به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد
پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد
عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد
به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
دلم را چشمهایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمانابرو سپاهش را نگه دارد...!
#سجاد_سامانی
هرچه کشیدم از سرِ یک آن نگاه بود
اوضاع قبل آمدنش رو به راه بود...
زندانیاش شدم به نگاهی و بعد از آن
در چشمِ من تمامِ جهان راه راه بود
تا آمدم به خود، هَمِه ام را رُبود و رفت
میراثِ من از عشق سری بی کلاه بود
آری شکست خوردهام اما، گلایه نیست!
آری شکست خوردهام اما صلاح بود...
گاهی طریقِ اوج گرفتن صعود نیست؛
یوسف اگر عزیز شد از لطف چاه بود...
#امیرحسین_اثناعشری
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پَر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
#فاضل_نظری
غزلم چشمه تصویر و صدا بود، نبود
جوشش قلب من سر به هوا بود، نبود
دفتر شعرمن از دید شما مشتریان
ویترین همه ی خاطره ها بود، نبود
من به این عشق پراز فاصله مشکوک شدم
شک امروز من آن روز خطا بود، نبود؟
کفن زندگیم ماحصل کوچ شماست
بود من در گرو بود شما بود، نبود ؟
ملتمس بود نگاهم پی چشمان شما!
چشمتان وقت سفر ناشنوا بود، نبود
یادتان رفت، نرفت! آمده مهمان من است
این همان عهد میان من و ما بود، نبود
واژه های غزل کهنه شهادت بدهید
شب پرواز لبم غرق دعا بود، نبود
#مجتبی_سپید
فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد
بعد از این دیدن او فرض محالت باشد
از خدا ساده بپرسی که تو اصلا هستی !؟
گریه ات باعث تکرار سوالت باشد
چمدان پر بکنی خاطره ها را ببری
عکسهایش همه عمر وبالت باشد
روز و شب قصه ببافی که تو را می خواهد
باز پیچیده ترین شکل خیالت باشد
توی تنهایی خود فکر مسکن باشی
قرص اعصاب فقط چاره حالت باشد
"ای که از کوچه معشوقه ما می گذری"
قسمت ما نشد این عشق.حلالت باشد...
#علی_صفری
پیرهن شد تا بماند در امان، پوشیدم اش
تشنه بودم، ازخجالت آب شد نوشیدم اش
حرف میزد از دلش کنج اتاقم ، تا سحر
گر چه فحشم داد اما بار ها گوشیدم اش
سرد شد، لرزید در خود، آب شد قند دلم
گرچه در می رفت اما تنگ آغوشیدم اش
بسکه پیش پیک ها این پا و آن پا می نمود
سخت میشد کار من، تا اینکه از هوشیدم اش
مست می شد کم کمک، گفتم بگو، اینگونه گفت:
گاو من زاییده بود آن روز ها دوشیدم اش
کاش وقتی از تو می پرسیدم از عشق ات،به من
با کمال میل می گفتی فراموشیدم اش
#هارون_بهیار