.
امشب رختخوابها رو جمع کنید.
امشب روی زمین بخوابید.
امشب بچههای اباعبدالله خاک به دهنم، روی خاک و کنار خاشاک خوابیدن...
.
شراب و ابریشم...
من اگر روضهخوان بودم برای شام غریبان قرارِ جلسه را جایی بیرون شهر میگذاشتم، وسط یک تکه بیابانِ تار
👆👆👆روضهی شام غریبان💔
کسی اگه این روضه رو خوند و اشکش چکید و در اون اشک اگه پاداشی برای من بود، اجر اون اشک نذر سلامتی رهبرم تقدیم به مادربزرگِ ماههای روی نیزه، خانوم خدیجهی کبری
.
هدایت شده از "قَلَمدُخت"
شراب و ابریشم...
بشكست اگر دل من، به فدای چشم مستت سر خم می سلامت شكند اگر سبویی...
👆👆👆👆
این بیت شعر که خطاب به رهبر نوشته شده رو میبینید؟
این شعر رو میدونید کی توی کانالش نوشته؟
یک دختر معمولی از یک خانوادهی معمولی که یک زندگی معمولی داشتند و اسرائیل خونهاشون رو زد و پدر و برادرش شهید شدند. فقط به جرمِ ایرانی بودن!
این بیت رو هم بعد از پیدا شدن پیکرها نوشته!
میخوام چی بگم؟
میخوام بگم مردم ما شب خوابیدن سحر یکمرتبه با انفجار خونه بیدار شدن، اعضای خانواده رو از دست دادن، اما تهش میگن قربونت بریم آقا جان!
شگفتانگیزه ولی واقعیت داره، مردمِ ما این شکلی عاشق رهبرن....
.
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهی حرفهای دل یک ملت، توی این پونزده ثانیه خلاصه شده:
@sharaboabrisham
.
کجای دنیا سیاستمداری رو سراغ دارید که وقتی شعری دربارهی وطنش خونده بشه گریه کنه؟
آقا دیشب با ایران ایرانِ حاج محمود گریه میکردن!
شما وطندوستتر از این مرد تو عالم نمیتونید پیدا کنید!
کیه این مَرد؟
چیه این وطن؟
الله اکبر
الله اکبر
ما ماهیهای توی اقیانوسیم که عظمت آب رو نمیفهمیم
فقط خدا میدونه ما توی چه جغرافیایی داریم نفس میکشیم!
فقط خدا میدونه این اَبَرمرد کیه...
حقیقتا خوشا به سعادتمون
برای ایرانی بودنمون و برای ارادت داشتنمون به سید علی خامنهای، خوشا به سعادتمون...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
.
هدایت شده از مدرسه تاریخاندیشی قصص
🔰شب یازدهم
🏴 بعد از حمله به خیمهگاه، زنان و بچهها به سوی دشت و بیابان گریختند. شب که فرا رسید، حضرت سجاد به زینب کبری فرمود خوب بیابان را بگردد تا همه را جمع کند. دو کودک گم شده بودند. پس از گشتن بسیار سرانجام آن دو را دست در گردن یکدیگر، زیر بوته یا درختچهای بیابانی یافتند که از ترس و تشنگی جان سپرده بودند.
🔺در بحارالانوار روایتی آمده که محتوای این نقل تاریخی را تایید میکند. (بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۰۸)
🆔 @Qasas_school
هدایت شده از شراب و ابریشم...
.
صبح عمرسعد گفته بود کشتهها را جمع کنند.
یک پُشته لاشه روی هم جمع شد.
عمر جلو ایستاد و دیگران به او اقامه کردند، نماز میت و بعد هم سایر آداب و مناسکِ مربوط به تدفین انجام شد و کشتههای لشکر یزید دفن شدند و پیکر شهدا همانطور رها باقی ماند.
بعد شترهای بی جهاز آوردند تا اسیرهایی که از قبیلهی پیغمبر گرفته بودند بر آنها سوار شوند.
اسیرها حدود هشتاد زن و بچهی لطمه خورده و مصیبتزده بودند.
اینها تا آن موقع روی شتر بیجهاز ننشسته بودند، تا آن وقت بدونِ کمک مَردهایشان سوار مرکب نشده بودند، تا آن روز جلوی چشمِ دهها حرامی از کولِ شتر بالا نرفته بودند.
حالا همهی این تجربهنکردهها را باید در کمتر از ساعتی میچشیدند، فرصت نبود متحیر بایستند و تماشا کنند که اگر اینطور میشد به ضرب شلاق پاسخ میگرفتند!
و خب اینجا باز این زینب است که باید این همه را به جان بخرد.
باید در مهلتِ تعیین شده از جانب ابنسعد، زنها و بچهها را روی شترها بنشاند.
باید مراقبت کند آن بانوی باردارِ حرم آسیب نبیند، آن دخترکانِ خردسالِ حرم از وحشت قالب تهی نکنند، آن مهرویانِ همیشه در پرده از شرم جان ندهند، آن نازپروردههای شترِ بیمحملندیده از بالا زمین نیفتند...
باید نفر به نفرشان را تسکین بدهد، در آغوش بکشد، ببوسد و دلداریشان بدهد و کمک کند بر مرکب بنشینند و حواسش باشد که اگر شلاقی حواله شد خودش را سپر کند، خودش را بیهوا جلوی تمام کتکها بیندازد که یک وقت کسی بیهوا کتک نخورد! و همهی اینها را تند و بیوقفه به انجام برساند که مبادا طولانی شدنِ کار بهانه دست آن نامردها بدهد و باز هتاکی کنند...
اما سختیِ کار اینها نبود.
حتی تشنگیِ جانکاهی که به جانش نشسته بود، هم نبود.
زینب از عهدهی همهی اینها برآمده بود.
چیزی که داشت جان زینب را میگرفت، دل کندن از پیکرِ داخلِ گودال بود!
زینب هر نفر را که بر مرکب نشاند بیدرنگ صورتش را سمت گودال برگرداند، یک نظر سمت برادر انداخت و بعد کارش را ادامه داد...
با احتسابِ عددِ زنها و بچهها، زینب چیزی حدود هشتاد بار نگاهش را سمت گودال چرخانده بود و هر بار بخشی از جانش کاسته بود...
آنقدر این دل کندن بر زینب گران آمده بود که وقتی کاروان را حرکت دادند یکباره زینب خودش را داخل گودال انداخته بود و هراسان نیزه شکستهها را کنار زده بود و سمت آن صدای آشنا که میگفت: "اُخیَّ اِلیَّ اِلیَّ" شتاب گرفته بود...
از یک جایی به بعد زینب دیگر نه صدایی شنیده بود و نه چشمهایش چیزی دیده بود و نه حتی بدنش ضرب شلاقها را حس کرده بود، زینب خودش را روی پیکر برادر انداخته بود و انگار که دنیا همانجا تمام شده بود، هر چه زینب را میزدند زینب از پیکر جدا نمیشد، ضرب شلاقها درد داشت اما برای زینب از درد دل کندن از حسین بیشتر نبود...
اگر اباعبدالله دنیای بعد از خودش را به زینب نسپرده بود زینب هرگز از گودال بیرون نمیرفت، آنقدر همانجا میماند و آنقدر شلاق میخورد تا جان بدهد....
لیک، زینب باید خودش را از گودال میکَند، همهی آن هشتاد زن و بچه، جانشان به بودنِ زینب بند بود و این سختترین چیزی بود که به زینب سپرده بود...
زینب باید میرفت وگرنه دنیا همانجا توی گودال برای همیشه تمام میشد....
✍ملیحه سادات مهدوی
آدرسِ خریدِ کتاب #من_اگر_روضهخوان_بودم با تخفیف:
https://ketabejamkaran.ir/148686
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.