مرا به خلسه میبرد حضور ناگهانی ات
سلام و حالپرسی و شروع خوشزبانی ات
فقط نه کوچهباغ ما ، فقط نه اینکه این محل
احاطه کرده شهر را شعاع مهربانی ات
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعدهها که میدهی به رغم ناتوانی ات
جواب کن به جز مرا ، صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانی ات
بیا فقط خبر بده مرا قبول کردهای
سپس سر مرا ببَر به جای مژدگانی ات
#کاظم_بهمنی
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم
او می رود و هر قدمش لاله و نسرین
ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم
ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم
با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست
از غیرتمان بود، نوشتند حسودیم
جو گندمی از داغ غمش تار به تاریم
در حسرت پیراهن او پود به پودیم
پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است
دلتنگ به یک خنده ی او زود به زودیم
بر سقف اگر رستن قندیل فراز است
ما نیز همانیم، فرازیم و فرودیم
یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم
بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم
آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم
#حامد_عسکری
می گذاری پا به شعرم ،شور برپا می شود
حس بی اندازه ام هر بار معنا می شود
تا کنارم میرسی قلبم پریشان میکنی
پیش آواز صدایت،عشق شیدا می شود
هر دمی از من بگیری آن نگاه نافذت
بیشتر در چشم من عشقت هویدا می شود
گرچه مخفی میکنم از دیگران گاهی تو را
در غزلهایم کماکان عشق،پیدا می شود
گاه بیگاهی به لطف دیدنت از کنج چشم
عاشقی ،در اوج پیری باز رسوا می شود
#حسین_منزوی
نزدیڪِ توأم اهـلِ همین شهـر و دیارم
از هـر چـه تـو را دور ڪند واهمـه دارم
زیباییِ محضِ تـو ڪـه در چشم نگنجد
تـا خلوتِ آیینـه ڪشانـده ست غبـارم
غرقِ توأم آنقدر ڪـه صد موجِ ڪف آلود
در خـویـش بچرخند و نیـابنـد ڪنارم
آغوشِ تو دلشورهٔ شیطان وفرشته ست
نگـذار تـو را دستِ خـدا هـم بسپارم
تـو نیمهٔ دنـدان زده ے، سیبِ بهشتی
مـن بغضِ تَرَک خورده ے خونینِ انارم
بگـذار در آغـوشِ تو ویران شوم امشب
ابـرے تـر از آنـم ڪـه ڪنــارِ تـو ببـارم
#ناشناس
مانند شیشهای که خریدار سنگ بود
این دل شکستنِ تو برایم قشنگ بود
رؤیایِ باشکوهِ رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشیِ هزاران نهنگ بود
ماه شبِ چهاردهی که تصاحبت،
چون حسرتی به سینهی صدها پلنگ بود
خوشبخت آن دلی که برای تو میتپید
خوشبخت آن دلی که برای تو «تنگ» بود
تو، یک جهان تازه پر از صلح و دوستی؛
من، کشوری که با همه در حال جنگ بود
با من هر آنچه از تو بهجا ماند، نام بود
از من هر آنچه بیتو بهجا ماند، ننگ بود
پایین نشستهام که تو بالانشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...
#رضا_نیکوکار