eitaa logo
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
132 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
3.3هزار ویدیو
39 فایل
🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود ، عَقْل عاشق مے شود ، آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌹اوج آرزوی ما : اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک...🌹 حضورشما = نگاه شـ❤ــهـید کپی:حلالت رفیق😉 شما دعوت شده از طرف شهیدید🕊 لفت ندید💚 برای پیشنهاد/انتقاد/تبادل 👈 @abdollahi1409
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷🌷🌷🌷 سلام وعرض ادب و احترام خدمت عزیزان وهمراهان شهدایی 🙏🌹 امروز ۲۷ بهمن ،سالگرد شهادت وعروج ملکوتی شهید محمدحسین یوسف الهی است،میخواهیم یه ختم صلوات داشته باشیم هدیه به روح پاک وعرفانی ایشون،باشدکه عنایتشون شامل حالمان شود و گره های معنوی ومادی همه عزیزان به دعاهای این شهیدعارف گشوده شود 🌷🌷🌷🌷🌷 تعدادصلوات خودرابه آی دی زیر👇👇اعلام کنید @yazeinab1393
‍ سلام دوستان مهمون امروزمون داداش محمدحسین هست🥰✋ شب نوروبرکت🕊️ شهید محمدحسین یوسف الهی🌹 تاریخ تولد: ۲۶ / ۱۲ / ۱۳۴۰ تاریخ شهادت: ۲۷/ ۱۱ / ۱۳۶۴ محل تولد: کرمان مزار←کرمان محل شهادت ✨🌹بچه کرمان بود. فرزند معلم کرمانی، سال ۱۳۴۰ به دنیا آمد و... اصلاً بگذارید ماجرای تولدش را که مثل دوران رزمندگی‌اش، با بقیه فرق دارد از زبان پدرش بشنویم: «بهار سال ۱۳۴۰ با ماه مبارک رمضان مقارن شده بود. شب احیا بود،✨ اما من به خاطر حاج خانم که باردار بود باید در خانه می‌ماندم🦋آسمان به‌شدت می‌بارید⛈نیمه‌های شب همسرم مرا صدا کرد که: حاج آقا تمام خانه روشن شده است بلند شو ببین کیه🌞 نگاهی به اطراف انداختم همه جا تاریک بود🌚گفتم: چیزی نیست همه جا تاریک است🌑 گفت: نه همین چند لحظه پیش تمام خانه عین روز روشن شده بود🌟برای اطمینان بیشتر بلند شدم و نگاهی هم به داخل حیاط انداختم🤔کسی نبود. برگشتم و گفتم: خیال می‌کنی🤫بگیر بخواب چیزی نیست... ۱۰ دقیقه‌ای نگذشته بود که دوباره صدایم کرد😳با عجله بالای سرش رفتم. گفت آثار حمل پیدا شده😍 برید دنبال ماما😍 ماما مشغول کارش شد... من هم نشستم و قرآن را باز کردم و شروع به خواندن سوره مریم کردم📖 قرآن که تمام شد صدای گریه بچه هم بلند شده بود♥️چهار پسر قبلی‌ام محمد علی، محمدشریف،محمدمهدی و محمدرضا بودند... همان لحظه نام حسین در ذهنم برقی زد و گذشت👌اسم پسر پنجم را محمدحسین گذاشتم💞 سردار شهید محمدحسین یوسف الهی شادی روحش صلوات💙🌹 ــدرخاڪریزخاطـراٺ شـ❤️ـدا همراہ باشید👇👇 شمادعوت شدید •🕊🍃..🌷..🍃🕊• https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
✨🌹 حسین پسر غلامحسین، حتی وقتی به جانشینی فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ۴۱ ثارالله هم رسید، هنوز همان جوان ساده و عارف سال‌های پیش بود که خدا می‌داند با نماز شب‌هایش، با نهج البلاغه‌خوانی‌هایش یا جوری دیگر، راه ۵۰ یا ۶۰ ساله را به‌سرعت طی کرده بود و در جوانی پرده از پیش چشمش کنار رفته بود. دیگران نمی‌توانستند اما او می‌توانست پیش از عملیاتی دشوار که با حساب و کتاب نظامی، پیروزی در آن ممکن به نظر نمی‌رسید به سردار سلیمانی بگوید: نگران نباش... بر عکس تصور شما ما در این عملیات پیروز می‌شویم! و روزی که همه با لبخند پیروزی سراغش می‌آمدند تا راز پیشگویی‌اش را کشف کنند، حسین لب می‌دوخت و فقط لبخند می‌زد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
🌹🍃 🌷🕊 فصل چهارم...( قسمت نهم )🌹🍃 ❌ 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 از بخت خوب ما نزدیک ایام حج واجب بود. حرفش شد که بمانیم. گفتم که هر کسی فکر می کرد شاید دیگر نتواند بیاید مردها با هم صلاح و مشورت کردند بعد از کمی پرس و جو فهمیدیم اگر بخواهیم بمانیم، جریمه می شدیم و وقتی برگردیم ایران تا پنج سال حق نداریم از کشور خارج شویم. خوب یادم نیست مشکل چه بود فقط یادم می آید همه گفتند خب حق بیرون آمدن از مملکت را نداشته باشیم اصلا کجا می خواهیم برویم از اینجا بهتر این همه راه را تا اینجا آمده ایم چرا حالا که نزدیم ایام حج است برگردیم ماندنی شدیم ما مکه بودیم که دسته دسته حاجی ها از کشورهای دیگر می رسیدند. شهر کم کم شلوغ شد. توی همان شلوغی ها خبردار شدیم آقا مصطفی پسر آقای خمینی را شهید کرده اند. خبرش پیچیده بود بین حاجی ها. ان موقع آقا را فقط یک مرجع تقلید می دانستم. از حرف و حدیث های سیاسی خیلی سر در نمی اوردم برای همبن زیاد پاپی نشدم ببینم قضیه چه بوده دغدغه ام فقط این بود که برای ماندن یا برگشتن چه تصمیمی می گیریم. ما مکه بودیم که دسته دسته حاجی ها از کشورهای دیگر می رسیدند. شهر کم کم شلوغ شد. توی همان شلوغی ها خبردار شدیم آقا مصطفی، پسر آقای خمینی را شهید کرده اند. خبرش پیچیده بود بین حاجی ها. ان موقع، آقا را فقط یک مرجع تقلید می دانستم از حرف و حدیث های سیاسی خیلی سر در نمی آوردم برای همین زیاد پاپی نشدم ببینم قضیه چه بوده است دغدغه ام فقط این بود که برای ماندن یا برگشتن چه تصمیمی می گیریم. اوستا حبیب از همان اول خیلی به احکام وارد بود حساب و کتاب کرد و دید خودش مستطیع شده . فکرش مشغول من بود. با روحانی همراهمان مشورت کرده و گفته بود می خواهم مقداری پول به خانم سادات ببخشم تا مستطیع بشود و حج بهش واجب شود‌. همین کار را هم کرد خوب یادم هست که سی تومن پول را دادم دستش و گفتم: من و شما ندارد که پول من است شما خرج کنید.اعمالی مثل رفتن به منا و عرفات مانده بود که بدون کاروان برایمان سخت بود با یک کاروان هماهنگ کردیم و کمی بهشان پول دادیم و همراه ان ها رفتیم این طوری برای خودمان هم بهتر شد. ایام حج که تمام شد وقت خداحافظی ما هم بود. آدمیزاد، بد موجودی است، زود عادت می کند و انس می گیرد؛ مخصوصا برای ماها که عشقمان، رفتن به خانه خدا، طواف و نماز خواندن بود‌ 🌷🕊 🌹🍃 ...🌹🍃 ╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ @shohadaiy1399 ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝ ‎ ‎
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
🌹🍃 🌷🕊 فصل چهارم...( قسمت آخر )🌹🍃 ❌ 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 نماز را که همه جا می شود خواند ولی حال و هوای نماز شب های مسجد الحرام کجا و شهر و خانه خود آدم کجا؟ خصوصا که هیچ کس از فردایش خبر ندارد با سختی از بیت الله دل کندیم و برگشتیم مدینه. کمی جا به جایی و جمع و جور کردن وسایل داشتیم کارها که تمام شد راه افتادیم و از شهر پیامبر خم بیرون آمدیم دلخوشی مان این بود که در راه برگشت دوباره می رویم سوریه برای ما حکم یک منزل بین دو راهی هم داشت که خستگی سفر را کمی در می کردیم شهرها را یکی یکی پشت سر گذاشتیم و رسیدین نزدیکی های قم. بیشتر از صد روز بود که بچه ها را ندیده بودم صورتشان از جلوی چشمم کنار نمی رفت آنجا خیلی برایشان دعا کرده و عاقبت بخیری خواسته بودم کلی سوغاتی خریده بودم و مطمن بودم خیلی خوشحال می شوند. دلم پر می کشید بغلشان کنم هر چه نزدیک تر می شدیم انگار دلتنگی من هم بیشتر می شد و صبرم کم تر. هی سرک می کشیدم بینم کجایم مدام می پرسیدم حاج حبیب خیلی مونده برسیم؟ حاجی تعجب کرده بود می گفت اشرف سادات چی شده این قدر عجله داری خودم هم نمی دانستم چرا می گفتم برو از راننده بپرس بازم می خواد نگه داره؟ نمیشه دیگه یه سره بره تا قم مگه چقدر راهه؟ حاجی زیر لب لا اله الا الله می گفت و می خواست دندان سر جگر بگذارم ولی دست خودم نبود انگار دوباره مادر شده بودم دلم قرار نداشت حاجی پرسید پس چطور این چند ماه تاب اوردبن شما جوابی نداشتم نه مادر بودنم را می توانستم کتمان کنم نه عاشق زیارت بودنم را ولی حالا که رسیدن و دیدن به بچه ها نزدیک بود تاب و قرارم ته کشیده بود. بالاخره رسیدیم قم. همه همسایه ها و فامیل ها آمده بودند استقبال. دود اسفند کوچه را برداشته بود فاطمه دوید و خودش را انداخت توی بغلم. اشک را از روی صورتش پاک کردم و گونه اش را بوسیدم بچه خودش را چسبانده بود به من و دست هایش را محکم حلقه کرده بود دور گردنم. خیالش را راحت کردم که امشب پیش هم هستیم و دیگر مجبور نیست بماند خانه خاله اش. فاطمه را به زبان گرفته بودم و چشمم دنبال محمد می گشت‌ پیدایش کردم آرام دست فاطمه را از گردنم باز کردم تا بروم سراغ محمد. یک گوشه ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد. فاطمه راضی نشد از من جدا شود دستش را گرفتم و گفتم بریم پیش محمد. رضایت داد صدا زدم محمد مامان بیا. کمی نگاهم کرد و سلانه سلانه امد طرفم خودش را چسباند به من و دست هایم را حلقه کرد دورم . سایه ام افتاده بود رویش. دلم ریش شد دلتنگی ام برایشان صد برابر شد با اینکه توی بغلم بودند. دیگر تا شب از خودم جدایشان نکردم می نشستم یکی شان این طرفم تکیه می داد به پهلویم یکی آن طرف. مریم هم ان قدر خسته راه بود که طفلک یک گوشه خوابش برد.مهمان هایمان زیاد بودند یک سری از تهران آمده بودند همسایه ها هم خانه مان بودند تا چند روز مدام رفت و آمد داشتیم و ولیمه می دادیم همان یکی دو روز اول ساک سوغاتی ها را باز کردم و کلی وسیله و اسباب بازی دادم دست فاطمه و محمد. برای مریم هم خرید کرده بودم که بهانه نگیرد. 🌷🕊 🌹🍃 ...🌹🍃 ╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ @shohadaiy1399 ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝ ‎ ‎
خصوصیات شهید محمد حسین یوسف الهی همرزمان این شهید همرزمان این شهید بزرگوار می‌گویند؛ حسین از عرفای جبهه بود و زیبا‌ترین نماز شب را می‌خواند، ولی کسی او را نمی‌دید، رفیق خدا بود و مشکلات را با الهام‌هایی که به او می‌شد، حل می‌کرد به مرحله یقین رسیده بود و پرده‌های حجاب را کنار زده بود. شهید محمد حسین یوسف الهی را عارفی می‌دانند که مراتب کمال الی الله را طی کرده است و کمتر رزمنده‌ای است که روزگاری چند با محمدحسین زیسته باشد، اما خاطره‌ای از سلوک معنوی و کرامات او نداشته باشد. وی مصداق سالکان و عارفانی است که به فرموده امام خمینی (ره)، یک شبه ره صد ساله را پیمودند و چشم تمام پیران و کهنسالان طریق عرفان را حسرت‌زده قطره‌ای از دریای بی‌انت‌های خود کردند. بحق اباعبدلله گاهی نگاهی😔 یادونامش باصلوات🥀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*۲۷ بهمن ماه سالروز شهادت بهترین دوست و یار مهربان سردار سلیمانی عزیز یعنی عارف بالله ، مخلص خدا سردار عشق شهید محمد حسین یوسف اللهی گرامی باد به برکت صلوات* 🌷 اعضای محترم کانال ممنون ازلطف و ارادت این بزرگوار ــدرخاڪریزخاطـراٺ شـ❤️ـدا همراہ باشید👇👇 شمادعوت شدید •🕊🍃..🌷..🍃🕊• @shohadaiy1399
مردم ما از "کمبود ها" 🍁🌼 و کسریها گله ندارند، آنچه مردم را می آزارد و صدایشان را در می آورد وجود تبعیضات ناروا و سوء استفاده از "بیت المال" است و بس..🍁🌼 ⓙⓞⓘⓝ↡ 🦋|↬❥ @shohadaiy1399
5.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ شماره (۴۰۲) 🎙 حجت الاسلام رفیعی 💢 ۳ ویژگی مردِ شایسته؟! 🔸کوتاه و شنیدنی