اولش فقط میخواستم حواسم پرت شود. تن و روحم سوءتغذیه داشت. هر چیزی گیر میآورد میبلعید. هلههولهخوری داشت آنروزها. هر کتابی، هر پادکستی، هر فیلمی، راحتالحلقوم آنروزهام بود. شکلاتی و خامهای، یا لواشکی و یا حتی نَمَکینش فرقی نداشت. فقط باید چیزی میبود که تنم و روحم را پُر کند و مدتی گرسنگی نکشم!
آن روزها تازه مادر شده بودم. یکونیم سالگی حدیثه بود تقریبا. مثل روغن روی آتش جلیز و ولیز داشتم. مثل توپِ بازیِ وسطی یا توپ پینگپنگ، ازین دکتر به آن دکتر پاسکاری میشدم. بین بیمارستان و کلینیکها و کاردرمانیها سرگردان بودم. قطره قطره داروی بیهوشی میچکاندم توی دهانش و ذره ذره از خودم آب میرفت. توی همان پنج دقیقه که میرفت توی دستگاهها و بیرون می آمد، روزها و ماهها انگار از عمرم کم میشد. در روحم چیزی ذوب میشد، تا شاید بعد از زور آزماییهای شبانهروزیمان، چیزی به توانمندیهای دخترکمان اضافه شود.
آن روزها...! تَه نداشت آن روزهای تنگ و دودی. هر ثانیهاش، قدِ یکی از سالهایی میگذشت که پیش از آن گذارنده بودم. روزهایی که روی دورکُند، اما بالاخره گذشت و شد که حالا بتوانم بگویم: «آن روزها یا آن ماهها پیش!»
گذشته، اما هنوز غولِ زمان هنوز هم نتوانسته است، تماما بارش را از روی کولم بردارد.
همان روزها نمیدانم چهطور، یکهو گوشم روی یکی از پادکستهایی که گوش میکردم قفل زد وگیر کرد. جلسهی اول روایت انسان بود. رفقام میدانستند که تاریخ حالم را جا میآورد. قاطی نقل و نباتهای دیگرشان برایم فرستاده بودند. چیزی نگذشت ، یکروز دیدم خودم را تا خِرخِره توی روایت انسان غرق کردهام. توی دو ترم تمام پنج ترم را گذراندم!
روحِ متلاشی تویِ تنم که با هرچیزی وصله و پینهاش کرده بودم، یک ضربهی کاری خورد با روایت انسان. انگار چیزی که بهش چنگ بزنم و او قوّامم شود و نگهم دارد تا سقوط نکنم. به انتهای روایت انسان که رسیدم، هول و ولا افتاد به جانم. انگار فرصت مثل یک ماهی لیز توی دستم جست و خیز میکرد و تاب میخورد که در برود. خوب یادم است که چطور شروع شد. کلی از روزهام هدر رفت و وجودم ساییده شد، تا دوزاریام جا افتاد و این تیک سبز توی ذهنِ کُند و درهم برهم آن روزهام زده شود که؛ مبنا فقط روایت انسان نیست و اصلش _نوشداروی واقعیِ آن روزهام_ دورههای نویسندگیاش است!
از روایت انسان، سُر خوردم توی خلاق. این بار دیگر فقط وصلهپینه کردن نبود. اساسا داشتم خودم را جراحی میکردم. فکر میکردم که فقط میخواهم حواسم پرت شود. اما نه! خانهتکانی بود. افتادم به جانِ قلمِ هذیاننویسم! به پیکرتراشیِ جملهها و کلمههام. قدرِ چند هفته که گذشت، وقتی که استاد از سلامت قلم و اثری که روی دیگران میگذارد حرف زدند. با هر شویندهای که میشناختم و بلدش بودم، افتادم به شست وشو و تطهیر فکرها و اندیشه هام. دروغ چرا کم هم می آوردم. اما دستم آهسته و پیگیر مینوشت. گاهی پیش می آمد که از مسیر خارج میشد و باز می افتاد توی ورطهی هذیان نویسی. اما من بین راه خِرکشش میکردم و میکشاندمش توی مسیری که تازه داشت ساخته میشد.
توی مقدماتی دیگر موتورم گرم شده بود. حدیثه به بغل، تمام کلاسهای آن ایام را توی مسیر کاردرمانی گوش میکردم. توی آسانسور، اسنپ، مترو، بین صحبتهای کاردرمانگر، بین کلافگیو کم آوردن های حدیثه. گوشم حرف جدید میشنید و کمکم قلم داشت توی دستهام به ورز میآمد. کلمههایی، فکرهایی، معانیای از قلمم، روی کاغذ می آمد که سالها به آن فکر نکرده بودم. اندیشههام زاد و ولد میکرد و نوزادشان، توی تَنَم قد میکشید. بازیهای زبانی و تکنیکهایِ آموزشی، تویِذهنم، چارچوب میساخت. مغناطیسِ درسهایِ نویسندگی، کلمههای پخش و پلای توی ذهنم را به هم چفت میکرد و طرح میکشید و خیال میبافت.
اواخر پیشرفته بود. یکهو دیدم از من، دختری توی تنم است، که روی کاغذ نشسته است. دختری که سالها بود فراموشش کرده بودم یا تازه داشتم میشناختمش. "زینا" شخصیتِ دورهی مقدماتی و پیشرفتهام.
استاد جوان به این میگوید خود افشایی... خود افشایی یا هرچه... نمیدانم. دیدم که نویسندگی تجربهی زیستهام را به من بهتر میفهماند. غرق در کشف و شهود یک مشت خاطرهام میکند که نمیدانستم چقدر این خاطرهها، در روزهایی دور، من را بزرگ کرده و وسعتم داده بودند! بعد خیلی خیلی بیگ بَنگ گونه و انفجاری، یکروز کشف کردم که تمام تجربههای تلخ آن روزهام به خاطرههای خیلی سال پیشم که خاک میخوردند گوشهی ذهنم، ربط دارند! دختری که سالها پیش، خادم افتخاری شیرخوارگاه بود و از طفلهایِ فلج مغزی میترسید و نگهداریشان را قبول نمیکرد. امروز زنی بود که هر روز بچههای فلج مغزی میدید و دوست داشت کِش بیاید و برای همهشان مادر باشد!
مبنا من را از توی خودم بیرون کشید. منی که نمیشناختمش یا لااقل سعی داشتم نادیدهاش بگیرم. دست من را گرفت و با خودم آشتیم داد. یادم داد روایت نوشتن، اول درکِ خود است و بعد شاید ادراکی برای یکی دیگر.
این روزها که هوا در شُشهای پروانهای تویِ قفسهی سینهام، به راحتی میآیند و میروند. و کلافِ پُر گِرِه توی سرم، از هم باز شده و قلم، عضوِ ناتنی اما مانوسِ توی دستهام شده است، مبنا هیچ این را میداند که پابهپای این ماههای سخت، چقدر برایم خواهر، یا برادر و همراه بوده است؟ خودش هیچ میداند که با عنایت خدا، پیرنگ سقوط یا خاکبرخاکِ چند زندگی را تغییر داده است؟
شاید همراهی ما با مبنا تمام شود، اما اثر مبنا در من تمام نمیشود. درست که هنوز نوشتن از خیلی از تجربه های زیستهی مادرانه ام، برایم شبیهِ از سوگ نوشتن است. اما مطمینم یکروز این سنگ هم نرم میشود توی دستهام. مبنا یادم داده است.
روزی میرسد کلمههام جفتتر میشوند و از داستان نویسی، سُر میخورم توی روایتنویسی. توی کشف و شهود بیشتر خودم، توی رفاقت با خودم و مادرانگیم و این اثر مبناست.
پس تا قلم عضو ناتنی وجودم هست، مبنا هم در من هست.
.
ازین بابت تا عمر دارم از مبنا و برادرم آقای جوان ممنونم و دعاگویتان هستم.
سایهی خدا و اهل بیت و عنایت حضرت زهرا بر سر همگیتان مستدام.
یاحق
#مدرسه_مبنا 💚
@banoo_nevesht
چه چیزایی تو پستوهاشون دارن این دهه هشتادیا...
هری پاتر و ارباب حلقه ها زبون اصلی..
😇🤗👌👌
#خواهرزاده
@banoo_nevesht
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
به لحاظ روحی احتیاج دارم یکی بهم بگوید:
.
«من حدیث رو این شبا دو سه ساعت نگه میدارم.
پاشو برو روضه...
پاشو برو از هم بپاش
فرو بریز
گریه شو...
مگه چی داریم ما غیر محرم و فاطمیه...؟!»
خصوصا فاطمیه ها من همه اش بغضم.
بُغض میکنم و بخدا که این بغض های داغ و سنگینِ توی گلوم، مثل تاسیسات حساس و زیر زمینی هسته ای،
خطرناکند.. . نباید روی هم انباشت شوند....نباید...
.
.
#روضه_مادر❤️🩹💔
#روضه_عربی ❤️🔥
.
@banoo_nevesht
خیلی احساس پوست کلفتی بهم دست داده است ،
انگار زمخت،
زبر،
دیگر زغال داغ هم نمی سوزاند.
و این اصلا خوب ...
#کرمان 💔❤️🩹
@banoo_nevesht
می دانید چرا ما از شهادت نمیترسیم؟!
نه که نمیترسیم
که آرزویش، مثل گیاه همه فصل بهار توی تنمان ، سبز سبز است.
میدانید چرا؟
آخر ما غیر از گوشت وپوست ویک مشت استخوان و رگ و پیوندهای عصبی و چند تا عضوِ حیاتیِ دیگر، چیز های مهم و حیاتی دیگری هم داریم! ... شاید حتی حیاتی تر از رگ!
مثلا من، گوشهای از دندهی راستم، زیرِ جگرم، یک جراحتِ و ناسورِ و ملتهب قدیمی دارم، که پای ِ درس های تاریخ ادیانی که یک عمر، باهاشان آموخته شده ام، زخم برداشته است. شاید این زخم اثر اولین خیانت انسان به اولین پیامبر، یا نشانِ اولین خونی که روی زمین ریخته شد، یا ردِ اولین گمراهیِ خود خواستهی انسان باشد، یا از همه بدتر ، شاید جاپای اولین آدم کج فهم و احمق تاریخ باشد که فکر کرد از خدا و پیامبرش بیشتر می فهمد! زخمش نسل به نسل گشته و حالا به من رسیده!
یا مثلا درونِ سینه ام، یک بته خارِ رو به رشد دارم، که اولین بار وقتی یوسف افتاد تویِ چاه و با افتادنش اسمِ بنی اسراییل توی سیاهی های سرم نشست. این بتهی درونم جوانه زد و قد کشید و خارهاش را جنباند و شاخه و ساقه هاش را همه جایِ تنم گستراند، تا رسید تویِ گلو، پایِ چشم و زیر زبانم!
گوشه ای از قلب من، هر روز زنی قامت خمیده و به اسارت رفته، مقتل عاشورا و روضهی اسارت و لالاییِ طفلهایِ یتیم را میخواند. و سنگینی روضه هایش، همیشه قلبم را می تکاند و میشورد و صیقلی میکند.
یک بخشِ مهمی از روحم، مزار و یادمانِ هزاران مظلوم و معصوم و ستم دیده ای است، که شاید نام همهشان یادم نباشد، اما قصهی شان که یادم نمیرود!
ما وقتی قصه ی شب هایِ مظومیتمان را می شنویم، حتی اگر یک قصه از یک شبش را! تمام جراحت ها و تمامِ بته خارها و تمامِ روضه هایِ جانکاه و همهی قبور گمنامِ تویِ تنمان، شروع میکند به درد گرفتن، به عفونت کشیدن، به سنگینی کردن،به حفر شدن و به مزار تبدیل شدن!
قلبمان به اندازه ی همه درد های عالم سنگین است.
برای ما رواست که شهادت حاج قاسمی کمرمان را بشکند و قبض روحمان کند . ما جای زخم شهادت مالک اشتر و علمدار را روی تنمان از اجداد مان ارث داریم!
پر از زخمیم
شهادت دوا و درمان ماست.
چطور از ازین دارو و دوای گوارا بترسیم؟!!
چطور؟!
و یک روز اگر خدا بخواهد روح ما را از ما بگیرد، ما چه روحِ سنگینی داریم! هزاران سال است که عزاداریم...
به وقت شهادت...شاید آن لحظه که ملک الموت، ملک قبض روح، دستمان را گرفت، آخرین چیزی که از تنمان خارج شد، روحمان باشد...!
ملک اول بارهامان را از دوش مان بر میدارد.
بکشید مارا، ما تکثیر میشویم
ما زخم هامان را به اولاد مان ارث میدهبم!
@banoo_nevesht