eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
⚠️توجه! توجه!⚠️ 🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 اردیبهشت 1405 👉🏻 تمدید شد! ✨📚 فراخوان برگزاری دومین دوره جایزه ادبی «شاوَلَد» ✍️ در چهار بخش: ① "فانتزی" یعنی جهان‌سازی و خیال‌پردازی ② "طنز" یعنی روایتِ هوشمندانه با چاشنی شوخی ③ "درام" یعنی داستان‌های احساسی و پرکشمکش ④ "واقع‌گرایانه" یعنی بازتاب زندگی و تجربه‌های واقعی در قالب روایت. 📆 مهلت ارسال آثار: 20 اردیبهشت 1405 📤 ارسال اثر: https://shavaladpub.ir/prize 🏆 جوایز: 🥰👇🏻 🥇 نفر اول: ۴ میلیون تومان وجه نقد + ۴ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده” 🥈 نفر دوم: ۳ میلیون تومان وجه نقد + ۳ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده” 🥉 نفر سوم: ۲ میلیون تومان وجه نقد + ۲ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده” 🎁 هدایای ارزنده برای ۱۸ اثر اول 📖 همراه با چاپ آثار منتخب در “کتاب برگزیده جایزه ادبی”. ============================================ 📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیام‌رسان‌ها: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥰👇🏻نویسندگان عزیز شاولد! ✍مهلت ارسال آثار برای دومین جایزه ادبی شاولد تا ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ تمدید شد! ✨ اگر هنوز اثرتون رو نفرستادید، الان بهترین فرصته.✨ 👀👈🏻 به خاطر اختلال‌ها و نوسان اینترنت، ممکنه بالا آمدن سایت کمی طول بکشه. فقط کافیه چند لحظه صبور باشید تا صفحه کامل لود بشه و بعد با خیال راحت اثرتون رو ثبت کنید. منتظر نوشته‌های درخشان‌تون هستیم! ✨✍️ -------------------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📣 خبر خوب برای شرکت‌کنندگان چالش نویسندگی تنگه هرمز! 🥳 دوستان و نویسندگان عزیز 👇🏻 از روزی که چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» رو منتشر کردیم، کلی متن‌های جذاب، خلاقانه و متفاوت از شما رسید؛ از نگاه ملوان گرفته تا صدای خودِ تنگه هرمز! 🥰 همین انرژی فوق‌العاده باعث شد یک تصمیم مهم بگیریم: 📚 می‌خوایم همه‌ی آثار برتر رو در یک کتاب واقعی چاپ کنیم! ✍🏻 این کتاب شامل بهترین متن‌هایی خواهد بود که به چالش ارسال شده، و اسم هر نویسنده کنار اثرش ثبت می‌شه. تمامی مراحل انتشار هم کاملاً به‌صورت حرفه‌ای توسط انتشارات شاولد انجام می‌شه: • ویراستاری • صفحه‌آرایی • تصویرگری • طراحی جلد • گرفتن شابک و فیپا • مجوزهای وزارت ارشاد • اعلام وصول و ثبت نهایی ✨ فقط یک نکته مهم: اول آثار بررسی می‌شن و آثاری که از نظر داوران مناسب چاپ باشن، وارد کتاب می‌شن. 💳 هزینه مشارکت در کتاب: فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده می‌شه. 🤩 این پروژه برای ما یک تجربه هیجان‌انگیزه و امیدواریم برای شما هم فرصتی باشه برای دیده شدن و ماندگار شدن در یک اثر مشترک. ✅توجه: تحویل کتاب از دفتر انتشارات شاولد خواهد بود✅ به‌زودی جزئیات بعدی رو اعلام می‌کنیم!❤️ تیم پشتیبانی انتشارات شاولد 📚 ———————————- ارتباط با ادمین جهت ارسال قرارداد چاپ کتاب: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰👇🏻دوستان عزیز شاولد: اگر دوست دارید **اثر شما هم در کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» چاپ بشه**، می‌تونید متن‌تون رو برای ادمین ارسال کنید. آثار بعد از ارسال توسط داورها بررسی می‌شن و آثاری که تأیید بشن در کنار نام نویسنده در کتاب منتشر می‌شن. تمام کارهای نشر (ویراستاری، صفحه‌آرایی، مجوزها و…) با انتشارات هست و نویسندگان پذیرفته‌شده با پرداخت 399 هزار تومان یک نسخه چاپی هم دریافت می‌کنن. 🆔 ارسال اثر به ادمین: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin منتظر خوندن متن‌های قشنگ‌تون هستیم 🌿✨ انتشارات شاولد📚 =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیر و تحسین من از شاولد سفره هفت سین من از شاولد انتشاراتی وزین و کار درست نکته ی فرزین ِ من از شاولد مصرع در مصرع حقایق آشکار بیت در بیت امین از شاولد در تغزُّل هست جویای ِ ولی پوریایی نازنین از شاولد یک غزل گفتم: که عالم گیر شد تسبیح ِعرش و زمین از شاولد جان ِ عرفان در مسیر ِ گفتِمان خامه ی شیرین ِ من از شاولد تقدیر و تحسین ِ من از شاولد سفره هفتسین ِ ِ من ‌ از شاولد غزلیات _ ╭┈┈┈┈┈─────❥ 𝙟𝙤𝙞𝙣 ? ╰┈➤ https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 17 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= انگار قوۀ تحلیلم را از دست داده بودم و هرچه دکتر می‌گفت، با تأخیر درک می‌کردم. طول کشید تا بفهمم منظورش از آدم‌های منتظر پشت در، خانواده‌ام هستند؛ خانواده‌ای که یقین داشتم وحید دیگر بین‌شان جایی ندارد. با وجود اتفاقات افتاده، من هم باید او را از دلم بیرون می‌کردم، اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم. انگار وحید در قلب من صاحب‌خانه بود و من اجاره‌نشین. دکتر و پرستارها کارشان را تمام کردند و رفتند. چشمم به مسیر رفتنشان خیره مانده بود و منتظر بودم پدر یا مادرم بعد از رفتن آن‌ها به عیادتم بیایند، اما به جایش یک زن با یونیفرم سبز و پوشیده در چادری سیاه وارد شد و نزدیکم آمد. هنوز در شوکِ این ملاقات‌کنندهٔ غریبه بودم که سردی فلز را روی مچ دستم حس کردم. بعد از داروهایی که تزریق کرده بودند، بدنم تقریباً بی‌حس بود و آن درد کشنده در قفسۀ سینه‌ام هم تسکین پیدا کرده بود. سعی کردم گردنم را بکشیم و دلیل سرمایی را که از مچ دستم دریافت کرده بودم، بفهمم، اما نهایت تلاشم شد چرخشی که به کرهٔ چشمم دادم. نگاهم چرخید و روی دستبند فلزی مکث کرد؛ دستبندی که مچم را به میله‌های تخت گره زده بود. به چهرۀ اخم‌آلود زن نگاه کردم. او صندلی همراه را جلو کشید. پایه‌های صندلی با زمین اصطکاک پیدا کردند و صدای گوش‌خراشی در اتاق پیچید و گوشم را آزرد، اما او بی‌تفاوت چادرش را جمع کرد و نشست و گفت: ـ من سروان عطایی هستم از دایرۀ جنایی ادارهٔ آگاهی. مأموریت دارم تا زمان ترخیص شما از بیمارستان و انتقالتون به بازداشتگاه مراقبتون باشم. به حرکت لب‌هایش چشم دوخته بودم و نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. در ظاهر داشت فارسی حرف می‌زد، اما حرف‌هایش برایم بیگانه بودند. زن، یا همان سروان عطایی، منتظر عکس‌العملی از جانب من بود، اما من مثل یک جنازه «ثَمّ بُکم» روی تخت افتاده بودم. سروان که انگار دلش برای من و وضعیت رقت‌انگیزم سوخته بود، ادامه داد: ـ اگه حرکت مشکوکی نکنید، اجازه می‌دم مادرتون بیان داخل و شما رو ببینن. بعد برای اینکه این لطف را بیشتر به رخم بکشد و بر طول و عرض منتش بر سرم بیفزاید، اضافه کرد: ـ با اینکه این کار خلافِ وظایفم هست و ممکنه به گوش مافوقم برسه و توبیخ بشم، اما خب... من هم خودم یه مادرم و می‌دونم الان مادرتون توی چه شرایطی هستن. بعد از این نطق بلندبالای انسان‌دوستانه، دوباره به صورتم زل زد و منتظر ماند. شاید منتظر کلمه‌ای تشکرآمیز از من بود، اما من ناتوان‌تر و گیج‌تر از آن بودم که قدر این لطفش را بدانم و تشکر کنم. این گیجی تا لحظه‌ای ادامه داشت که مادرم وارد اتاق شد. وقتی مادرم را در قاب در دیدم، نشناختمش. آن زن گریان و شلخته، هیچ شباهتی به مادر شیک‌پوش و به‌روز من نداشت. با وجود حال بدم، قادر بودم تک‌تکِ موهای سفید کنار شقیقه‌اش را بشمارم. زنی که مثل پروانه به طرفم بال گشوده بود، مادرم بود؛ اما انگار در این مدتی که ندیده بودمش، سال‌ها پیر شده بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا