یه دوستی می گفت دین سخته برای توی متن مردم اومدن میگفت دین نیاز به مفسر داره من همش از اون روز دارم به این مسئله فکر میکنم که دین سخته؟ برای متن جامعه نیست؟
پس چرا ما بدون خوندن دین میفهمیم نباید تو شیر آب ببندیم؟ خدایی خیلی سخته؟ که بفهمیم مثلا فلان کار تو فلان موقعیت کاربدیه؟
فلان کار تو فلان موقعیت کار خوبیه؟ اونی که آدم میکشه بدون دلیل یعنی نمی دونه کار بدیه؟
دین مگه چیه؟ یکی دلش می خواد تو دین خیلی عمیق بشه خب میره درس دین میخونه این یعنی دین فقط مال اون آدم عمیقاست؟ یعنی ما معمولیا دیگه نمی تونیم بیاریمش تو متن زندگیمون؟
میدونید گاهی باید پیچ مغز رو شل کرد و کمال گرایی رو کم کرد 👩🏻🦯الان همین قرآن رو شما باز کن اصلا تفسیرشم نخون همین چارتا ظاهر کلمات همش همینه« این کار بده اون کار خوبه این برات خوبه این کار پاداش داره اون یکی نداره »
بابا اصلا تفسیرش رو همه لازم نیست بدونیم که؛ همین چارتا بکن نکن رو همه انجام بدیم چی میشه؟
717.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیچ مغز رو شل کنیم، فقط عمل کنیم از صد تا از این شیفته هایی که فقط لب و دهنن وضعمون بهتره، به خدا
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلای نبودنت، چنان جگرسوز بود که یادمان رفته بود هر بلایی از سوی پروردگارت رسد، رحمتی ست. شاید ما را به بلای نبودنت دچار کرد تا به یاد آوریم؛ آدمها وسیلهاند، وسیلهای برای ساختن مسیرها. تو خوب وسیلهای بودی برای صاحبت. راه ناهموارمان را به سوی قله هموار کردی. حال، امروز نوبت منها، ما هاست که ببینیم کدام مسیر به محبوب تو میرسد، عزیز دل زهرا...
داشتم فکر میکردم که چرا مینویسم؟
چرا میخواهم خوب بنویسم؟
میخواهم چیزی یاد بدهم؟
یا...
بعد فهمیدم: مینویسم چون مینویسم.
میخواهم بنویسم، پس مینویسم.
آن اولها که خودم بودم و اکانت دیگر خودم هم مینوشتم. بچه هم که بودم، آن زمان که شیطنت را «شیتنت» مینوشتم، می نوشتم.
من مینویسم.جزوه مینویسم، شعر مینویسم، رمان مینویسم، نقد مینویسم و مینویسم،چون مینویسم.
زمانی هنر برای هنر را نمیفهمیدم؛ امروز اما نوشتن برای نوشتن را، من می نویسم.
🇮🇷 ๛شیفتهــ
داشتم فکر میکردم که چرا مینویسم؟ چرا میخواهم خوب بنویسم؟ میخواهم چیزی یاد بدهم؟ یا... بعد فهمید
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
🇮🇷 ๛شیفتهــ
#فلسفه_و_تنهایی #قسمت_دوم «جان های تنها» حال باید ببینیم که چه کسانی از تنهایی فریاد برآورده
#فلسفه_و_تنهایی
#قسمت_سوم
«وقتی تنهایی سکوت میکند»
روحهایی که تنهایی در آنها سکوت میکند، دقیقاً همانهای هستند؛ که وقتی کلامی با تو رد و بدل می کنند، احتمالاً با خودت میگویی: «چه بیحوصله!» بعد که بیشتر حرف میزنی، شاید بگویی: «چه جلف!» بعد جلوتر که میروی، با خودت میگویی: «چه غمگین!» همین است. آدمهایی که تنهایی را خفه میکنند.
اکثر ما چنینیم. تنهایی را خفه میکنیم. تنهایی هم میرود خودش را جمع میکند یک گوشه و نگاه میکند به بریز و بپاشها، به خندهها، به قهقههها، به لباسهای زیباتر، به انواع همان خوشگذرانیهایی که روحهای تنهای سکوتکرده خوب میدانند: پلههای موفقیت را بالا رفتن، بیشتر خریدن، بیشتر داشتن، بهترین مهمانیهای سال. در همهٔ این حالات، روحِ تنهای سکوتکرده بلند میخندد و سعی میکند به تنهایی دهنکجی کند. اما تنهایی سکوت کرده، به او خیره می شود.
ویروس تنهایی در این روحها، شاید آخر شبها خودش را نشان بدهد؛ بین بغضها و غمهایی که نمیداند از کجا آمده اند ، ولی آمده اند. آمده اند تا بگویند، گریز از تنهایی حتی با فکر نکردن به آن هم امکان پذیر نیست...
๛شیفتهــ