eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی احساس پوست کلفتی بهم دست داده است ، انگار زمخت، زبر، دیگر زغال داغ هم نمی سوزاند. و این اصلا خوب ... 💔❤️‍🩹 @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می دانید چرا ما از شهادت نمیترسیم؟! نه که نمیترسیم که آرزویش، مثل گیاه همه فصل بهار توی تنمان ، سبز سبز است. میدانید چرا؟ آخر ما غیر از گوشت وپوست ویک مشت استخوان و رگ و پیوندهای عصبی و چند تا عضوِ حیاتیِ دیگر، چیز های مهم و حیاتی دیگری هم داریم! ... شاید حتی حیاتی تر از رگ! مثلا من، گوشه‌ای از دنده‌ی راستم، زیرِ جگرم، یک جراحتِ و ناسورِ و ملتهب قدیمی دارم، که پای ِ درس های تاریخ ادیانی که یک عمر، باهاشان آموخته‌ شده ام، زخم برداشته است. شاید این زخم اثر اولین خیانت انسان به اولین پیامبر، یا نشانِ اولین خونی که روی زمین ریخته شد، یا ردِ اولین گمراهیِ خود خواسته‌ی انسان باشد، یا از همه بدتر ، شاید جاپای اولین آدم کج فهم و احمق تاریخ باشد که فکر کرد از خدا و پیامبرش بیشتر می فهمد! زخمش نسل به نسل گشته و حالا به من رسیده! یا مثلا درونِ سینه ام، یک بته خارِ رو به رشد دارم، که اولین بار وقتی یوسف افتاد تویِ چاه و با افتادنش اسمِ بنی اسراییل توی سیاهی های سرم نشست. این بته‌ی درونم جوانه زد و قد کشید و خارهاش را جنباند و شاخه و ساقه هاش را همه جایِ تنم گستراند، تا رسید تویِ گلو، پایِ چشم و زیر زبانم! گوشه ای از قلب من، هر روز زنی قامت خمیده و به اسارت رفته، مقتل عاشورا و روضه‎ی اسارت و لالاییِ طفل‌هایِ یتیم را میخواند. و سنگینی روضه هایش، همیشه قلبم را می تکاند و میشورد و صیقلی میکند. یک بخشِ مهمی از روحم، مزار و یادمانِ هزاران مظلوم و معصوم و ستم دیده ای است، که شاید نام همه‌شان یادم نباشد، اما قصه‌ی شان که یادم نمیرود! ما وقتی قصه ی شب هایِ مظومیتمان را می شنویم، حتی اگر یک قصه از یک شبش را! تمام جراحت ها و تمامِ بته خارها و تمامِ روضه هایِ جانکاه و همه‌ی قبور گمنامِ تویِ تنمان، شروع میکند به درد گرفتن، به عفونت کشیدن، به سنگینی کردن،به حفر شدن و به مزار تبدیل شدن! قلبمان به اندازه ی همه درد های عالم سنگین است. برای ما رواست که شهادت حاج قاسمی کمرمان را بشکند و قبض روحمان کند . ما جای زخم شهادت مالک اشتر و علمدار را روی تنمان از اجداد مان ارث داریم! پر از زخمیم شهادت دوا و درمان ماست. چطور از ازین دارو و دوای گوارا بترسیم؟!! چطور؟! و یک روز اگر خدا بخواهد روح ما را از ما بگیرد، ما چه روحِ سنگینی داریم! هزاران سال است که عزاداریم... به وقت شهادت...شاید آن لحظه که ملک الموت، ملک قبض روح، دستمان را گرفت، آخرین چیزی که از تنمان خارج شد، روحمان باشد...! ملک اول بارهامان را از دوش مان بر میدارد. بکشید مارا، ما تکثیر میشویم ما زخم هامان را به اولاد مان ارث میدهبم! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مَفشو
جا برای منِ گنجشک زیاد است ولی به درختان خیابان تو عادت دارم.. 🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمی دانم چرا آن همه وقت زور می‌زدم به تنِ همه، لباس تاریخ بپوشانم؟! مثلا آن‌جور وقت‌ها‌، خیلی بی شیله‌پیله و راحت و یکهویی سر حرف را می‌شکافتم: «من خیلی تاریخ دوس دارم» مثلا شروع می کردم، اسم یک‌یک کتاب‌های تاریخی‌ای که خوانده بودم را می‌ریختم وسط جمع ، جلوی چشم آدم‌های نخوانده، تنِ کتاب را لخت می‌کردم و ضمیرش را بی‌هوا ، بی که حواسم به عزت‌نفس و حرمتش باشد، پوست کنده و زخمی، می‌خوراندم به جانِ باقی. عینِ پرتقال خونیِ له و لورده، پرپرش می‌کردم و توی جمع، توی دیس، دست به دست، می‌چرخاندم! مثلا سالها‌سالها حرف را، انگار یک پرس آبگوشت بزباشِ چرب و چیلی و ساعت‌ها حرارت دیده‌ی مغز پخت را، که کنارش سالاد شیرازی، پیاز و سیرترشی باشد. هول‌هولکی و هیجانی،خیلی ساندویچی، سرپایی و با یک بطری کوکای مشکیِ خانواده، زورچپان می‌کردم توی حلق باقی. که مثلا آن‌ها هم خوششان بیاید. که مثلا شاید آن‌ها هم مثل من با به لب آوردن اسم تاریخ، دست و دلشان بلرزد و اختیار از کف بدهند. اما اینطور نبود. نمی‌دانستم، حواسم نبود یا ... من به تاریخ بی‌حرمتی کرده‌بودم. من دست این ناموسم را گرفته بودم و جلوی باقی، حجابش را کنده بودم. عصرِ یک چهارشنبه‌ی سفید، دمِ تیرِ چراغِ برق، سر چهارراه، کنار باقیِ آدم‌هایی که حرمتشان را به دست باد داده‌بودند، رهاش کرده‌بودم. نیتم خیر بود. می‌خواستم دستش را بگذارم توی دست‌های آزادی. من فکر می‌کردم تاریخ باید از بندها رها شود، باید از کتاب‌ها در بیاید. باید رخت و لباس نو به‌تن کند تا به چشم آدم‌های مدرن بیاید و با آزادی بسیار ، مثلِ باد، کوچه‌به‌‌کوچه بچرخد و لای مو‌های آدم‌ها بخزد و به مغزشان رسوخ کند. توی سلول‌هاشان بنشیند. اما نه که لق‌لقه‌ی زبان شود. نه که دم دستی شود. نه که قصه‌هاش، حرفِ لهوِ مجالسِ عیش شود. نه که از اسب بیوفتد و از اصالت تهی شود! نه.... نه این را نمی‌خواستم. . . خواستم بگویم، کماکان من عاشق تاریخم. اما دیگر، نه از آن دلداده‌هایِ بی وزن! نه از آن‌ها که جواهر را حقیر می‌کنند توی رکابِ بدلی. دیگر می‌دانم که محرمِ تاریخ، صبور است، تشنه است. اهلِ قصه و کتاب پیمایی است. قدرش را می‌داند. پایین پایِ سربالایی، تا نوکِ قله، عرق می‌ریزد. بویِ کهنگی را دوست دارد. می‌رود و می‌رود ومی‌نشیند پایِ کتاب‌ها و آنها را نفس می‌کشد و هرجایی سراغش را نمی‌گیرد! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا