eitaa logo
اشعار شادروان شمس قمی
209 دنبال‌کننده
17 عکس
1 ویدیو
1 فایل
شاهان جهـان را به گـدایی نپـذیریم تا خاک کف پای علی تاج سر ماست (شمس قمی)
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلبر جانانی و با چشمِ جان بینم تو را یک جهان جانی که در جان جهان بینم تو را هر کجایی! هر کجایم دانمت بی جایگاه بی نیاز از هر مکانی! لامکان بینم تو را چشم دوراندیش دل، بیند تو را در هر مقام زین سَبب هم در زمین هم آسمان بینم تو را در عِذار خوبرویان، در جمال مَه‌وَشان در فضای جان‌فزای بوستان بینم تو را در نوای بلبلِ دستان و در رخسار گل در صفای لاله‌زار و گلسِتان بینم تو را در چمن در کسوتِ سرو روان می‌جویمت در دَمَن بر صورت آبِ روان بینم تو را در طلوع مِهر و ماه و در غروب این و آن در فروغ اختران و کهکشان بینم تو را روز و هفته، ماه و سال و در زمستان و بهار هم به تابستان و هم فصل خزان بینم تو را در میان ظلمت شب ، در دلِ نور شفق در بن چَه، در رخِ مَه، همچنان بینم تو را در معظّم خلقت عالم نهان می‌یابمت! در منظّم گردش گردون، عیان بینم تو را در کلیسا و کنشت و مسجد و بیت و حرم کعبه و بتخانه و دیر مغان بینم تو را در زبور و در صحف، تورات و اِنجیل از نخست هم به مصحف ، خاتم و ختم البیان بینم تو را دانمت چون در لباس بی زوالی پاسدار در سرای لایزالی ، پاسبان بینم تو را ناخدای کشتی دریای هستی دانمت! هم خدایِ ناخدا در هر کران بینم تو را از حدوث و از قِدَم ، وز حادثات ماخَلَق در حلول و در افول خِلقتان بینم تو را هم به مبدأ هم به مقصد هم به ره هم در مسیر هم به منزل ، هم میان کاروان بینم تو را منشأ ایجاد موجودات دانم ذات تو صورت پیدایش پیرو جوان بینم تو را پرسش نام و نشانت کِی کنم از این و آن؟ چون عیان اندر نهاد این و آن بینم تو را پادشاهان را نباشد فرق در بالا و پست در دلِ دریا و فرقِ فرقَدان بینم تو را تا که سیمرغ گمان پر میزند بر اوجِ عقل در سپهر آفرینش ، بی‌گمان بینم تو را تکیه زن! خوش بر سریر پادشاهی جهان... چون شهنشاه جهان، در هر زمان بینم تو را بنده‌ی عشق تو ام (شمس قمم) در خود گمم شَه پرستم خسروِ کون و مکان بینم تو را شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
دَر هَم مکش جبین که خورَد ابروان شکست زه را فزون مکش که دَهی بر کمان ، شکست مشکن به سنگِ بانگ و تغیّر ، دلِ غمین... چون شیشه را به بانگِ خشن می‌توان شکست شیرین چو کرد روی، ترُش شور عشق برد شد تلخ کام کوهکن و خورد از آن شکست بایع به مشتری چو کند اخم ـ از غرور کالا فتد ز چشم و دهد بر دکان شکست نرمش دهد شکست به سنگین‌دلان دهر نرمی آب، داده به کوهِ گران شکست با صبر و پایمردی خود خصم را بکوب سندان دهد به چکّش آهنگران شکست مُصلح به روز حادثه قدرش عیان شود چون مومیایی ار بخورد استخوان شکست اعجاز عدل بین که ز میلاد مصطفی آمد به طاق عدلِ انوشیروان شکست از انقلاب شاه شهیدان کربلا آمد به کاخِ نخوت سفیانیان شکست از نهضت و شهامت و جانبازی حسین ارکان کفر، با همه قدر و توان شکست پشت ستمگران شکند موج انقلاب کشتی ز موج بحر خورَد بی‌گمان شکست (شمس قمی)! به طبع روان هیچگه مناز شمس و قمر خورند در آبِ روان شکست. شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
ز هر نایی، نوای مهربانی بر نمی‌آید بجز از نای عشق این نغمه‌‌خوانی بر نمی‌آید به زنجیر مَحبّت کن مُسخّر جمله دل‌ها را که تسخیر دل از نامهربانی بر نمی‌آید زبانِ دل نکو کن تا نسوزی با زبان دل‌ها که جز از شمع، این آتش‌‌زبانی بر نمی‌آید ببخش آسان به عشق وصل جانان، جان شیرین را که از فرهادکیشان، سخت‌جانی بر نمی‌آید شد از شیرین‌زبانی، شکّرافشان طوطی خوشگو که از هر مرغکی شکّرفشانی بر نمی‌آید به نزد حاسد و بدخواه، راز دل مگو زیرا ز گلچین، راه و رسم باغبانی بر نمی‌آید دل دانا بوَد گنجور دین و دانش و تقوا ز هر ویرانه، گنج شایگانی بر نمی‌آید هزاران نکته باشد عارفان را در سخن اما ز هر کو شد سخنگو، نکته‌‌دانی بر نمی‌آید خریدار متاع عِلم، جز اهل خِرد نبوَد که از هر پیله‌ور، بازارگانی بر نمی‌آید چو موسیٰ گر امین گردی، شعیب فیض حق جویی که از هر گلّه‌بان، رسم شبانی بر نمی‌آید به پیری، قربِ یزدان جستن و آسوده‌‌دل خفتن به‌جز از طاعت عهد جوانی بر نمی‌آید ز یار رهگذر نبوَد امید شفْقت و رحمت ز ابر نوبهاری، سایه‌بانی بر نمی‌آید چه غم از فرقِ لفظ فُرس و ترک و تازی و ژرمن که رفق و همدلی، از همزبانی بر نمی‌آید برون کن دیو نفس از خانه‌ی دل تا شوی ایمن که از دزدِ ستمگر، پاسبانی بر نمی‌آید نوای باربُد بر جان و دل بخشد طرب ورنه ز هر مطرب، سرود خسروانی بر نمی‌آید به ظلمات فنا آب بقا خضر نبی جوید کز اسکندر حیات جاودانی بر نمی‌آید نه هر آهنگری، آگه بوَد از رمز آزادی که جز کاوه قیام کاویانی بر نمی‌آید دم از نام و نشان هرگز نزد (شمس قمی) زیرا که نام نیک، جز از بی‌‌نشانی بر نمی‌آید . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(تیر مژگان) تا کمان‌ابروی شوخت عشوہ‌بازی می‌کند تیرِ مژگانت به قتلم، ترکتازی می‌کند همچو مجنون عاقبت رسوای عالم می‌شود آن که با لیلای حسنت، عشق‌بازی می‌کند چشم من با یاد رویت می‌رود هرشب به خواب میزبان در جای خوش، مهمان‌نوازی می‌کند با نگاهی مردگانِ عشقِ خود را زندہ ساز عاشقان را یک اشارت، کارسازی می‌کند هجر رویت گر بسوزد جان و دل را باک نیست طعن دشمن، عاشقان را جان‌گدازی می‌کند هرکسی ساید به خاک مقدمت روی نیاز پشت بر کون و مکان از بی‌نیازی می‌کند (شمس قم) نبوَد خطا گر گویم این طرز غزل با غزالان ختایی، هم‌ترازی می‌کند . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
پیک یار آمد بگفتم یار مه پیکر چه گفت؟ گفت جان خواهم ، بگفتم می‌دهم دیگر چه گفت؟ گفت در راه وصالم ترک هستی کن به شوق گفتمش هستی شد از کف، از دل مضطر چه گفت؟ گفت دلخون سازمش آخر ز درد هجر خویش گفتمش خون شد دل زارم ، ز چشم تر چه گفت؟ گفت باید خون دل ، جاری کنی از دیدگان گفتمش بین! چشم خونبار مرا از سر چه گفت؟ گفت سر را خاکسار مقدمم کن بی دریغ گفتمش فخرم بُوَد ، از پیکر لاغر چه گفت؟ گفت سوزم پیکرت را در شرار کبر و ناز گفتمش عمری‌ست می‌سوزم ، ز خاکستر چه گفت؟ گفت بر باد فنا خاکسترت را می‌دهم گفتمش گشتم فنای او ، ازین بهتر چه گفت؟ گفت در شام فراقم صبر می‌باید تو را گفتمش از روز وصل آن یار سیمین‌بر چه گفت؟ گفت وصل ما درین عالم بوَد افسانه‌ای گفتمش از عالم جانپرور محشر چه گفت؟ گفت در محشر شوی با ما قرین و هم‌نشین گفتمش در بابِ جام و باده و ساغر چه گفت؟ گفت گیری از کفم جامی ز کوثر (شمس قم) گفتمش به به نمی‌پرسم دگر دلبر چه گفت . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ سروده‌ی زیر مربوط به 66 سال پیش در زمان منوچهر اقبال، نخست وزیر وقت است. ای رجال وطن! این رسم وطن‌داری نیست آخر این شیوه و آیین نکوکاری نیست دزد، در خانه و یاران همه خوابند و خموش خفتگان را به کسی مرحمت و یاری نیست می‌رود قافله و راه خطرناک به پیش رهنمایان! بخدا این رهِ سالاری نیست هوشیاران جهان، نوح نجات‌اند، ولی اندر اینجا نبود نوح نجات آری نیست در خم کوچه ی اوّل، همه ماندیم هنوز... گرچه در مَعبر ما سختی و دشواری نیست افتخارات اروپا همه از مکتب ماست حال در مکتب ما غیر زیانکاری نیست اجنبی، دفتر ما لوحه ی تدبیر نمود ما به‌خوابیم و کسی طالب بیداری نیست صنعت غرب، بوَد معجزه بر مَردم شرق شرقیان را به‌جهان جز ره بیکاری نیست زندگی، مرگِ صغیر است بر افراد وطن چون درین مُلک بجز رنج و گرفتاری نیست محتشم، گر غم درویش خورد بهره بَرد ورنه او هم به عوض مایل غمخواری نیست غصّه ی اندک و بسیار، نخواهم خوردن غصّه و درد من از اندک و بسیاری نیست خواری ملّت بی برگ و نوا خوارم کرد مزد و پاداش وطنخواه بجز خواری نیست دین و آیین و ره و رسم بزرگی طی شد حاشَ لله که درین سیره و دینداری نیست با چنین وضع اسفبار و چنان سبک غلط عاقبت؛ کار وطن غیر نگونساری نیست (شمس قم) از سر دلسوزی و اجبار، سرود : ای رجال وطن! این رسم وطن‌داری نیست. شادروان سید علیرضا شمس قمی ✅ برگرفته از روزنامۀ استوار قم - 1337 eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(یا ابا صالح المهدی ادرکنی) ز ديده خون دل از هجر يار لرزد و ريزد به چهره‌ام چو دُرِ شاهوار لرزد و ريزد خمار يارم و از کف شد اختيار سرشکم که جام باده زِ دست خمار لرزد و ريزد به‌سان ژاله که غلتد به گلپر گل سوری عرق به عارض گلگون يار لرزد و ريزد مِی از کنار لب غنچه فام او زِ تبسّم ، چو شير، از دهن شيرخوار لرزد و ريزد اگر به ميکده آيی صراحی از کف ساقی زِ رشک حُسن تو بی اختيار لرزد و ريزد چنانچه شمع ببيند تو شمع محفل مایی زِ خجلت آب شود اشکبار لرزد و ريزد ز شانه رنجه مکن تار زلف خويش که ترسم ز نغمه‌ی سر زلف تو، تار لرزد و ريزد خزان هجر تو مويم سپيد کرد و فرو ريخت چنان‌که برگ خزان بی‌‎قرار لرزد و ريزد غبار چهره بشويم به اشک ديده مبادا... به وقت بوسه به پايت، غبار لرزد و ريزد بيا که کاسه‌‌ی صبرم شد از فراق تو لبريز چو کاسه پُر شود از هر کنار لرزد و ريزد بيا که مِهر فلک، زرفِشان ز شوق وصالت به مقدم تو ـ به رسم نثار لرزد و ريزد ز چشم منتظران خون دل ز فرقت رويت! به راه وصل تو از انتظار لرزد و ريزد چو قامتت ز قيامت! کند به پای، قيامت ز چشم خصم تو خون همچو نار لرزد و ريزد سرشک (شمس قم) از دوری‌ا‌ت به مزرع دامان به‌سان قطره‌ی ابر بهار، لرزد و ريزد . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای از دیار حسن تو سیمین‌بَران بُرون وی در برِ تو بلبل شیرین زبان زبون حوران خلد با همه حسن و جمال خویش از حسرتت گرفته به باغ جِنان جنون در کاخ حسن و لطف و ملاحت بُتا تویی اندر میان جامعه‌ی دل‌سِتان ستون خون جگر که ریخت ز جورت مرا به دل دارد روان به چهره‌ی زردم عیان عیون زخم درون خود، ز تو پنهان نموده‌ام خواهی گواهِ گفته‌ی من بردران درون تا رخ بتافتی ز من ای مَه! به شام هِجر بر من رقیب، گشته ملامت کنان کنون آن آشنا دمی چو بُوَد غم‌گسار من سازم همیشه رایت بیگانگان نگون یا بر دلم نشین و نشان آتش دلم ... یا آن‌که مِهرت از دل زارم بران برون خون میچکد ز دیدهٔ (شمس قم) از غمت جانا زبانِ حالِ دلم را بخوان به خون . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi