بعدازظهرتابستانی گرم، که ازشدت حرارت اززمین واسمان بخاربرمی خواست، دچاردندان درد وحشتناکی شدم، که طاقتم راطاق کرده بود.
به دندان پزشک تجربی که مهارتش مثال زدنی بود،مراجعه کردم. امپول بی حسّیم راکه زد، مشغول قالب گیری دندان مصنوعی یک خانم میانسال هیکلی شد.
ازدرد، چشمهایم نیمه بازبود، خوب که نگاه کردم، دیدم همسرخانم محکم دوتاپای زنش رابادست فشارمی دادودخترش دوتادستانش را.
دکتر،مدام تکرارمی کردو می گفت :
-خواهش می کنم تحمل کن! این دفعه کارم وخراب نکن .بهت گفتم دیگه باراخرکه قالب می گیرم. خنده ام گرفت، به سختی لبخندزدم. امازن، دریک حمله برق اساباتمام قدرت روی دستهای دکتروهمسرش بالا اوردو قالب، روی دست دکترجاخوش کرد. بوی نامطبوع، کل محوطه راگرفت. درد دندان فراموشم شدوهمه مراجعین تاعادی شدن اوضاع باوجودگرمای طاقت فرساازمطب خارج وبه بیرون مطب پناه بردند.
بیست وسوم فروردین ،روز دندان پزشک مبارک!
#سید_زهرا_حسینی
======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دندان
سه بار برای دندان به دندان پزشک مراجعه کردم در چندین سال. بار اول شد سیصد هزار تومان. پول زیادی بود اما سال ها بعد نسبتا کم به نظر می رسد. بار بعد شد چهار و نیم میلیون تومان. پول زیادی بور اما سال ها بعد کم به نظر می رسد. بار بعد که رفتم دکتر برای دندانم ذهنم روی شش یا هشت میلیون بود. زیر دست دندان پزشک کابوس می دیدم که نکند بشود ده میلیون. از زیر دست دکتر که خارج شدم باز درد دندان داشتم.
چه قدر می شود؟
ناقابل بیست میلیون سر راست.
درد دندان از یادم رفت. درد گرانی دندان درمانی رهایم نمی کند.
#حسین_علی_ساسانی
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌱 #پارت17 🌷 #لالههای_سپید نویسنده: سهیلا سپهری – 22 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شا
🌱 #پارت18
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 24 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
پدرم جلو آمد، نگاهی به سروان عطایی کرد و گفت:
ـ میشه چند دقیقه ما رو با دخترم تنها بگذارید؟
سروان، سرد و محکم جواب داد:
ـ خیر! معذورم.
صورت پدر سرخ شد، اما چیزی نگفت. کنارم نشست، سرم را در آغوش گرفت، موهای پریشانم را با دست شانه زد و با انگشت روی لبهای بیحسم کشید و گفت:
ـ غصۀ هیچی رو نخور دخترم. فعلاً تمام انرژیت رو بذار تا هرچه زودتر از روی این تخت بلند شی. بقیهاش با من. مطمئن باش نمیذارم ببرنت زندان. قبل از اینکه از اینجا مرخص بشی، وحید رو وادار میکنم بیاد توی دادگاه و حقیقت رو بگه. من نمیدونم چطور این اتفاق افتاده، اما نمیذارم خودش قسر در بره و همهچیز رو بندازه گردن تو.
حرفهای زیبایی که پدر میزد، در آن برهۀ زمان برای من دستنیافتنیترین آرزوها بودند. تمام امیدم را از دست داده بودم. اگر سر سوزنی هم امید ته قلبم مانده بود، با این سکتهٔ ناغافل و چهرهای که هنوز نمیدانستم دقیقاً چه بلایی سرش آمده، به باد رفته بود.
مادر هم خودش را به ما رساند، اما قبل از اینکه دهان باز کند، سروان عطایی گفت:
ـ ببخشید وسط بحث خانوادگیتون میپرم، اما من کاملاً در جریان پروندهٔ دخترتون هستم. ماجرا به این سادگیها نیست. آقای وحید مولایی برای ساعت وقوع قتل دو تا شاهد معتبر داره. الکی که تبرئه نشده. از طرفی، پزشکی قانونی درگیری مقتول با قاتل رو تأیید کرده و مقداری از پوست و ترشحات پوست مقتول زیر ناخنهای دختر شما پیدا شده. این مدارک بهتنهایی برای اثبات قتل کفایت میکنه. اگر دختر شما بیگناه باشه، تنها چیزی که میتونه بهش کمک کنه، اثبات ساعت وقوع قتل و پیدا کردن شاهد برای اون زمانه.
مادرم فوراً سینه سپر کرد و گفت:
― دخترم تمام شب پیش ما بوده. من و پدرش و برادرش شاهدیم.
سروان گفت:
ـ شهادت اقوام در چنین مواردی که پای جون یک انسان درمیونه، از نظر قاضی بیاعتباره.
مادرم داد زد:
ـ یعنی چی که بیاعتباره؟ دختر من اون شب خونه بوده. چه کسی جز خانوادهاش میتونه این رو شهادت بده؟ همسایهها یا بقال سر خیابون؟
سروان گفت:
ـ آروم باشید خانم. من قصدم کمکه. راستش من قاضی نیستم، اما حس میکنم کسی که قلبش نتونسته این فشار رو تحمل کنه و به این روز افتاده، نمیتونه قاتل باشه. اما خب، قاضی با احساس من و شما کاری نداره؛ با شواهد و مدارک کار داره و طبق اونها رأی صادر میکنه.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
کیا رمانمون 🌷 #لالههای_سپید رو دنبال میکنند؟🧐🥰
چقدر هیجان انگیزه شده!! 🤩🤗
میتونید 🌱 #پارت18 رو برای دوستانتون فوروارد کنید تا روزانه این رمان رو دنبال کنند!!😊🧡💛❤️💚💙💜👆
📢 اطلاعیه انتشارات شاولد!
⚠️ قابل توجه نویسندگان عزیز!
با سپاس از استقبال بینظیر شما در چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»، تاکنون آثار نویسندگان زیر پس از بررسی و تأیید، با عقد قرارداد در کتاب ثبت نهایی شدهاند:
1. الهام فروزانی
2. بهتری درفش
3. زهرا باقری موحد
4. زهرا زرگران
5. سارینا الهیپور
6. سارینا صادقی
7. سیده زهرا حسینی سنگچال
8. فاطمه زهرا بانشی
9. فاطمه قنبری
10. فائزه فلاح فرامرزی
11. فریبا کریمی
12. لیلا گونانی قره بلطاقی
13. محدثه قاسمی
14. مریم عباسیان
15. مژگان کشانی
16. مطهره سادات سیدی
17. مهدی عرفانیان
18. مهدی میرابی مقدم
19. میترا لطفآبادی عرب
20. یگانه عزتی
21. فاطمه صادقی
22. شهلا غلامی
23. محدثه شفیعخانی
24. محیا سازنده
25. فاطمه عبداللهی
26. آریانا شمسی
27. عاطفه یزاف
28. هاجر جانثار
از اعتماد و همراهی این عزیزان صمیمانه قدردانی میکنیم. 🌊✍️
📌 اگر هنوز اثر خود را ارسال نکردهاید، لطفاً هرچه سریعتر آن را برای ادمین بفرستید تا بررسی شود و در صورت تأیید، در کتاب ثبت گردد.
⚠️ ظرفیت محدود است و اولویت با نویسندگانی میباشد که زودتر اقدام کنند.
ارسال اثر به ادمین:
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
منتظر خواندن نوشتههای شما هستیم ✨
انتشارات شاولد
----------------------------------
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📚 تازههای انتشارات شاولد
با افتخار اعلام میکنیم مجموعهای از آثار تازه به جمع کتابهای انتشارات شاولد پیوسته است. این آثار با تنوع موضوعی و قلمهای درخشانِ نویسندگان معاصر، آمادهاند تا دنیای تازهای از روایت و اندیشه را پیش روی مخاطبان کتابدوست بگشایند.
عناوین منتشرشده بهتازگی:
- سالاد طنازی – *پروین جاویدنیا*
- از فال تا راز – *پرستو حسینیزاده آزاد*
- آوای روستا – *حسن علیزاده*
- ارباب خون (شمشیرداران) – *امیرمهدی رئوفت*
- رستا – *لیلا شکاری*
- از شیراز تا خانوک – *معظمه ابراهیمی*
- جادوی ماه (جلد چهارم چندنویسندگی) – با قلمهای *سعید ابوالحسنی ترقی، ونوس احمدزادگان فرد، ضحی اسماعیلی، عذری آهویی، مهدی خسروی، نرگس خاتون گلیج، زهرا مظلومیان*
این آثار، حاصلِ تلاش و خلاقیت نویسندگانیاند که هر یک با زبان و نگاهی ویژه، سهمی در ادبیات امروز فارسی دارند.
با سپاس از همراهی دوستداران ادبیات،
انتشارات شاولد
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
( بمناسبت بییست وپنجم فروردین ماه ۱۴۰۵ زاد روز تولد شیخ عطار نیشابوری )
۲۵ ، فروردین ِ نازنین
زاد روز ِ عطار ِ فخر زمین
طبله ی عطار ِ نیشابور ما
خامه ی شیرین ، نفخ ِصور ما
سرزمین ِ آبا و اجداد ِ مان
شادیاخ ِ چند هزار ساله ِ بمان
سر سبز است آن بهشت ِ معرفت
باغ های میوه اش اوج ِ رافت
خِطه ی فیروزه ، کُماج و ریواس
عِطر و بوی شاعری از سوی ِ یاس
چون جوانه زد قصیده نو ظهور
در مزارع کاشت ِ سبزی به وفور
یک نگاه انداز به محروق ماندگار!
مسجد ِ چوبی قشنگ و پای ِ کار
سرزمین ِ کِلک ِ نَستَعلیِق و خَط
سرزمین ِ آب و رود خانه و شَط
آری دارد چون معدن های زیاد
خیل ِ فولاد و عقیق و ازدیاد
از کمال الملک و خیام آشکار
با تمدن با فرهنگ و گلعُذار
عطر وبوی یاس و سوسن شهسوار
جان ِ عرفان در شکوه و استوار
خوشنویسی بهر ِ شهر ِ آفِتاب
شهر ِ آهنگ و چُنگ رقص ِ رباب
۲۵ ، فروردین ِ نازنین
زاد روز ِ عطار ِ فخر ِ زمین
قصیده _ #مهدی_عرفانیان
=======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از پروین جاویدنیا
📣 گفتگو با «پروین جاویدنیا» شاعر و طنزپرداز شیرازی به بهانه انتشار کتاب “سالاد طنازی”
✅️خبرگزاری اول فارس:
https://avalfars.ir/?p=194362
📌کانال #پروین_جاویدنیا در ایتا
https://eitaa.com/parvin_javidnia1359
تقدیر
پدرم که سخت به شعر و ادب علاقهمند بود. چنان که گویی تمام عمرش در کتابخانه زندانی بوده و جز “دیوان حافظ” و “گلستان سعدی” چیزی در دست نداشته. از بد حادثه، صاحب چهار پسر شد. پسرانی که ظاهراً قرار بود ادامه دهنده راه این بزرگان باشند، اما افسوس که تقدیر، بازیهای دیگری در سر داشت!
پدر، با آن ذوق ادبیاش، نام پسران را از بزرگترین شاعران پارسی برگزید:
حافظ: اولین پسر، که قرار بود حافظهی تاریخ شود.
سعدی: دومین، که گمان میرفت سفرهایش الهامبخش جهانیان
گردد.
طاهر: سومین، که انتظار میرفت صدایی چون بلبل داشته باشد.
عطار: و چهارمی، خودِ من، که قرار بود عطر و بوی خوش علم و ادب را پراکنده کنم.
اما بگذارید داستان واقعی را برایتان بگویم، نه آن افسانههایی که پدر در گوشمان میخواند!
برادر بزرگ حافظ ما، نه تنها حافظهی تاریخ نبود، بلکه حافظهی خودش را هم به سختی پیدا میکرد! تنها چیزی که به خوبی حفظ میکرد، لیست نوشیدنیهای میخانه بود. او نه اهل غزل بود و نه اهل عرفان، فقط اهل می و معشوق بود، ولی معشوقش هم نه ساقی و پیمانه، بلکه میزبود! بله، حافظ ما روی میزها مینشست، ساز میزد و در بهترین حالت، حافظهی میخانه نام گرفته بود، چون تمام منو و قیمتها را حفظ بود! اگر حافظ شیرازی زنده بود، احتمالاً اسمش را تغییر میداد!
برادر دومی سعدی از بس در سفر بود،
به سعدیِ سیار معروف شده بود. ولی سفرهای او نه برای یادگیری، بلکه برای فرار از دست طلبکارها بود! او در جیبهایش همیشه “پنجهبوکس” داشت، نه دیوان شعر. ظاهراً بنی آدم اعضای یکدیگرند برایش دعواهای خیابانی”چ بود. پدرمان اگر میدانست سعدیاش قرار است پنجهطلا شود و گلستان"ش کلانتری، کاش اسمش را زنجیر” میگذاشت!
سومین برادر،طاهر نه تنها خوشصدا نبود، بلکه صدای کلفتش برای فروشنده های دوره گرد هم مناسب نبود! صدایش شبیه زوزه بود تا خواننده! دلقکبازیاش هم که نگو! صدای او نه بلبل بود و نه شاهین، صدای قناری بود که از ترس گربه میخواست رپ بخواند! بیچاره پدر
فقط آرزو میکرد کاش طاهر فقط پاک میماند، نه لوطیِ مزاحمِ سرِ کوچه!
!
و اما من آخرین پسر
عطار! نه تنها عطر خاصی نداشتم، بلکه عطاری من، فقط یک عطاری اینترنتی بود که چاخان میکرد! به جای عطر عطار نیشابوری، عطر حسن چاخان میفروختم! قناری را رنگ میکردم و به جای مرغ میفروختم! تنها بوی که از مغازهام میآمد، بوی حسرت وکلاهبرداری بود.
! شاید پدرم حق داشت وقتی میگفت: کاش اسم لاتهای محل را رویتان میگذاشتم، شاید آنوقت حداقل معلوم بود چه کارهاید!
بله، این بود سرگذشت ما چهار برادر. هیچکدام علاقهای به شعر نداشتیم و تنها یک بیت را هم به غلط حفظ کرده بودیم. پدرمان که حاصل آرزوهای ادبیاش را به این شکل میدید، رسماً پشیمان شده بود. با صدایی پر از حسرت میگفت: کاش اسم لاتهای محله را رویتان میگذاشتم! حداقل میدانستم چرا اینقدر خرابکارید! شایدآنوقت به جایی میرسیدید!»
تصور کنید حافظ ما، به جای اینکه در دیوانش غزلیات عاشقانه بسراید، تبدیل شود به “حافظ بزنبهادرِ سرِ کوچه! آن هم تنها خلافش میخانهباشد، ولی نه از آن میخانههای سنتی! نه! از آن میخانهها که در آن روی میزها قمهزنی انجام میشود و او هم به جای خواندن “شب وصل”، روی میز میرود و با قمه ساز میزند! پدر
پدر در آن دنیا، احتمالاً از شدت حرص، همه چیز رافراموش میکرد!
اگر سعدی ما تبدیل میشد به سعدی پنجهطلا که در جیبش به جای گلستانو بوستان، پنجهبوکس پیدا میشد! تصور کنید او بخواهد در مورد سفر بنویسد، ولی در واقع سفرش به
کلانتری باشد و سفرنامهاش، صورتجلسه درگیری شود! پدر احتمالاً غش میکرد و میگفت: کاش فقط همان سعدیِ سفریِ معمولی بودی، نه این سعدیِ مشتزن!”
عطار چاخان: وای از من! عطاری که فقط چاخان کند! به جای فروش "عطر"های ناب، مرغ را رنگ کند و به اسم قناری بفروشد! تصور کنید مشتری بیاید و
بفروشد! تصور کنید مشتری بیاید و بپرسد عطر گلاب ناب دارید؟ و من بگویم “نه، ولی یه قناری دارم که وقتی آواز میخونه، بوی گلاب میده!” پدر در آن دنیا، احتمالاً اولین چاخانی را که میشنید، همین بود و رسماً سکته میکرد.
و در آخر، “طاهر لوتی! به جای اینکه صدایش را برای آهنگهای رپ استفاده کند، فقط برای مزاحمت به کار ببرد! تصور کنید او بجای دیوان اشعار دیوان ... بنویسدوای، اصلا قابل تصور نیست!
پدر بیچاره، با آن همه علاقه به بزرگان ادب، اگر این سرنوشت شوم را برای ما میدید، مطمئناً آرزو میکرد کاش نام دیگری را بر ما میگذاشت، شاید درنده بودن را هم یاد میگرفتیم، ولی اینقدر آبروریزی نمیکردیم! خدایا، به پدرمان در آن دنیا صبر بده!
#بهتری_درفش
===================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub