eitaa logo
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
622 دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
8.3هزار ویدیو
72 فایل
فراموشم نکن حسین جان فراموشت نخواهم کرد قسمتی از وصیت نامه ی شهید مدادیان بیسمچیمون ⤵️⤵️⤵️ https://abzarek.ir/service-p/msg/584740 پیج اینستاگرام ⤵ https://www.instagram.com/shahidmedadian 💖 خادم کانال @Zsh313 اومدنت اینجا اتفاقی نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
❤ ⭐⭐ (پهلوان) 🌺راوی :حسین الله کرم🌺 ورزش تمام شده بود. حاج حسن خیره خیره به صورت ابراهیم نگاه می کرد . ابراهیم آمد جلو وبا تعجب گفت:چیزی شده حاجی!؟ حاج حسن هم بعد از چند لحظه سکوت گفت:توقدیم های این تهرون، دوتا پهلون بودند به نام های حاج سید حسن رزاز وحاج صادق بلور فروش ، اون ها خیلی باهم دوست و رفیق بودند. توی کشتی هم هیچکس حریفشان نبود. اما مهمتر از همه این بود که بنده های خالصی برای خدا بودند. همیشه قبل از شروع ورزش کارشان رو باچند آیه قرآن و یه روضه مختصر وبا چشمان اشک آلود برای آقا ابا عبدالله (ع) شروع می کردند. نَفَس گرم حاج محمد صادق و حاج سید حسن ، مریض شفا می داد. بعد ادامه داد:ابراهیم، من تو رو یه پهلوون می دونم مثل اون ها !ابراهیم هم لبخندی زد و گفت:نه حاجی، ما کجا و اون ها کجا. بعضی از بچه ها از اینکه حاج حسن اینطور از ابراهیم تعریف می کرد، ناراحت شدند. فردای آن روز پنج پهلوان از یکی از زورخانه های تهران به آنجا آمدند. قرار شد بعد از ورزش با بچه های ما کشتی بگیرند. همه قبول کردند که حاج حسن داور شود. بعد از ورزش کشتی ها شروع شد. 🌷🌷🌷 🌱 👇👇 @shahidmedadian 🌸⃟🌹🕊჻ᭂ࿐✰🌹🍃 _عیدغدیر_حجاب @shahidmedadian ❤❤❤❤ https://eitaa.com/joinchat/1852440749Cc4937a5cdc
🕊️ 🥀🌴 🌹خاطرات سردار شهید حسین یوسف الهی🌹 ▪️در عملیات بدر حسین از ناحیه پا به شدت مجروح شد. با اینکه مدتی در بیمارستان بستری بود و تحت درمان قرار داشت اما نتوانست سلامتی اش را کامل به دست آورد. گویا عصب پایش آسیب دیده بود. موقع راه رفتن، پا از زانو به پایین در اختیارش نبود و روی زمین کشیده می شد. یعنی قسمت پنجه ها لَخت شده بود. دکترها یک قطعهٔ پلاستیکی داده بودند که در زیر و پشت پا نصب می شد و از آویزان شدن پنجه ها جلوگیری می کرد. - حسین خیلی نگران بود که این مسئله مانع ادامه حضورش در منطقه بشود. به همین خاطر فکری کرد و با ذوق و سلیقه خودش راهی برای حل مشکل پیدا کرد. - یک کفش کتانی خرید که دو - سه شماره بزرگتر بود. به خاطر اینکه پایش همراه قطعهٔ پلاستیکی راحت در کفش جای بگیرد. شلوارش را هم گشادتر از معمول گرفت. بعد یک نخ به بندهای کتانی بست و آن را از زیر شلوار رد کرد و تا کمربندش بالا آورد. انتهای نخ را هم یک حلقه وصل کرد. - انگشت دستش را درون حلقه می کرد و موقع راه رفتن آن را می کشید. به این ترتیب نوک پنجه پا بلند می‌شد. و وقتی قدمش را بر می داشت دوباره نخ را شل می‌کرد و پا به حالت اول برمی گشت. - فکر خوبی کرده بود چون هیچ کس متوجه نمی شد. تنها ایراد کار در این بود که دستش مدام به کمرش بود. به خاطر آنکه باید حلقه را نگه می‌داشت. تا چند وقت بعد که نسبتاً سلامتی اش را به دست آورد به همین شکل راه رفت و فقط بعضی دوستان از وضعیتش خبر داشتند. «محمدمهدی یوسف الهی» ◽یک بار که توی خانهٔ ما داشت خودش را آماده می‌کرد تا با همین وضعیت بیرون برود من بالای سرش بودم. خنده ای کرد و گفت: یک وقت به کسی نگویی که پای من این طور شده است. - گفتم: برای چی، مگر عیبی دارد. - گفت: عیبی ندارد اما این ها می‌خواهند من معلول جنگی شوم. اگر بفهمند می گویند دیگر بس است نمی‌خواهد به جبهه بروی، تو کارت را انجام داده ای. جانباز چند درصدی و دیگر باید خانه نشین شوی. - گفتم: خب آن ها که بد تو را نمی خواهند. - گفت: آن‌ها می‌خواهند من دیگر جبهه نروم. - بعد خندهٔ تمسخر آمیزی کرد و سرش را تکان داد. به این معنا که: خیال کرده‌اند. من هر طور شده باز هم می روم. «خواهر شهید» ◽شنیده بودم که مجروح شده و عصب پایش آسیب دیده است وقتی دیدمش گفتم: چطوری؟ - گفت: خوب الحمداللّه. - گفتم: شنیده ام زخمی شده ای، ببینم چی شده. - پای دیگرش را جلو آورد. نشان داد و گفت: می‌بینی که خوب خوب است. - گفتم: نه آن یکی پایت را نشان بده. - گفت: چیز مهمی نیست. بی‌خیال. فراموشش کن. - تنها من نبودم که چنین برخوردی از حسین می‌دیدم. با اینکه قبل از شهادت چهار بار و به طور سختی مجروح شد امّا هیچکس آه و ناله و شکایت از او نشنید و در بدترین شرایط وقتی از او می‌پرسیدی چطوری؟ می گفت: خوبم. «عباس طر ماحی» ▪️من سال ۶۴ با حسین آشنا شدم. رفته بودم ترمینال بلیط بگیرم که با اتوبوس به منطقه بروم. آنجا یکی از بچه‌ها را دیدم. وقتی فهمید برای چه به ترمینال آمده ام گفت: فردا چند تا از بچه های اطلاعات می خواهند بروند منطقه، تو هم می توانی با آن‌ها بروی. من هم از خدا خواسته قبول کردم. - روز بعد به بچه‌های اطلاعات معرفی شدم و با یک استیشن حرکت کردیم. قرار بود اول به تهران بروند و بعد از آنجا راهی جنوب شوند. آن‌ها پنج نفر بودند که من هیچ کدامشان را نمی‌شناختم. حسین هم در بینشان بود. - توی راه که می رفتیم، دیدم حسین هر چند دقیقه یکبار نگاهی به من می اندازد و می خندد. خب من اولین بار بود که او را می دیدم. مانده بودم چرا می خندد. اوّل قضیه را جدی نگرفتم امّا بعد دیدم نه خیر. مثل اینکه دست بردار نیست، همین طور ما را نگاه می کند و می خندد. - طاقت نیاوردم و پرسیدم: چرا می‌خندید؟ مگر اتفاقی افتاده؟ - همانطور که می خندید گفت: دلخور نباش، می‌خواهیم راه کوتاه شود. - گفتم: بالاخره حتماً خندهٔ شما دلیلی دارد. - گفت: بله دلیل که دارد امّا حالا نمی گویم، باید صبر کنی به مقصد که رسیدیم آن وقت می‌گویم. - گفتم: باشد اشکالی ندارد، آنجا می پرسم. - دیگر راجع به این قضیه حرفی نزدم، امّا او همچنان کار خودش را می‌کرد. مدام یک لبخند گوشه لبش بود. سر ظهر بچه‌ها برای نماز کنار یک مسجد توقف کردند. همه وضو گرفتند و رفتند داخل مسجد و سریع مهری برداشتند و به نماز ایستادند. امّا حسین کنار جا مهری معطل کرد، دقت کردم. دیدم ایستاده است و مهرها را آرام جابه‌جا می‌کند یکی را برمی‌دارد نگاه می‌کند بعد سر جایش می گذارد و یکی دیگر برمی دارد. حدود چهار پنج دقیقه طول کشید، تا عاقبت یک مهر برداشت. - سفر ما حدود سه روز طول کشید. این سه روز در هر مسجدی که برای نماز می ایستادم همین برنامه بود. من حسابی کنجکاو شده بودم. می خواستم بدانم که جریان چیست. گاهی اوقات یک جا مهری حدود دویست سیصد تا مهر داشت و 👇👇👇
Salam bar Ebrahim19.mp3
11.45M
📚 🔊 «هر شب قبل از خواب کتاب خوب بشنوید» 🏷 کتاب 🌷 🌷 🍂 🍂 💚سرباز شیعه عراقی ص ۱۰۹❤️ 💚فرمانده گمنام ص ۱۱۱❤️ 💚عملیات در ارتفاعات بازی دراز ص ۱۱۲❤️ 💚رفتار ابراهیم با بیسیم چی مجروح عراقی❤️ 💚نگهبانی دادن اسیر عراقی ص ۱۱۵❤️ ⬅️با تعجب به خيره شد! بعد از چند لحظه سكوت با لهجه عربي پرسيد: اَنت!! همه ما ســاكت شديم! باتعجب به يكديگر نگاه كرديم. اين جمله احتياج به ترجمه نداشــت. ابراهيم با چشمان گرد شــده و با لبخندي از سر تعجب پرسيد: اسم من رو از كجا ميدوني!؟ ⬅️من به شــوخي گفتم: داش ابرام، نگفته بودي تو عراقيها هم داري ســرباز عراقــي گفت: يك مــاه قبل، تصوير شــما و چند نفــر ديگر از فرماندهان اين جبهه را براي همه يگانهاي نظامي ارســال كردند و گفتند: ⬅️هر كس ســر اين فرماندهان ايراني را بيــاورد جايزه بزرگي از طرف صدام خواهد گرفت!... 📝 کتاب سلام بر ابراهیم، زندگینامه ای مختصر و بیش از شصت خاطره درباره شهید بزرگوار و مفقود الاثر ابراهیم هادی است،مردی که با داشتن قهرمانی ها، پهلوانی ها، رشادت ها، مروت ها و... با دریافت مدال شهادت کمال یافت.  https://eitaa.com/joinchat/1852440749Cc4937a5cdc ╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
🍂💚🍂💚﷽💚🍂 💚🍂💚🍂 🍂💚🍂 💚🍂 🍂 ✍️ 🔸 به محض فرود هلی‌کوپترها، عباس از پله‌های ایوان پایین رفت و تمام طول حیاط را دوید تا زودتر را به یوسف برساند. به چند دقیقه نرسید که عباس و عمو درحالی‌که تنها یک بطری آب و بسته‌ای آذوقه سهم‌شان شده بود، برگشتند و همین چند دقیقه برای ما یک عمر گذشت. 🔸 هنوز عباس پای ایوان نرسیده، زن‌عمو بطری را از دستش قاپید و با حلیه به داخل اتاق دویدند. من و دخترعموها مات این سهم اندک مانده بودیم و زینب ناباورانه پرسید :«همین؟» عمو بسته را لب ایوان گذاشت و با جانی که به حنجره‌اش برگشته بود، جواب داد :«باید به همه برسه!» 🔸 انگار هول حال یوسف جان عباس را گرفته بود که پیکرش را روی پله ایوان رها کرد و زهرا با ناامیدی دنبال حرف زینب را گرفت :«خب اینکه به اندازه امشب هم نمیشه!» عمو لبخندی زد و با صبوری پاسخ داد :«ان‌شاءالله بازم میان.» و عباس یال و کوپال لشگر را به چشم دیده بود که جواب خوش‌بینی عمو را با نگرانی داد :«این حرومزاده‌ها انقدر تجهیزات از پادگان‌های و جمع کردن که امروزم خدا رحم کرد هلی‌کوپترها سالم نشستن!» 🔸 عمو کنار عباس روی پله نشست و با تعجب پرسید :«با این وضع، چطور جرأت کردن با هلی‌کوپتر بیان اینجا؟» و عباس هنوز باورش نمی‌شد که با هیجان جواب داد :«اونی که بهش می‌گفتن و همه دورش بودن، یکی از فرمانده‌های ایرانه. من که نمی‌شناختمش ولی بچه‌ها می‌گفتن !» لبخند معناداری صورت عمو را پُر کرد و رو به ما دخترها مژده داد :« ایران فرمانده‌هاشو برای کمک به ما فرستاده !» تا آن لحظه نام را نشنیده بودم و باورم نمی‌شد ایرانی‌ها به خاطر ما خطر کرده و با پرواز بر فراز جهنم داعش خود را به ما رسانده‌اند که از عباس پرسیدم :«برامون اسلحه اوردن؟» 🔸 حال عباس هنوز از که دیشب ممکن بود جان ما را بگیرد، خراب بود که با نگاه نگرانش به محل اصابت خمپاره در حیاط خیره شد و پاسخ داد :«نمی‌دونم چی اوردن، ولی وقتی با پای خودشون میان تو داعش حتماً یه نقشه‌ای دارن!» حیدر هم امروز وعده آغاز را داده بود، شاید فرماندهان ایرانی برای همین راهی آمرلی شده بودند و خواستم از عباس بپرسم که خبر آوردند حاج قاسم می‌خواهد با آمرلی صحبت کند. 🔸 عباس با تمام خستگی رفت و ما نمی‌دانستیم کلام این فرمانده ایرانی می‌کند که ساعتی بعد با دو نفر از رزمندگان و چند لوله و یک جعبه ابزار برگشت، اجازه تویوتای عمو را گرفت و روی بار تویوتا لوله‌ها را سر هم کردند. غریبه‌ها که رفتند، بیرون آمدم، عباس در برابر نگاه پرسشگرم دستی به لوله‌ها زد و با لحنی که حالا قدرت گرفته بود، رجز خواند :«این خمپاره اندازه! داعشی‌ها از هرجا خواستن شهر رو بزنن، ماشین رو می‌بریم همون سمت و با می‌کوبیم‌شون!» 🔸 سپس از بار تویوتا پایین پرید، چند قدمی به سمتم آمد و مقابل ایوان که رسید با عجیب وعده داد :«از هیچی نترس خواهرجون! مرگ داعش نزدیک شده، فقط کن!» احساس کردم حاج قاسم در همین یک ساعت در سینه برادرم قلبی پولادین کاشته که دیگر از ساز و برگ داعش نمی‌ترسید و برایشان خط و نشان هم می‌کشید، ولی دل من هنوز از داعش و کابوس عدنان می‌لرزید و می‌ترسیدم از روزی که سر عباسم را بریده ببینم. 🔸 بیش از یک ماه از محاصره گذشت، هر شب با ده‌ها خمپاره و راکتی که روی سر شهر خراب می‌شد از خواب می‌پریدیم و هر روز غرّش گلوله‌های تانک را می‌شنیدیم که به قصد حمله به شهر، خاکریز را می‌کوبید، اما دل‌مان به حضور حاج قاسم گرم بود که به نشانه بر بام همه خانه‌ها پرچم‌های سبز و سرخ نصب کرده بودیم. حتی بر فراز گنبد سفید مقام (علیه‌السلام) پرچم سرخ افراشته شده بود و من دوباره به نیت حیدر به زیارت مقام آمده بودم. 🔸 حاج قاسم به مدافعان رمز مقاومت را گفته بود اما من هنوز راز تحمل حیدر را نمی‌دانستم که دلم از دوری‌اش زیر و رو شده بود. تنها پناهم کنج همین مقام بود، جایی که عصر روز عقدمان برای اولین بار دستم را گرفت و من از حرارت لمس گرما گرفتم و حالا از داغ دوری‌اش هر لحظه می‌سوختم. 🔸 چشمان و خنده‌های خجالتی‌اش خوب به یادم مانده و چشمم به هوای حضورش بی‌صدا می‌بارید که نیت کردم اگر حیدر سالم برگردد و خدا فرزندی به ما ببخشد، نامش را بگذاریم. ساعتی به مانده، از دامن امن امام دل کَندم و بیرون آمدم که حس کردم قدرتی مرا بر زمین کوبید... ✍️نویسنده: 🇮🇷 @shahidmedadian 🍂 💚🍂 🍂💚🍂 💚🍂💚🍂 🍂💚🍂💚🍂💚🍂