. ویزا آماده شده. امروز باید با هم میرفتیم...»
⬅️#ادامه_دارد....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷