مثل یک چهره ی غمگین وسط جمعی شاد
یا که یک خانهی ویران ته شهری آباد
بی تو ناجور ترین وصله ی دنیا هستم
آدمی خسته که از چشم خودش هم افتاد
به چه تشبیه کنم این همه تنهایی را
فکر کن دست کسی یخ بزند در مرداد
خواب آشفته ببینی نتوانی بپری
زندگی بعد تو یعنی خفگی با فریاد
فرض کن صید شوی؛ بال و پرت را ببُرند
بعد در گوش تو آهسته بگویند آزاد
درد دارد نتوانی ببری از خاطر
چشم هایی که تو را برده زمانی از یاد
خسته ام خسته از این "سخت" دوام آوردن
مثل جان کندن یک شعله ی کوچک در باد
لبه ی پنجره و ترس پریدن ،ای کاش
یک نفر روح پریشان مرا هل می داد...
#سجاد_صفری_اعظم
قدم بزن همه ی شهر را به پای خودت
و گریه کن وسط کافه ها برای خودت
تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت !
شبیه نوح اگر هیچکس به دین تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت
دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست
بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت
بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن
تویی که گم شدهای بین عکسهای خودت
#حسین_زحمتکش
طوفانِ حادثه اگرَت دَم به دَم وَزَد
ای دل،غمین مباش که...
این نيز بگذرد!
#محمد_هنرپور
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک میریزی !
هنوز غصهی خود را به خنده پنهان کن !
بخند؛ گرچه تو با خنده هم غمانگیزی
خزان کجا، تو کجا تک درخت من باید
که برگ ریخته بر شاخهها بیاویزی
درخت، فصل خزان هم درخت میماند
تو پیش فصل بهاری، نهاینکه پاییزی
تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمیآمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کمنداشتی چیزی
#فاضل_نظری