🌱 #پارت32
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 23 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
کسری دادهایش را زد، توبیخهایش را کرد و بالاخره آرام گرفت. خودم را به خواب زده بودم و منتظر بودم صدایم کند، اما پلکهایم ناخودآگاه میپریدند و حتماً بیدار بودنم را لو میدادند.
هُرم نگاهش را حس میکردم. درست مثل آفتاب داغِ وسط یک ظهر تابستانی، گرمم میکرد و قلبم را به سروصدا میانداخت. بهخاطر ضربان تند قلبم، نفسم هم تندتر شده بود و با هر دم، مولکولهای عطر سرد و تلخ همیشگیاش وارد جریان خونم میشدند و در سلولبهسلول بدنم خانه میکردند. عطری که روزی با خودم قرار گذاشته بودم تا ابد از آن متنفر باشم و حالا هر بار بیش از پیش، مست همان رایحه میشدم. راست میگویند که مرز بین عشق و نفرت، به باریکیِ یک تار مو است.
دلم برایش تنگ بود و بیشتر از آن نتوانستم خودم را از دیدنش محروم کنم؛ اما باز کردن چشمهایم مصادف شد با فریاد دوبارهٔ کسری.
قبل از آنکه بفهمم دلیل فریاد مجددش چیست، ناگهان دستهای گل لالهٔ سپید را از دست پرستار بهداری قاپید و مقابل چشمان حیرتزدهام، توی سطل زبالهٔ گوشهٔ اتاق پرت کرد.
این کار را با حداکثر سرعت ممکن انجام داده بود تا من گلها را نبینم، اما دیر شده بود و من دیده بودمشان؛ لالههای سپیدی که هر دو میدانستیم از طرف چه کسی فرستاده شدهاند.
چشمم دیگر هیچچیز بهجز آن گلهای بینوا را نمیدید. گلهایی که سوزن آمپولهای داخل سطل زباله، گلبرگهای ظریفشان را زخمی کرده بودند و گازهای خونآلود، سپیدیشان را لکهدار.
نگاه گرفتن از لالهها مثل جان کندن بود برایم. درست از شب کشته شدن لاله، دیدن و لمس کردن و بوییدن لالهها برایم آرزو شده بود. نه اینکه نتوانم این آرزو را برآورده کنم، نمیخواستم. حتی اگر میتوانستم، پاککنی برمیداشتم و هر خاطرهای از لاله را از ذهنم پاک میکردم.
کسری هنوز داشت پرستار را توبیخ میکرد:
ـ از این به بعد، هر چیزی از طرف هر کسی برای خانم آذرسا فرستاده میشه، باید قبلش با من هماهنگ بشه. بشنوم و ببینم چیزی بدون هماهنگی به دستش رسیده، با کارتون خداحافظی میکنید خانم. مفهوم بود؟
چشمهایم از تهدید کسری گشاد شدند. نمیدانستم واقعاً تا این حد نفوذ دارد که بتواند چنین کاری انجام دهد یا صرفاً تهدید توخالی میکند. هرچند همین حضور بیمانعش در بهداری زندان، تأییدی بر نفوذش بود.
پرستار بیچاره منومنکنان گفت:
ـ ببخشید، ولی من فکر کردم حتماً خوشحال میشن. نمیدونستم...
کسری با بیرحمی، کلامش را برید:
ـ از این به بعد جای کسی فکر نکنید، خانم!
پرستار با دلخوری چشمی گفت و خواست اتاق را ترک کند، ولی کسری ولکنش نبود:
ـ این نکته رو به بقیهٔ همکاراتون هم گوشزد کنید.
با این رفتار پرعتاب، یاد اولین باری افتادم که کسری را دیدم؛ روزی که بازی بدی را با من راه انداخت و چند بار اشکم را درآورد تا حرفش را به کرسی بنشاند و از من اعتراف صریح بگیرد که مرتکب قتل نشدهام.
آن روز آنقدر از او نفرت پیدا کرده بودم که اگر همان چاقوی آلتِ قتاله دم دستم بود، حتماً میکشتمش.
از مرور اتفاقات آن روز و مقایسهاش با رفتار امروزش، خندهام گرفته بود؛ اما بعد از آن سکته، عملاً با لبهایم نمیتوانستم بخندم. پس هرچه خنده در دلم داشتم، توی چشمهایم ریختم و زل زدم به ابروهای گرهخوردهٔ کسری.
کسری پوفی کرد، شقیقههایش را ماساژ داد و با تشر گفت:
ـ نخند، مهتاب! از دستت خیلی عصبیام و ممکنه چیزی بگم که ناراحتت کنه.
لازم نبود چیز دیگری بگوید. در این مدت آنقدر شناخته بودمش که بدانم امروز، آن کسرای همیشگی نیست.
خندهام بهسرعت پر کشید. دیگر نخندیدم، اما دلم لبریز از غم شده بود و هر آن ممکن بود این غم از چشمانم سرریز شود.
دقیقهها در سکوتی آزاردهنده میگذشتند و صدایی جز چکیدن قطرههای سرم شنیده نمیشد.
غرق در سکوت اتاق شده بودم که کسری ناگهان از جا برخاست. با قدمهای بلند خودش را به در رساند، با سروصدا آن را بست، کلید را در قفل چرخاند و به در تکیه داد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📣 درج خبر رونمایی از کتاب شعر طنز "سالاد طنازی" از شاعر طنزپرداز شیرازی "پروین جاویدنیا" در خبرگزاریهای
گیتی آنلاین، اعتلای ایران، خزانه خبر:
🔸️مراقب باشید! سالاد طنازی، جای سالاد شیرازی را میگیرد!»
📌https://gitionline.ir/?p=145203
🔸️«وزنِ طنز، طعمِ شیراز؛ کتابی که قواعد سالاد را تغییر میدهد»
📌https://etelayeiran.ir/خبر/«وزنِ-طنز،-طعمِ-شیراز؛-کتابی-که-قواعد-سالاد-را-تغییر-می%E2%80%8Cدهد».html
🔸️«سالاد طنازی» پروین جاویدنیا رونمایی شد؛ طعمی نو در آشپزی واژگان
📌https://khazanehkhabar.ir/اخبار/گزارش/«سالاد-طنازی»-پروین-جاویدنیا-رونمایی-شد؛-طعمی-نو-در-آشپزی-واژگان
─┅࿇࿐ྀུ༅𖠇🤍𖠇࿐ྀུ༅࿇┅─
🌍 خبرنامه شاعران
https://eitaa.com/khabarnameshaeranshiz
=====================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📚 آغاز پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد
کتاب: «وطن ما ایران»
گاهی تاریخ در یک روز متوقف میشود؛
روزی که سرنوشت یک ملت ورق میخورد و نام انسانهایی بزرگ در حافظه زمان حک میشود.
۹ اسفند ۱۴۰۴
روزی که جنگ تحمیلی سوم آغاز شد.
روزی که دوباره واژههایی چون ایثار، مقاومت، شجاعت و شهادت معنا گرفتند.
سربازانی که با ایمان ایستادند، مردمانی که در خیابانها با پرچم ایران گرد هم آمدند و فریاد حقطلبی سر دادند، و دلهایی که در برابر ظلم سر خم نکردند.
انتشارات شاولد پس از تکمیل موفق دو جلد کتاب مشارکتی در یک ماه اخیر و ارسال آنها برای دریافت مجوز، اکنون با افتخار پروژه سوم کتاب مشارکتی را آغاز میکند.
📖 عنوان کتاب: «وطن ما ایران»
در این کتاب قصد داریم مجموعهای از آثار نویسندگان را درباره این روزها و ارزشهای برخاسته از آن گردآوری کنیم؛ آثاری درباره:
- اخلاق و شخصیت رهبر
- شهدا و فرهنگ شهادت
- خاطره از رهبر
- تحلیل و نگاه عقلانی به رویدادها
- شجاعت و همبستگی مردم ایران
- تجمع مردم در خیابانها و دفاع از وطن
- ایراندوستی و دینداری
و دیگر مفاهیم مرتبط با این دوران.
✍ قالب آثار میتواند شامل:
روایت، داستانک، یادداشت ادبی یا تحلیل کوتاه باشد.
💳 هزینه مشارکت در کتاب:
فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده میشه.
-----------------------------
📩 ارسال اثر و عکس جلد:
@Shavaladpubadmin
منتظر همراهی شما هستیم.
🌿 انتشارات شاولد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#شاولد_نوشت:
این کتاب فرصتی است برای ثبت نگاه و قلم شما به روزهایی که در حافظه تاریخ باقی خواهند ماند.
🌿 همچنین دوستانی که علاقهمند بودند در دو جلد قبلی کتابهای مشارکتی اثرشان چاپ شود اما به دلیل تکمیل ظرفیت موفق نشدند، اکنون میتوانند در این پروژه همراه ما باشند.
🌍 پس از چاپ، این کتاب برای جشنوارهها و رویدادهای فرهنگی مختلف ارسال خواهد شد تا صدای قلم نویسندگان ایرانی به گوش جهانیان برسد.
چه زیباست اگر یکی از آثاری که در این کتاب ثبت میشود، از قلم شما باشد.
منتظر همراهی شما نویسندگان عزیز هستیم.
انتشارات شاولد
🍎 #پارت_14_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 24 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
بالاخره روز پنجشنبه در میان هیجان و استرس من سر رسید. خواستگارها گفته بودند سر ساعت سه میآیند. توی همین فاصله مادرم به کمک کبری تعدادی از فامیل را که بهشان دسترسی داشتیم دعوت کرده بودند. البته توی روستا تقریبا همه با هم فامیل هستند. به دستور عمه شهربانو که از آن روز با هم به شیراز رفتیم تا امروز خانهمان مانده بود، به اتاق نشیمن آمدم. خودش هم آمد. کبری و تاجگل هم پشت سرش آمدند. اما خدیجه نتوانست بیاید. گویا شوهرش گفته بود همین جا کنار خودم بشین مواظب بچههایت باش.
بلوز و دامن سبزرنگی را که آن روز با عمهام خریده بودیم، پوشیدم. روسری نو به سر کردم. کبری چند قلم لوازم آرایش داشت کمی آرایشم کرد. خجالت کشیدم اولین بار بود پودر و رنگ و روغن به صورتم میزدم. یک آینهی کوچک گرد توی لوازم آرایش کبری بود. کبری آینه را جلوی صورتم گرفت چقدر چهرهام تغییر کرده بود. خیلی قشنگتر شده بودم.
از سر و صدای کلزدن زنها که توی ایوان و اتاق مهمان جمع شده بودند فهمیدم که مهمانها آمدهاند. ده دقیقه بعد از اتاق بیرون آمدم. چادر نماز را روی سرم کشیدم. دوباره صدای هلهله و شادی و کل، خانه را به لرزه درآورد. بیرون از اتاق شلوغ و پلوغ بود. به اندازه فضای ایوان و اتاق مهمان، مادرم مهمان دعوت کرده بود. با وجود سرما و کمبود جا، پایین پلههای ایوان توی حیاط دو تا روفرشی دوازده متری هم پهن کرده بودند و تعدادی از مردان فامیل هم روی آن نشسته بودند. حرف میزدند، قلیان میکشیدند و چای میخوردند. همهاش خدا خدا میکردم باران نبارد. چه تصور عجیبی!
باران آن هم شهریور ماه! خندهام گرفت.
انگار عروسی بود. یک ضبط قدیمی که نمیدانم از کجا پیدایش شده بود آهنگ محلی پخش میکرد. بچه توی اتاق وول میخورد. تعدادی مرد که از خویشان نزدیکم بودند، جلوی در، داخل حیاط ایستاده بودند. حریم خودشان را میدانستند و به سمت زنانه نمیآمدند. مرا کنار پیرزنی چاق و چله نشاندند. میگفتند: مادر آقا ناصر. فهمیدم مادر شوهر آیندهام است. زیرچشمی نگاهش کردم. قیافهی تو دل برویی داشت. صورتی چاق و گندمی، دماغی سربالا و لبهایی قیطانی که کمی سرخ مینمود. از جا برخاست به احترامش بلند شدم. دست در گردنم انداخت و مرا به سمت خودش کشید و صورتم را آرام بوسید و گفت: عروس قشنگم، الهی خوشبخت بشی.
چقدر متین و باشخصیت بود. بوس کردنش هم با کلاس بود. از بس خجالت کشیده بودم سرم را بلند نکردم اصلاً نمیدانستم چه کسانی توی اتاق هستند.
ننهی ما را ببین. عروسی راه انداخته. همهی اهالی روستا را خبر کرده. آمدیم و این برنامه به هم میخورد، آمدیم و مش عبدا... میمرد، آن وقت تکلیف چی بود؟ زن جوان و زیبایی از روبهرویم آمد. او را نشناختم. درست روبهرویم قرار گرفت. مانتویی بود اما نه مثل عمه. مانتوش خیلی شیک و قشنگ بود. صورتش را خیلی ملایم و قشنگ آرایش کرده بود. موهایش به طرز زیبایی از جلوی روسریاش بیرون آمده بود. صورتش را جلو آورد و ملایمتر از مادر ناصر آقا مرا بوسید و یک انگشتر طلا که نگین سبز درخشانی داشت را به انگشت کوچک من کرد. زنها کل زدند و دوباره هلهله کشیدند. کمی جرأت پیدا کردم و سرم را آرام بالا آوردم. همان زن خوشگل لبخند زیبایی زد. چه دندانهای سفیدی داشت. گفت: من ملیحه خواهر آقا ناصرم.
اسمش هم مثل خودش زیبا بود. لبخند زدم و سرم را تکان دادم.
کبری با لباس محلی آبیرنگش که بسیار پرچین و قشنگ بود، وسط مجلس راه میرفت و چایی میگرداند. خدیجه را در میان جمع زنها دیدم کنار دیوار نشسته بود و تکان نمیخورد. حتی در جمع زنها هم از شوهرش میترسید. صدای حرف زدن زنان فامیل و...، صدای ضبط صوت، سر و صدای بچهها که خانه را روی سرشان گذاشته بودند کاملاً مات و مبهوتم کرده بود. زنها دوباره کل زدند. ملیحه خانم از توی یک جعبه روسری قشنگی را درآورد. آن را سه گوش تا کرد. بیشتر از بیست جفت چشم به من دوخته شده بود.
ملیحه روسری خودم را از روی سرم برداشت و روسری جدید را به سرم کرد. زنها دست میزدند و هر از گاهی هلهله سر می دادند. عمه جان هم لباس محلی پوشیده بود. وسط راه به اندازهی یک دایره بزرگ خالی کردند. زنها عقب رفتند و متراکمتر نشستند. عمه آمد وسط و شروع کرد به رقصیدن. زنها محکمتر دست زدند و هلهله کشیدند. کبری هم آمد وسط. چند تا زن دیگر هم بلند شدند و عمه را همراهی کردند. عمه جان دو تا دستمال زرد و صورتی دست گرفته بود و با ریتم آهنگی که از ضبط پخش میشد دستمالها را در هوا تکان میداد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎