eitaa logo
شهداءومهدویت
7.1هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
25 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽ بـیـــــا آقـــــا جــَــهـان ســامــان بـگـیـرَد کـــِه بـــا عـــَطـــر حـــُضــورت جـــــــــــــــــــــــان بِـــگـیــرد #اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ #صبحتون_مهدوے 🌼 🍃 ➥ @shohada_vamahdawiat
🍀 ﷽ 🍀 🍁 ..... رادوین گوشی را قطع کرد . نفس بلندی کشید و گوشی اش را روی میز آرایشم گذاشت ولی نگاهش سمت من نیامد. نمیخواستم حال او را هم اینگونه بد کنم ولی این ناخواسته این اتفاق افتاده بود. تنها صدایش را شنیدم که گفت : _گریه کن ارغوان . اما آنقدر درد دستم زیاد بود و قلبم تیر میکشید که شاید اصال گریه ام نمی گرفت . تنها جواب دادم : _ اصال گریه ام نمیگیره . رادوین با عصبانیت غرید: _ چطور گریه ات نمیگیره ؟! ...امروز این همه بال سرت آوردم ، جلوی تو رادین رو زدم ، نذاشتم حتی یه قطره اشک جلوی من بریزی ، حاال بازم میگی گریه ات نمیگیره؟! نفس قطع شده ام را به زحمت از بین لبانم بیرون دادم ، بلکه کمی آرام شوم که صدای رادوین با فریادی بلند برخاست: _ بهت میگم گریه کن. چشمانم را بستم و آن تصویری که مدام جلوی چشمانم در تمام روز ظاهر میشد ، دوباره در سرم نقش بست . دست رادوین ، محکم توی صورت رادین فرود آمده بود و بچه ام از ترس ، حتی جرأت نداشت گریه کند . بغضش را فرو خورد. گریه هایش را خفه کرد و تنها با رفتن به یک پاساژ پر از اسباب بازی و بازیهای رایانهای ، همه چیز را از یاد برد . دلم برای رادین خیلی سوخت . بچه گی اش گره خورده بود با عصبانیت های بی دلیل رادوین . همین فکر بود که کم کم اشک را روی صورتم جاری کرد . چشم بسته بودم هنوز ، که صدای رادوین را شنیدم. عصبی بود اما آنچه بیشتر در صدایش به وضوح شنیده می شد ، عصبانیت نبود . نگرانی بود ، که بلند سرم فریاد زد: _ بلندتر گریه کن . شاید به خاطر همون فریاد بود که یادم آمد ، تمام فریادهایی که در این ۶ سال سرم کشیده بود و من چقدر آهسته گریه کرده بودم و حتی نگذاشتم اشک هایم را ببیند و دوباره عصبانی شود و این بار ، وقتی خودش به من اجازه ی بلند گریستن را داد ، انگار رها شدم از بند همه محدودیتهایی که نمی گذاشت ، بغضم را بشکنم . صدای گریه ام اتاق را پر کرد . ابتدا هق هقی بود بلند . اما کمکم ، پیوسته و ناله های پر درد و اشک های باران زده ای شد. همانطور که چشم بسته بودم ، و صدای گریه ام تمام اتاق را گرفته بود و یا شاید تمام خانه را ، حتی یادم رفت که رادین خوابیده است . حتی یادم رفت رادوین در اتاق است و شاید از شنیدن این جور گریه من باز عصبانی شود . همه چیز از یادم رفت . تنها درد شش سال تحمل ، صبر و سکوت و گریه هایی که نهفته در نهادم بود ، برخاست . دقیقه ها یادم نبود و حتی نمیدانم چقدر گریستم. آنقدر گریستم که حس کردم خالی شدم . سبک شدم . رها شدم ، و آرام . 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
🍀 ﷽ 🍀 🍁 ..... همان لحظه بود که وقتی فرود گریه هایم تنها به اشک هایی ختم شد که آخرین گدازه های داغ قلبم بود ، رادوین سمتم آمد . روی زانوهایش ، کف اتاق ، مقابل من ، کنار تخت ، نشست و دستانش برایم باز شد و سرم به سینه اش چسبید و ناله ها و گریه هایی که تمام شده بود در آغوشش خفه شد . در اتاق باز شد و صدای رادین در بین گریه های پایانی من ، شنیده . _ مامانی ... چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟ قادر به جواب دادن نبودم اما رادوین جواب داد : _برو بخواب پسرم ، چیزی نیست ...خواب بد دیده . و رادین رفت . رادوین در گوش من با آرام ترین لحنی که تا آن روز شنیده بودم ، نجوا کرد: _ تو حق داری ارغوان ، که نتونی منو تحمل کنی ... بزار برو ... من که بهت این اجازه رو دادم ... من که رضایت دادم ... اگه فکر رادین هستی ، اونم بهت میبخشم ، برو ... برو راحت زندگی کن ... زندگی من همینه ، اگه بخوای بمونی ، شاید باید هر شب همینجوری گریه کنی ... تو همینو میخوای ؟! دوست داشتم آغوشش را . آرامش بخش بود . آنقدر آرامش داشت که آرامم کند ، بعد از آن همه استرس ، بغض ، گریه ، اشک. شب عجیبی شد . با فریادها و گریه های من که به آرامش رسید و آغوش رادوین که تا صبح حلقه ی دستانش احاطه ام کرد . خیلی خوابم می آمد . خسته بودم . آنقدر که صبح متوجه ی رفتن رادوین نشدم و با سر و صدایی که از آشپزخانه می آمد ، بیدار شدم . نیم خیز شدم . اتاق در سکوت فرو رفته بود و شاید کل خانه در سکوت فرو رفته . جز صدای ریزی که از آشپزخانه می آمد چیزی شنیده نمی شد . با همان تاپشلوارکی که از دیشب تن کرده بودم ، از اتاق خارج شدم . سمت آشپزخانه رفتم . منیر خانم بود . چشمانم از تعجب چهارتا شد : _ شمایید؟! سرش به عقب برگشت. _بیدار شدید خانوم ... صبحتون بخیر، صبحانه رو حاضر کردم . هنوز جواب سوال مرا و تعجب مرا نداده بود که نگاهم سمت میز صبحانه رفت ، و با آنکه ظرف حلیم روی میز را دیدم ، اول پرسیدم : _چطوری اومدی ؟! _صبح زود بود ... آقا رادوین زنگ زد گفت شما حالتون خوب نیست ، اومد دنبالم منو آورد اینجا ، که امروز پیش شما باشم. 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
🌹💖🦋 ازهمان روزهای ابتدایی جنگ کمتر ابراهیم به تدریس می رسید تا اینکه تماماً در جبهه بود.گروهی راه افتاده بود به نام گروه چریکی نامنظم شهید اندرزگو .رزمنده هایی پرتوان ومخلص که قرار بود عملیات شناسایی انجام دهند و فرمانده گروه ابراهیم. از رفتارش با اسرا می گفتند که چگونه مراعات می کرد.چنان می شد که مثلاً یکبار اتفاق افتاده بود از هجده اسیری که گرفته بودند ، داوطلبانه به مبارزه با رژیم صدام پرداخته بودند و دست آخر هر هجده نفر به شهادت رسیدند. یکبار هم بچه های آموزش که نارنجک آموزشی ای اشتباه به سنگر ابراهیم انداخته بودند ، بعد از چند لحظه شاهد صحنه ای بودند که به باورشان نمی آمد. ابراهیم به روی نارنجک خوابیده بود.این ماجرا بعدها زبان به زبان بین همه پیچید. با آن همه زحماتی که می کشید و جان فشانی هایی که می کرد یکبار مصاحبه کرده بود و گفته بود : ما فقط با اسم یا زهرا(س) راهپیمایی می کنیم .از مدیونی اش به مردم که برای جبهه همه چیز می فرستندهم گفته بود. 💖🌹🦋 @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
اندر دل من توئی نگارا..... @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
🦋مناجات با امام زمان (ع) آخر بگو چه چاره کنم با غم فراق آهی ز حسرت است فقط همدم فراق با گریه کردن این دلم آرام می شود یعنی که اشک بود فقط مرهم فراق موی سپید تحفۀ هجران دلبر است یک عمر می شود سپری یک دم فراق حالِ دلم چو زلف تو پیچیده در هم است خسته شدم از این همه پیچ و خم فراق گفتم که چیست خونِ جگر گفت عاشقی اشک دل است در سحر ماتم فراق رنگ سیاه بیرق چشم انتظار هاست کعبه شده نمایشی از پرچم فراق ای حاجی همیشه بیابان نشین بیا بنشین شبی کنار من و زمزم فراق هجران به دام رنج و بلا می کِشد مرا آخر فراق کرببلا می کُشد مرا @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
💢رضا قول داده بود سربلندم كند 🔹رضا خودش خدمت در نیروی انتظامی را انتخاب كرد و حاضر بود در این برهه از زمان كه كشورمان در داخل و خارج از كشور مورد طمع دشمنان قرار گرفته، برای امنیت كشور جانش را هم فدا كند.» 🔹 شهید مدافع وطن رضا امامی یکی از سه شهید حادثه فتنه دراویش در خیابان پاسداران تهران ➥ @shohada_vamahdawiat
🍀 ﷽ 🍀 🍁 ..... لبخند کمرنگی روی لبم ظاهر شد و ثانیه های گرم آغوش رادوین دوباره برایم زنده . حالم خوب بود . قلبم درد نمیکرد . اما بازویم همچنان بی حس بود. به کابینت تکیه زدم و در حالی که به منیر خانم نگاه می کردم ، پرسیدم : _کی حلیم گرفته حالا ؟ _حلیمو که من نگرفتم خانوم ... اینو آقا رادوین گرفته . لبخندم کشیده تر شد . انگار بخشیده بودمش . دست خودش نبود . عصبانیت هایش ، فریادهایش ، هیچ کدوم دست خودش نبود . خیلی کسایی رو میشناختم که با اونکه میدونستند حرفشون ، کارهاشون ، همه ناحقه ، اما حاضر به اعتراف نبودند . حاضر به معذرت خواهی و جبران هم نبودند . اما رادوین با اینکه هیچ وقت ، ابراز عشق و علاقه ای به من نمی کرد ، اما همین که میفهمید و حس میکرد ، منو بخاطر کارهاش و رفتار هاش ، آزرده جبران میکرد . به اتاق برگشتم ، روی میز جلوی آینه نشستم . موهایم را شانه می زدم که چشمم باز به دفتر خاطراتم افتاد . یک لحظه با خودم فکر کردم ، نکند رادوین باز هم در آخرین برگ دفترچه چیزی نوشته باشد . شانه ام را روی میز گذاشتم و آخرین برگ دفترچه را باز کردم . درست حدس زدم. نوشته بود: " سلام ، صبح بخیر ... دیشب حالت خیلی بد بود و حال من بدتر ، ارغوان حرفامو جدی بگیر ... من هیچ مشکلی با رفتنت ندارم ...فکر نکن اگر بری ناراحت میشم ، دلخور میشم ، من میتونم با این تنهایی کنار بیام . بزار برو ... بذار راحت زندگی کنی ، برای من دیگه هیچ فرقی نداره که بمونی یا بری . " هیچ فرقی نداره " بابت" این جمله آخرش که نوشته بود سردرد آنی ام شد. فوری گوشی موبایلم را برداشتم و بهش زنگ زدم . صدایش در کمال آرامش شنیده شد: _ الو... اولین باری بود که بدون سلام گفتم: _رادوین این چیه برای من نوشتی؟! یعنی چی برات فرقی نمیکنه من بمونم یا برم؟! صدای نفسش از توی گوشی شنیده شد: _چرا حالا دلخوری! ... چیزی نشده ... من خواستم راحت بگم تا تو هم راحت بری . نفهمیدم چطور صدایم آنقدر بلند شد که در تمام خانه پیچید . شاید از مرز فریاد هم گذشت و این اولین بار بود که سرش فریاد می کشیدم: _مگه من دیوونم که بزارم برم ... شش سال تحمل کردم ، صبر کردم ، حالا که داره همه چی کم کم خوب میشه ، بزارم برم ؟! ... اگه میخواستم برم اون وقتی میرفتم که هر شب ، کتک میخوردم و بچه ام سقط شد ... رفتنم ، باید برای تو هم فرق کنه ، باید برای تو هم فرق کنه و باید بگی ؛ فقط بمون ... من راضیم بمونم و هر شب قلبم درد بگیره اما تو منو توی آغوشت بگیری ، بزاری گریه کنم ... بذاری حرف بزنم . همین برای من کافیه ... چیز زیادی ازت خواستم ؟! انقدر عصبی بودم که تلفن رو قطع کردم و کوبیدم روی میز آرایش . اول صبح حالم بد شد . شاید هم همون لحظه قلبم دوباره تیر کشید . اما به ثانیه نکشید که رادوین دوباره زنگ زد . این بار من سکوت کردم و او با وصل شدن تماس گفت: _خیلی خوب حالا ... آروم باش ، مگه میشه برای من فرق نکنه ! .... من فقط اینو نوشتم که تو راحت باشی ، مگه میشه یه نفر رو داشته باشی که با همه بدی هات بسازه ، بعد تو اون یه نفرو نبینی ؟! ... واقعا باید کور و کر باشم که این همه خوبی تو رو نبینم . من که از خدامه دیوونه ، که تو پیشم بمونی ، اما برای خودت میگم ، نمیخوام باز حالت بد شه ، نمیخوام دوباره مثل دیشب بشی. نفس بلندی کشیدم و در جوابش با لحنی آرام تر از قبل گفتم: _من فقط راضی ام که هر بار که عصبی میشی ، که داد میزنی ، که اشتباه میکنی بیای مثل دیشب ، کنارم بشینی ، منو تو بغلت بگیری ، بزاری راحت گریه هامو بکنم ، من به همین راضی ام ، اصلا همین رو می خوام . صدای خنده اش رو شنیدم .شاید میان این همه حرف جدی ، این خنده ، تضاد ایجاد کرده بود که باعث تعجبم شد: _به چی داری میخندی؟! _به تو .... به تو چون تازه فهمیدم یکی دیوونه تر از منم توی این دنیا هست و اون تویی ...خیلی میخوامت ارغوان. نفس بلندی کشیدم به بلندای همه ثانیه هایی که دیروز ، قلبم را به درد آورده بود. گاهی دلم میخواست رادوین ، از قلبش ، از احساسش برایم می گفت . که اگر قرار بود میگفت ، خوب می توانست مرا آرام کند. آن روز منیر خانم مامور مراقبت از من شده بود . من هم کار خاصی نکردم و فقط استراحت و بازی با رادین . بعد از ظهر بود که رادوین آمد. با دیدن دسته گل رادوین زیبایش که در کاغذ رنگی بنفشی پیچیده شده بود و کادویی که میان دستش بود ، باز غافلگیر شدم... و شاید ذوق زده! زندگی کنار تو احساس عجیبیست. با آنکه گاهی درگیر تلاطم پر التهاب طوفانی ، اما... در عمق نگاهت ، باز هم صدایم میزنی... نگفته ، خوانده ام دفتر صد برگ قلبت را... که میگویی: بمان با من... بمان که بودنت ، یک جهان آرامش است... بمان با من... بمان که زندگی در اسم ت
و خالصه است... بمان که بودنت قد تمام آرزوهای محالم ، با ارزش است... من دلم را به بودنت خوش کردم که بودنت ، زندگیست و نبودت ، نابودی ام... بود و نبود من ، در دست توست... ای تمام هست من... بمان با من. ____ پایان ____ 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃🌴🌙نجوای شبانه🌙🌴🍃 شبتون حسینی 🏴🖤🌟✨🌙🖤🏴
AUD-20210214-WA0002.mp3
1.82M
تجدید عهد روزانه با امام زمان (عج) 🤍 ❤️ با صدای استاد : 👤فرهمند 🌤 الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج 🌤 التماس دعای فرج @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽ سخت است درک معنی بودنِ با شما! تمامی ایاممان بدون شما می‌گذرد؛ رمضان بدون شما! ... عیدها بدون شما! ... عزاداری‌ها بدون شما! ... و این بار عید غدیری دیگر بدون شما!! بیا و لذت بودن با خودت در کنار خودت در روزگاران خودت را به ما بچشان ... #نوای_دلتنگی💔 #اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ ➥ @shohada_vamahdawiat
┄┅─✵💝✵─┅┄ 🍃بہ نام او ڪه... 🌼رحمان و رحیم است 🍃بہ احسان عادت 🌼وخُلقِ ڪریم است سلاااام الهی به امیدتو صبحتون بخیر💖 🦋💖🌹🇮🇷🇮🇷🏴🏴
♥⃟🥀 🧡⃟⚡️ڍام‌شـ🔥ـیـطـاݧـے🧡⃟⚡️ ⬇️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ به نام خدا (اَعوذُ بِاللّه مِنَ الشّیطانِ الرّجیم) پناه می‌برم به خدا از شرّ شیطان رانده شده از شرّ جنّیان شیطان صفت و از شرّ آدمیان ابلیس گونه من (هما) تک فرزند یک خانواده ی سه نفره ی معتقد و مذهبی اما منطقی وامروزی, هستم. پدرم آقا محسن, راننده ی تاکسی ,مردی بسیار زحمت‌کش که از هیچ تلاشی برای خوشبخت شدن من دریغ نکرده و مادرم حمیده خانم، زنی صبور، بسیار با ایمان و مهربان که تمام زندگیش را به پای همسر و فرزندش می‌ریزد. نزدیک سی سال است از ازدوجشان می‌گذرد. هشت سال اول زندگی‌شان بچه دار نمی‌شوند و با هزار دعا و ثنا و دارو و دکتر ، من قدم به این کره‌ی خاکی می‌گذارم تا خوشبختی‌شان تکمیل شود. پدرم نامم را هما می‌گذارد چون معتقد است من همای سعادتی هستم که بر بام خانه‌شان فرود آمده‌ام و بی‌خبر از این‌که این همای سعادت روزگاری دیگر ناخواسته همای شوم بدبختیشان را رقم می‌زند.... در چهره و صورت به قول اقوام و دوستان، زیبایی خاصی دارم، شاید همین چهره‌ی زیبا باعث شده از زمانی که خودم را شناختم، شاید سوم راهنمایی بودم که پای خواستگارها به خانه‌مان باز شود. کم پیش می‌آید درجمعی حاضر بشوم یا در مجلسی دعوت شوم و پشت سرش یکی دو تا خواستگار را نداشته باشم الان سال دوم دانشگاه رشته‌ی دندان پزشکی هستم. پدر و مادرم انسان‌های فهمیده‌ای هستند و مرا در انتخاب همسر آزاد گذاشته‌اند. اما من در درونم میلی به ازدواج ندارم تمام هدفم تکمیل تحصیلاتم هست تا بتوانم فردی مفید برای جامعه و افتخاری بزرگ برای پدر و مادر دلسوزم باشم. اگرهم زمانی بخواهم ازدواج کنم، حتما دنبال فردی فرهیخته و با ایمان هستم تا مرا به کمال برساند. به موسیقی,خصوصا نواختن گیتار علاقه ی زیادی دارم. یکی از دوستانم به نام سمیرا پیشنهاد داد تا به کلاس استادی بروم که درنواختن گیتار سرآمد تمام نوازندگان است. ازاین پیشنهاد بی‌نهایت خوشحال شدم. به خانه که رسیدم برای مادرم تعریف کردم ایشان هم که از علاقه‌ی من به این ساز خبر داشت گفت: من مخالفتی ندارم. اما نظر نهایی من همان نظر پدرت است. شب با پدر صحبت کردم ایشان هم مخالف کلاس رفتنم نبودند... که ای کاش مخالفت می‌کردند و نمی‌گذاشتند پایم به خانه‌ی شیطان باز شود ... فردای آن روز با سمیرا رفتیم برای ثبت نام. دختر خانمی که آن‌جا بود گفت: کلاس‌های ترم جدید از اول هفته‌ی آینده شروع می‌شوند. لطفاً شنبه تشریف بیاورید.... نمی‌دانم دو حس متناقض درونم می‌جوشید یکی منعم می‌کرد و دیگری تحریکم می‌کرد ..... اما علاقه‌ی زیادم به این ساز، شوقی درونم بوجود آورده بود که برای رفتنم به کلاس، لحظه شماری می‌کردم .... . 🌻 🌻🌻 🌻🌻🌻 @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
🦋💖🌹 پارسال دوباره اوضاع کاری من بهم خورده بود و مشکلات زیادی داشتم.یک بار که از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد می شدم دیدم به خاطر گذشت زمان، تصویر زرد وخراب شده .من هم رفتم داربست تهیه کردم و رنگ ها رو برداشتم وشروع به درست کردن تصویر شهید کردم.باور نکردنی بود .درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد وخیلی از گرفتاری های مالی ام برطرف شد.سید ادامه داد: آقا اینها پیش خدا خیلی مقام دارند. حالا حالاها مونده که اونها رو بشناسیم .کوچکترین کاری که برای اونها انجام بدی ، خداوند سریع چند برابرش رو به تو برمی گردونه. یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نیزدر جریان اعمال حج طوافی را به نیت ابراهیم انجام داده بود . شب ابراهیم را بخواب دید که از او تشکر کردو گفت: هدیه ات به ما رسید. @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
روزهاى اوّل ماه ذى الحجّه است و مردم بسيارى براى انجام مراسم حج به مكّه آمده اند. نامه مسلم به مكّه مى رسد و امام آن را مى خواند. آيا امام به سوى كوفه خواهد رفت؟ روزهاى انجام حج نزديك است. امام مى خواهد اعمال حج را انجام دهد. حج يك اجتماع عظيم اسلامى است و امام مى تواند از اين فرصت به خوبى استفاده كند. از تمام دنياى اسلام به اين شهر آمده اند و هر حاجى مى تواند پس از بازگشت به وطن خود، يك مبلّغ خوب براى قيام امام باشد. در حال حاضر مكّه هم بدون امير است و زمينه براى هرگونه فعاليّت ياران امام فراهم است. در شام جاسوس ها خبر بيعت مردم كوفه با امام حسين(ع) را به يزيد داده اند. قلب كشور عراق در كوفه مى تپد و اگر امام بتواند آنجا را تصرّف كند به آسانى بر بخش عظيمى از دنياى اسلام تسلّط مى يابد. اگر امام حسين(ع) به كوفه برسد، گروه بى شمارى از شيعيان دور او جمع خواهند شد. روز دوشنبه هفتم ذى الحجّه است و ما دو روز ديگر تا روز عرفه فرصت داريم. همه حاجيان لباس احرام بر تن كرده اند و خود را براى رفتن به صحراى عرفات آماده مى كنند. آيا تو هم آماده اى لباس احرام بر تن كنى و به صحراى عرفات بروى؟ ناگهان خبر مهمّى به شهر مى رسد. گوش كن! يزيد براى مكّه، امير جديدى انتخاب كرده و اين امير همراه با لشكر بزرگى به نزديكى هاى مكّه رسيده است. او مى آيد تا نقشه شوم يزيد را عملى كند و شعله نهضت امام حسين(ع) را خاموش كند. امير جديد به مكّه مى رسد و وارد مسجدالحرام مى شود. تا پيش از اين، هميشه امام حسين(ع) كنار خانه خدا به نماز مى ايستاد و مردم پشت سر او نماز مى خواندند. موقع نماز كه مى شود امير جديد، در جايگاه مخصوص امام جماعت مى ايستد. امام حسين(ع) اين صحنه را مى بيند. ولى براى اينكه بهانه اى به دست دشمن ندهد، اقدامى نمى كند و پشت سر او نماز مى خواند. با ورود امير جديد و بررسى تغييرات اوضاع مكّه، امام تصميم جديدى مى گيرد. مردم از همه جاىِ جهان اسلام به مكّه آمده اند تا اعمال حج را به جا آورند. دو روز ديگر نيز، مردم به صحراى عرفات مى روند. ولى امام مى خواهد به كوفه برود. به راستى چرا امام اين تصميم را گرفته است؟ پيام امام حسين(ع)، به گوش ياران و شيفتگان آن حضرت مى رسد: "هر كس كه مى خواهد جان خويش را در راه ما فدا كند و خود را براى ديدار خداوند آماده مى بيند، با ما همسفر شود كه ما به زودى به سوى كوفه حركت خواهيم كرد". امام حسين(ع) مى خواهد طواف وداع را انجام دهد. طواف خداحافظى با خانه خدا! مردم همه در لباس احرام هستند و آرام آرام خود را براى رفتن به سرزمين عرفات آماده مى كنند، امّا ياران امام حسين(ع) بار سفر مى بندند. <=====●○●○●○=====> eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☫ 💌 همیــن یه حــــرف برای ما ڪافـیه.. ما انجام تکلیف الهی را می‌خواهیم هیچ چیز دیگر نمی‌خواهیم.. 🌹 شهــید مهــدی زیــن‌الدیــن @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
‌🌷مهدی شناسی ۲۲۲🌷 🌹...و خزان العلم...🌹 🔸زیارت جامعه کبیره🔸 🌻 ﯾﮏ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﻠﻢ، ﻋﻠﻢ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ ﻗﺮﺁﻥ. 🌻اهل بیت کلید داران قرآنند. ﯾﻌﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺁﯾﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾشان ﻗﻔﻞ ﻧﯿﺴﺖ. ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ. 🌻ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻗﻔﻞ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ. 🌻"ﮐﻬﯿﻌﺺ" ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟ﺑﺮویم ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻔﺎﺳﯿﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﯿنیم ﺍﻭﻝ ﺣﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﻣﻔﺴﺮﯾﻦ ﻣﯽ‌ﺯﻧﻨﺪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺎ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﯿﻢ! ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺩﻗﯿﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﺍﺳﺖ. 🌻ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﻪ که ﻣﯽ‌ﺭﺳﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﯽ‌ فرمایند:" ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﺎ ﺑﮑﻨﻢ، ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ‌ﺭﻭﯼ. 🌻ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﺧﺎﺻﯿتش ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯼ. 🌻ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ ﺍﻧﺴﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﻔﺴﯿﺮ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻻ‌ ﺑﻪ ﻻ‌ﯼ ﮐﻼ‌ﻡ اهل بیت ﻣﺜﻞ ﮔﻼ‌ﺏ ﮔﯿﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ، ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ ﺭﺍﻩ می رفتند. 🔴ﻣا ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﺳﻮﺭﻩ‌ﯼ ﺣﻤﺪ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻨﯿﻢ،ﺩﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﺳﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ و ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ! 🔴ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ علیه السلام ﻣﯽ‌ﻓﺮﻣﻮﺩ:"ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺭﻩ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻨﻢ،ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺷﺘﺮ ﻻ‌ﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﻮﺷﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﺣﺎﻻ‌ ﻫﺮ ﺷﺘﺮﯼ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﺑﺎﺭﺵ ﮐﺮﺩ!؟ 🔴 ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟسلام فرمودند:کسی نمی تواند ﺍﺩﻋﺎ ﺑﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺷﺮﺍﻑ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺮﺁﻥ. ﻇﺎﻫﺮ ﻭ ﺑﺎﻃﻦ آن،ﻣﮕﺮ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻭ ﺍﻭﺻﯿﺎ ﻭ ﻣﮕﺮ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ‌ﻫﺎ ﺧﺰﺍﻥ ﺍﻟﻌﻠﻢ ﺍﻧﺪ ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻋﻠﻢ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﺮﺁﻥ بلکه ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺘﺐ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ. 🔴ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﺮ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺩﺍﻧشش ﭘﯿﺶ ﺍﻫﻞ ﻋﻠﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ‌ اهل علم و خزان علم ﻫﺴﺘﯿﻢ... 🌿ما دو جور کتاب داریم. کتاب تدوین شده که همان قرآن است و دیگری کتاب تکوین که همان عالم وجود است. 🌿در ﮐﺘﺎﺏ ﺗﮑﻮﯾﻦ ﯾﮏ ﺭﻣﻮﺯ و ﻗﻮﺍﻧﯿﻨﯽ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻭ ﺭﻣﻮﺯ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﺎﺷﺪ،ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﺭﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﺪ. 🌿ﮐﻤﺘﺮﯾﻨﺶ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻫﺮ ﺟﺮﻣﯽ،ﻫﺮ ﺟﺴﻤﯽ،ﻫﺮ ﺗﻮﺩﻩ‌ﺍﯼ و ﻫﺮ ﻣﺎﺩﻩ‌ﺍﯼ را ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﻘﻄﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ‌ﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺑﮑﻨﺪ. 🌿 ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻋﻠﻢ ﺍﻟﮑﺘﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎ ﺍﺣﻀﺎﺭ کند. مثل داستان حضرت سلیمان و احضار تخت ملکه ی سبا... 🌿امام صادق علیه السلام می فرمایند:"تمام علم کتاب نزد ماست" یعنی امام زمان هم بر علم تدوینی و هم بر علم تکوینی و طبیعی تسلط دارند... 💖🌹💖🦋🌹💖🦋 eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59
🔴السلامُ عَلی المُغَسَّلِ بِدَمِ الجِراح سلام برآنکه با خونِ زخم هایش شست و شو داده شد.😭 🔴السلام عَلی المَقطوعِ الوَتین سلام بر آنکه شاهرگش بریده شد. السلامُ علی الشَّیبِ الخَضیبِ سلام بر آن محاسن بخون خضاب شد.😭 🔴السلامُ عَلَی الخَدِّ التَّریب سلام بر آن گونه خاک آلوده.😭 🔴السلامُ عَلی مَن اَریقَ بِالظَّلمِ دَمُهُ سلام برآن کسی که خونش به ظلم ریخته شد.😭💔💔💔💔 📚زیارت ناحیه مقدسه زیارت امام حسین (ع) از زبان امام زمان (عج) @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اولین قیام بعد کربلا ک سند خورد بنام سیستانیا افتخاریه واسه ی شیعیان مایه ی فخر همه ایرانیان ☑️مردم سیستان نخستین خونخواهان امام حسین پس از واقعه عاشورا بودند در حالی كه توابین و مختار پس از آنان قیام كردند. @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>
♥⃟🥀 🧡⃟⚡️ڍام‌شـ🔥ـیـطـاݧـے🧡⃟⚡️ ⬇️ امروز شنبه بود. طرف صبح رفتم دانشگاه.... الانم آماده میشم تا سمیرا بیاد دنبالم با هم بریم کلاس گیتار.... زنگ در را زدن. _مامان! کارنداری من دارم میرم. _خدابه همراهت، مراقب خودت باش عزیزم. سمیرا با ماشین خودش اومد دنبالم و تا خود کلاس از استاد و کارش تعریف کرد. خیلی مشتاق بودم ببینمش. وارد کلاس شدیم ده دوازده نفری نشسته بودند اما از استاد خبری نبود. باسمیرا ردیف آخر نشستیم. بعداز ده دقیقه استاد تشریفشون رو آوردند. _من، بیژن سلمانی هستم، خوشبختم که در کنار شما هستم، امیدوارم اوقات خوشی را در معیت هم سپری کنیم. بعد همه ی هنرجوها خودشون رو معرفی کردند. اکثراً تو رنج سنی خودم بودند. استاد هم بهش میومد حدود ۴۵ ، ۴۶ داشته باشه ... چشماش خیلی ترسناک بود، وقتی نگاهت می‌کرد انگار تمام اسرار درونت را می‌دید.نگاهش تا عمق وجودم رامی‌سوزاند. خصوصاً وقتی خیره به آدم نگاه می‌کرد یه جور دلشوره میافتاد به جونم. یک بار درحین توضیح دادنش به من خیره شده بود ناخودآگاه منم به چشماش خیره شدم... وااااای خدای من انگار داخل چشماش آتیش روشن کرده بودند. به جان مادرم من آتیش را دیدم.... همون موقع اینقد ترسیده بودم، پیش خودم گفتم محاله دیگه ادامه بدم دیگه امکان نداره پام را تو این کلاس عجیب و ترسناک بزارم. می خواستم اجازه بگیرم برم بیرون، اما بدون اینکه کلامی از دهن من خارج بشه، استاد روش را کرد به من و گفت: الان وقت بیرون رفتن نیست خانم، صبرکنید ده دقیقه ی دیگه کلاس تمومه !!!... واااای من که چیزی نگفته بودم این ازکجا فهمید من می خوام برم بیرون😱 از ترس قلبم داشت میومد تو دهنم، رعشه گرفته بودم. سمیرا بهم گفت: چت شد یکدفعه؟ باهمون حالم گفتم: هیس، بزار بعد از کلاس بهت میگم... بالاخره تموم شد، هول هولکی چادرم را مرتب کردم که برم بااینکه بچه ها دور استاد را گرفته بودند، اما ازهمون پشت صدازد: خانوم هما سعادت، صبر کنید... بازم شوکه شدم برگشتم طرفش. یک خنده ی کریه کرد و گفت: شما دفعه‌ی بعدی هم میاین کلاس. فکر نیامدن را از سرتون به در کنید. درضمن قرارنیست چیزی هم به دوستتون بگید هااا واااای خدای من، این از کجا فهمید من نمی خوام بیام؟؟ تمام بدنم یخ کرده بود، مغزم کارنمی‌کرد.... ... ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌🌻 🌻🌻 🌻🌻🌻 @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>