نمی دانم چرا آن همه وقت زور میزدم به تنِ همه، لباس تاریخ بپوشانم؟!
مثلا آنجور وقتها، خیلی بی شیلهپیله و راحت و یکهویی سر حرف را میشکافتم: «من خیلی تاریخ دوس دارم»
مثلا شروع می کردم، اسم یکیک کتابهای تاریخیای که خوانده بودم را میریختم وسط جمع ، جلوی چشم آدمهای نخوانده، تنِ کتاب را لخت میکردم و ضمیرش را بیهوا ، بی که حواسم به عزتنفس و حرمتش باشد، پوست کنده و زخمی، میخوراندم به جانِ باقی. عینِ پرتقال خونیِ له و لورده، پرپرش میکردم و توی جمع، توی دیس، دست به دست، میچرخاندم!
مثلا سالهاسالها حرف را، انگار یک پرس آبگوشت بزباشِ چرب و چیلی و ساعتها حرارت دیدهی مغز پخت را، که کنارش سالاد شیرازی، پیاز و سیرترشی باشد. هولهولکی و هیجانی،خیلی ساندویچی، سرپایی و با یک بطری کوکای مشکیِ خانواده، زورچپان میکردم توی حلق باقی.
که مثلا آنها هم خوششان بیاید. که مثلا شاید آنها هم مثل من با به لب آوردن اسم تاریخ، دست و دلشان بلرزد و اختیار از کف بدهند.
اما اینطور نبود.
نمیدانستم، حواسم نبود یا ...
من به تاریخ بیحرمتی کردهبودم. من دست این ناموسم را گرفته بودم و جلوی باقی، حجابش را کنده بودم. عصرِ یک چهارشنبهی سفید، دمِ تیرِ چراغِ برق، سر چهارراه، کنار باقیِ آدمهایی که حرمتشان را به دست باد دادهبودند، رهاش کردهبودم.
نیتم خیر بود. میخواستم دستش را بگذارم توی دستهای آزادی.
من فکر میکردم تاریخ باید از بندها رها شود، باید از کتابها در بیاید. باید رخت و لباس نو بهتن کند تا به چشم آدمهای مدرن بیاید و با آزادی بسیار ، مثلِ باد، کوچهبهکوچه بچرخد و لای موهای آدمها بخزد و به مغزشان رسوخ کند. توی سلولهاشان بنشیند.
اما نه که لقلقهی زبان شود. نه که دم دستی شود. نه که قصههاش، حرفِ لهوِ مجالسِ عیش شود. نه که از اسب بیوفتد و از اصالت تهی شود! نه.... نه این را نمیخواستم.
.
.
خواستم بگویم، کماکان من عاشق تاریخم. اما دیگر، نه از آن دلدادههایِ بی وزن!
نه از آنها که جواهر را حقیر میکنند توی رکابِ بدلی.
دیگر میدانم که محرمِ تاریخ، صبور است، تشنه است.
اهلِ قصه و کتاب پیمایی است.
قدرش را میداند. پایین پایِ سربالایی، تا نوکِ قله، عرق میریزد.
بویِ کهنگی را دوست دارد. میرود و میرود ومینشیند پایِ کتابها و آنها را نفس میکشد و هرجایی سراغش را نمیگیرد!
#تاریخ #قصه #پرِحرف #آزادیِبسیار
@banoo_nevesht
آن بخش هایی که من از کتاب خواندم، خیلی نکات جالبی از نقش ایرانیان در تحولات تاریخی بیان کرده است.
پیش از این در کتب دیگر هم، برخی موارد به چشمم خورده بود.
ولی بنظرم پشتوانه برخی از این مباحث، به اثبات رسیدن این پیشفرض است که: «ایرانیان ملت ویژه ای هستند و به لحاظ های مختلف، امتیازاتی دارند»
استادی همین چند وقت قبل در جمعی ، بهمان متذکر شد، حک شدن چنین پیشفرضی در ذهن ما، به نفع خودمان نیست.
مثال زدند: ما شعار میدهیم و بعضاً معتقدیم ؛ هنر نزد ایرانیان است و بس... این تفکر خیلی جاها موانعی برای تبادل با هنر باقی ملت ها ایجاد کرده است. خصوصا در عرصه ادبیات!
این پیش فرض باعث شده در محدوده جهان بینی مردم خودمان فعالیت داشته باشیم، لذا ما بین نویسندگان مان تقریبا یک نویسنده ی ادبیات داستانی در سطح بین المللی نداریم. استادم میگفتند شاید بتوان هوشنگ گلشیری را که نویسندگان متعهد ماهم نیست، کسی بدانیم که تلاش کرد کارهای فرا فرهنگی و در سطح جهانی داشته باشد. اما قطعا ایشان هم نتوانسته در ادبیات جهان مطرح باشد.
یک بخشی بر میگردد به فقر دانشی که در مورد فرم داریم. یک بخشی هم بر میگردد به پیش فرض های غلطی مثل این.
خود بینیاز پنداری این پیشفرض که کاملا مشخص است و احتیاجی به توضیح ندارد.
اما فرم! وما ادراک فرم...!
چند تا فیلم ایرانی سراغ دارید که مخاطب حهانی داشته باشد؟ هست ولی خیلی کم.
چند کتاب از ادبیات معاصر ایران می شناسید که طرفدار غربی داشته باشد؟ تقریبا هیچ.
از آن طرف چند تا کتاب، فیلم یا... غربی یا آسیای شرقی میشناسید که کلی در ایران طرفدار دارد.؟....🤦🤦🤦
ادامه👇👇
در مبحث کهن الگوهای جهانی اشاره میشود. که قطعا یکی از روش هایی که شرایط جهانی شدن را فراهم میکند، استفاده از کهن الگو هاست.
بچه های ما طرفدار هری پاتر میشوند ، چون ویژگی های کهن الگوی قهرمان در بین همه ی مرد دنیا اشتراکاتی دارد و هری پاتر آنها را داراست.
ولی ما قهرمان داستان ها و فیلم هامان را در حد ویژگی های مورد علاقه خود مان از قهرمان، ارایه می دهیم، طوری که جهان درکش نمیکند.
کهن الگوی قهرمان ویژگی هایی دارد که همه مردم دنیا درکش میکنند، برای رسیدن به این ویژگی ها اشتباهاتی کرده است که مواجهه با آنها، باعث شده به ویژگی های بارز قهرمانانه اش برسد.
توی فیلم ها و در کتابهاشان، این قهرمان ها را به چالش های مختلفی که در آن خطا کرده اند تا بزرگ شوند را نشان میدهند! نشان دادن خطای شخصیت را عامل خدشه دار شدن وجهه شخصیت نمی دانند!!
قهرمان آنها جهانی میشود. تبدیل میشود به قهرمان بچه های ما. چرا چون قابل فهم است! چون ویژگی های انسانی اش دست نیافتنی نیست. چون مبرا از خطا نیست.
فرض کنید بخواهند از قهرمان مردم ایران، حاج قاسم سلیمانی، فیلم بسازند. کارگردان اصلا جرات میکند که گوشه ای از خطای تحلیل یا عملکرد ایشان را نشان دهد ؟! تا مسیر قهرمانی اش را بدرستی ترسیم کند؟
ما قهرمان نمیسازیم در فیلم ها و کتاب هامان! ما آدمهای خیلی بزرگ و دست نیافتنی، مبرا از خطا میسازیم .
درست که قهرمانانی که غربی ها می سازند ، متاسفانه از نظر اخلاقی سفید نیستند. بسیاری ویژگی های نفسانی دیگری به آن میچسبانند و به خورد مردم دنیا میدهند.
نکته هم همین است که آنها عقاید خودشان و تلقی شان از قهرمان را جوری مناسب با ادبیات جهانی میسازند که مردم دنیا بپسندند و طرفدارش شوند.
البته خیلی فقیر هم نیستیم.
فیلم هایی داریم مثل «هناس» که خیلی در اقلیت اند و هنوز با قله های جهانی خیلی خیلی خیلی خیلی فاصله دارند. اما توانسته اند از الگوی درستی پیروی کند.
فیلم را ببینید و قهرمان را شهره پیرانی تصور کنید. و ببینید چقدر با آن همذات پنداری میکنید. و چقدر این قهرمان واقعی را میفهمید و. دوستش دارید!
میبینید که چطور در کشمکش با خطاهایش ، بالاخره به ویژگی قهرمانانه اش دست پیدا میکند.
این کتاب بهانه شد که سر این بحث مهم را اینجا باز کنم.
#ایران #قهرمان #کهن_الگو #حرف_جهانی #هناس #کتاب #مرور_نویسی
برخی مباحث به نقل از استاد جوان آراسته است.
@banoo_nevesht