اونجا که هوشنگ ابتهاج می گه:
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
#سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
زبان عشق ، زبان خداست در ملڪوت
صفاے قلب ، نشان رضاست در ملڪوت
مرا بہ روے زمین قبلہ ے نیازے نیست
حریم ڪعبہ ے دل ها جداست در ملڪوت
براے عارف گرداندہ رو ز عالم خاڪ
فرشتہ را همہ دست دعاست در ملڪوت
بشوے رنگ تعلّق ز راز خانہ ے دل
ببین ز عشق چہ شورے بپاست در ملڪوت
جلال و قدر ملایڪ بہ صدرِ عالم قدس
ز یُمِن همّتِ اهل صفاست در ملڪوت
نصیحتے ڪنمت ، اختیارِ دل بِسپار
بہ دستِ عشق ڪہ مشڪل گشاست در ملڪوت
سرے ڪہ بگُذرد از هر چہ نامِ او سوداست
ز قید و بندِ تعّلق ، رهاست در ملڪوت
#رحیم_معینے_ڪرمانشاهی
با ياد شانه های تو سر آفريده است
ايزد چه قدر شانه به سر آفريده است
معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شكل شير و شكر آفريده است
پای مرا برای دويدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفريده است
لبخند را به روی لبانت چه پايدار
اخم تو را چه زودگذر آفريده است
هر چيز را كه يک سر سوزن شبيه توست
خوب آفريده است ـ اگر آفريده است ـ
تا چشم شور بر تو نيفتد هر آينه
آيينه را بدون نظر آفريده است
چون قيد ريشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفريده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود، جگر آفریده است
غير از تحمل سر پر شور دوست نيست
باری كه روی شانه هر آفريده است
#غلامرضا_طریقی
دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آنقدر بی اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازهی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو میریزد آیا عشق نیست؟
اینکه در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم؟ او که نامش را نمیدانست و بعد
رفت زیر سایهی یک "مرد" و نام "زن" گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آیندهای روشن گرفت
زندهام تا در تنم هُرم نفسهای تو هست
مرگ میداند: فقط باید ترا از من گرفت
#نجمه_زارع