گفتی احساس به یغما برده داری، میخرم
باغبانی و گل پژمرده داری، میخرم
گفتی از ترس فلک، یک عالم احساس نجیب
گوشهی پیراهنت افسرده داری، میخرم
گفتی انگار از نبرد خویش با دل میرسی
نوجوان کشتهای بر گُرده داری، میخرم
گفتی از بیعاشقی در تیر باران غزل
یک بغل مصراع پیکان خورده داری، میخرم
جای فریاد و سرور کودکانه در دلت
گفته بودی عندلیب مرده داری، میخرم
گفتی از آن عمر سرتاسر زمستان، یادگار
بینهایت شعر سرما خورده داری، میخرم
عمر کوتاه من و تو در حد اندازه نیست
هر چه اندوه و غم نشمرده داری، میخرم
#حمیدرضا_آذرنگ
اونجا که هوشنگ ابتهاج می گه:
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
#سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
زبان عشق ، زبان خداست در ملڪوت
صفاے قلب ، نشان رضاست در ملڪوت
مرا بہ روے زمین قبلہ ے نیازے نیست
حریم ڪعبہ ے دل ها جداست در ملڪوت
براے عارف گرداندہ رو ز عالم خاڪ
فرشتہ را همہ دست دعاست در ملڪوت
بشوے رنگ تعلّق ز راز خانہ ے دل
ببین ز عشق چہ شورے بپاست در ملڪوت
جلال و قدر ملایڪ بہ صدرِ عالم قدس
ز یُمِن همّتِ اهل صفاست در ملڪوت
نصیحتے ڪنمت ، اختیارِ دل بِسپار
بہ دستِ عشق ڪہ مشڪل گشاست در ملڪوت
سرے ڪہ بگُذرد از هر چہ نامِ او سوداست
ز قید و بندِ تعّلق ، رهاست در ملڪوت
#رحیم_معینے_ڪرمانشاهی
با ياد شانه های تو سر آفريده است
ايزد چه قدر شانه به سر آفريده است
معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شكل شير و شكر آفريده است
پای مرا برای دويدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفريده است
لبخند را به روی لبانت چه پايدار
اخم تو را چه زودگذر آفريده است
هر چيز را كه يک سر سوزن شبيه توست
خوب آفريده است ـ اگر آفريده است ـ
تا چشم شور بر تو نيفتد هر آينه
آيينه را بدون نظر آفريده است
چون قيد ريشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفريده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود، جگر آفریده است
غير از تحمل سر پر شور دوست نيست
باری كه روی شانه هر آفريده است
#غلامرضا_طریقی