نریمان پناهی1_26990149789.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
شما او را رهبری سیاسی ببینید، دیگری هم دیکتاتور، آن دیگری معشوق ...
ولی او محبوبی بود که قلبم را به
گوشه ی عبایش گره زده بودم. ..
🇮🇷 ๛شیفتهــ
#فلسفه_و_تنهایی #قسمت_سوم «وقتی تنهایی سکوت میکند» روحهایی که تنهایی در آنها سکوت میکند، دقیقا
#فلسفه_و_تنهایی
#قسمت_چهارم
«تنهایی هم معشوقهات را دوست دارد، نازنین!»
برایت از تنهایی بگویم و معشوقهها. همان لحظهای که چشمانت به چشمانش گره میخورد و قلبت غنج میرود؛ همانجایی که برای آنی حس میکنی دیگر تنها نیستی. همانجا را میگویم. همانجایی که فروغ میگوید: «سخن از پیوند سست دو نام و همآغوشی اوراق کهنهٔ یک دفتر نیست؛ سخن از گیسوی خوشبخت من است و شقایقهای سوختهٔ بوسهٔ تو...» دقیقاً همانجا را میگویم. که ابراهیم تلاش میکند باغ را فتح کند و فروغ فکر میکند که دیگر از تنهایی رها شده. قرار است باغ را هر دو فتح کنند. با هم سیب بچینند و...
بعد،رها نمیشود. به سمت ابراهیم می دود، بعد به بند می شود بند سیب، بند فکر، بند فهم؟ فهم!. فروغ فکر میکند کسی او را فهمید. دیگر تنها نیست.
آه از معشوقها. از درک شدنِ افکار و احساسها. از زنان و مردانی که فکر کردند که آری، این همان است! همان که تنهاییم را میبوسد و زخمم را چنان التیام میدهد، انگار هرگز به این عفونت دچار نبودم. و بعد، عفونت هم به معشوق و معشوقهها «دوستت دارم» میگوید و از خون معشوق و معشوقهها تغذیه میکند؛ و بیماری در سکوت رشد میکند. مانند غدد سرطانی تکثیر میشود و وقتی بیدار میشوی که روح، سراسر به عفونتِ تنهایی دچار است، که حالا سرطان است .
سرطانِ افسردگی... و این سرطان، در بدترین حالت، فروغ میشود. فروغ، پرندهٔ مردنی!
مرگ...
چه کلمهٔ پوچی...
๛شیفتهــ
کاش میتوانستم مانند قاصدکان بازیگوش، پلهپله زمین و زمان را طی کنم.
کاش میتوانستم از غم عشق گریه کنم.
کاش میتوانستم انقلابی باشم و فریاد بزنم و شعار بدهم.
کاش میتوانستم یک انسان حکومتی باشم.
کاش میتوانستم... کاش میتوانستم، کاش، کاش.
کاش پدر فقیر گرسنهای بودم که شرمندگی جانم را میفشرد.
کاش، کاش، کاش بیوطن بودم.
کاش بیدین بودم.
کاش، کاش حداقل یک چیزی بودم، ولی من... من، من فقط منم.
من دختری هستم با ذهن پریشان.
شیفتهای هستم آشفتهحال، غمگینم.
آدمها را بیش از حد نگاه میکنم.
من از نگاهتان میفهمم.
من متعصبم.
من تعصب دارم به من، تعصب دارم.
من همه عمرم از شدت احساساتم به آدمها رنج بردهام.
من خسته شدهام از فکر کردن، چیدن وقایع تاریخی در کنار هم.
من خسته شدم از تحلیل کردن داستانها و پیشبینی.
من خسته شدم از نظر متفاوت داشتن.
من خستهام.
تمامش کنید، دست از بازی تعصب و احساس بکشید.
واقعاً قیام کنید، واقعاً و عقلانی قیام کنید.
قیام کنید، نه برای رژ پررنگتر و نه برای لاماری، نه برای نان.
قیام کنید، قیام کنید برای من، منِ حقیقی.
قیام کنید برای دزدیده شدن منتان در میان کثافت انسانی، در میان تمام روانپریشیهای مشتی روانپریش که چنبره زدهاند روی دنیای مریضیمان و میخورند و کثافت میزنند به چهرهی ما، من، منهای ما.
غمتان نان است؟ پس من چه؟
غمتان رقص است؟ پس آن من لعنتشدهی گمشده بین تعصبات و باورهای مزخرفتان چه؟
من؟
منتان کو؟
دردتان چیست؟؟
قیام کنید، برای هر چه صلاح میدانید قیام کنید.
باشد که قیامتان به سرنوشت تمام قیامهای موفق تاریخ دچار نشود.
قیام کنید.
اصلاً، اصلاً نمیدانم.
میروم چای جوشیدهام را بخورم.
بهزودی تریاکی خواهم شد، چای جوشیده جوابم نیست...
🇮🇷 ๛شیفتهــ
کاش میتوانستم مانند قاصدکان بازیگوش، پلهپله زمین و زمان را طی کنم. کاش میتوانستم از غم عشق گریه ک
یک بیانیه ادبی👩🏻🦯
برای ۱۸/۱۹ دی بود
دیدم وقت ندارم بنویسم این رو فرستادم بخونید