موهایم دارد دسته دسته میریزد. هر بار که شانه میکنم، یک گلولهی بزرگِ مو، میآید کف دستم. تابستان سال قبل یک دوره ی کوتاه کم خونی تجربه کردم. فکر کردم شاید دوباره کم خونی گرفته ام، سرخود شروع کردم به قرص آهن خوردن. همین چند روز پیش رفتم آزمایش دادم و جواب برخی تست ها، اینترنتی دستم رسید و دیدم که غلظت خون گرفته ام و هموگلوبین خونم شده 15.2.
پس ریزش موهام مال کم خونی نیست. تست تیروئیدم هم نرمال است و نمیتواند از کم کاری تیروئیدم هم باشد. توی 6 ماه گذشته حدودا 20 کیلو وزن کم کرده ام، شاید این عوارض رژیم های غذایی ام باشد. از نظر خودم البته ، رژیم غذاییم خیلی از قبل سالم تر شده است، پر از سبزیجات و میوه و پروتئین و خوراکی های مغذی.
شاید هم چون اخیرا خیلی از نرم کنندهی مو استفاده کرده ام ، فولیکول موها ضعیف شده و شروع کرده به ریختن.
شاید هم مثل همیشه اضطراب های گاه و بیگاهم ، که همیشه یک جایی از بدنم را درگیر میکند، این بار زده است به موهام.
شاید هم چون حدیثه ، روزی صد بار موهایم را میکشد و باهاشان بازی میکند و ازشان آویزان میشود، ریشه ی موها ضعیف شده است.
شاید هم همه اش باهم دست به دست داده اند و افتاده اند به جان موهام.
نکند کچل شوم؟!
چند وقت قبل یک مکمل مخصوص مو گرفتم که آن هم توش آهن داشت و نمیتوانم مصرف کنم. خواهرمم یک مکمل زینک بهم داده که میخورم اما باز اشتهای غذایم را برگردانده و رژیم گرفتن برایم سخت شده است و هنوزهم روی ریزش موهام اثر نکرده است. تازه همین راهم شاید دکتر بگوید نخور، چون ویتامین b دارد و ویتامین b روی تشدید غلظت خون اثر دارد.
ماسک قهوه و حنا زده ام. رنگ موی گیاهی زده ام. لعاب برنج و... هیچ کدام افاقه نکرده است.
چند تا شامپو بهم معرفی کرده اند، بالاخره یکیش را اینترنتی خریدم و بزودی میرسد دستم، شاید اثر داشته باشد.
باید بروم دکتر پوست و مو. یک عالمه دکتر دیگر هم باید در ماه آینده بروم.
خسته ام.
نه فقط ازینکه هر روز سطل آشغال اتاقم، پر از مو میشود. نه به خاطر مراقبت های متعدد و داروهایی که به انبوه قبلی اضافه شده است. نه ازینکه زحمت شش ماههی کم کردن وزنم، دارد به خطر می افتد.
از خودِ نگرانی خسته ام.
ذهنم ترافیک فکر هاییست که باید بهشان رسیدگی کنم. برخیشان را لاک غلط گیر بگیرم و محوشان کنم. برخی های دیگر را باید بنویسم. برخی های دیگر را هم باید حرف شود و تویِ دامنِ یک مکالمهی صمیمیِ دوستانه بریزد بیرون. دلم برای رفقام تنگ شده است. چقدر ازشان بی خبرم. چقدر بی معرفتم.
چند تا هم داستان نصفه و نیمه دارم که ذهنم نمیکشد، سرو سامانشان بدهم و تمامشان کنم و پروندهشان را ببندنم، هر چند که خیلی هم دوستشان دارم.
انگار هیچ راه دیگری ندارد. باید بروم سر وقت تمامِ این مشغلهها. باید بگردم درز و دورزِ وجودم را بگیرم و بدوزم و به حال و روزم از جایی که دارد انرژی و امیدم نشت میکند و از دست میرود، رسیدگی کنم.
دلم میخواهد دست خدا را روی سرم بیشتر حس کنم. باید خودم را خاک کنم توی سجاده. باید راهی از من بازتر شود تا خودش. چکار کنم؟! پناه دیگری به این نیرومندی سراغ ندارم.
#غُر_غُر_همشغُر #رهانویسی #تخلیهیذهن #مادرخسته #آسمانِپُرستارهیهیولایپیزوریِغمباد_باموشکهایامپراتورِایمان 😂🥴
#محتاج_دعام 🙏
@banoo_nevesht
هم خوانی #خانه_ادریسی_ها در «بانوخوانی»
نام بانو های نویسندهی لیست مان دارند زود زود از پیش چشممان میگذرند و این مدتی که مهمان کتاب هایشان بودیم، با یک پلک بر هم زدن، گذشت.
رسیدیم به نویسنده های مشهور دهه 70 و 80 و قرار است یکی از پر طرفدار ترین رمان های این سالهای گذشته را بخوانیم،
«خانه ادریسی ها» را.
کتابی از نویسنده ای که معروف شده به خاطر سوژه های کم و نظیر تر و تازه اش ، زبان اندکی شاعرانه اش، سیاسی و اجتماعی نویسی اش، و از همه مهمتر به خاطر سبکش که کمی به ادبیات روسیه کشیده.
همخوانی کتاب را از ۸ اردیبهشت شروع میکنیم.
اگر دوست داشتید همراه گروه بانوخوانی شوید ، به @Fbanoo پیام بدهید.
@banoo_nevesht
بله همینطور هست!
من هم عضو چالش چند از چند شدم.
قضیه از این قرار بود که دیدم یک نویسنده ی کمخوان در حوزه ادبیات هستم و انبوهی کتاب نخوانده از سلاطین ادبیات صدایم می زدند و دلم از اشتیاق مطالعه شان تکان خورده بود.
بهمن ماه بود که این لیست یکساله را بستم. بی خبر از چالش چند از چند.
و قرار شد از اول اسفند بسم الله بگویم و شروع کنم.
شروع هم کردم
دست و پا شکسته البته.
من تقریبا اهل کتاب بودم.
ولی کتابخوانی در این حد جدی و در حجم خیلی بالا، یک عادت محوری تر و مهم تر است و بنا بود ساختمان باقی عادت هایم را از هم بپاشد.
برای همین کاملا طبق برنامه پیش نرفت. تا اینکه زمزمه چالش یکساله چند از چند پیچید بین اهالی مدرسه مبنا.
من ندانسته خودم را_ با اشتیاق _جزء این چالش میدانستم.
انگار خدا هم بهم بگوید: «همین درسته، اینم روزی تو ، توی این مسیر بمان»
برای همین لیستم را گذاشتم روی میز این چالش و دوباره بسم الله گفتم. یک سال من از اسفند ماه شروع شده و ۱۳ ماهه است.
.
حالا ما داریم هر روز در حجم خیلی بالایی کتاب میخوانیم.
طوری که از کتاب خواندن درد مان بگیرد.
ما انتخابش کردیم. نقشه ی راهش را کشیدیم، عزممان را هم به کار گرفتیم ،باقیش دیگر دست خداست ، برکتش و قضا و قدرش را میگویم. اگر خدا بخواهد به سرانجامش می رسانیم.
ممنونم از آقای جواهری ، صاحب ایده ی چالش چند از چند.
پ. ن: من 90 کتاب برنامه ریزی کردم که برخیش چند جلدی هست و مجموعا احتمالا حدود 105 جلد کتاب خواهد بود.
پ ن 2: این لیست توی عکس، در طول سال، تکمیل خواهد شد.
#چند_از_چند
#کتابخوانی
#خیلی_زیاد_کتابخوانی 😊😬
@banoo_nevesht
به جلال میآید که کمی آدم تندمزاجی بوده باشد. مدتی قبل، این را از دوستی شنیدم. آن زمانها که فقط دو سه کتاب از آثارش را خوانده بودم، از نظرم پربیراه هم نمیگفت. در همان حد که خوانده بودم، بنظرم نثر داستانها، مالِ آدمیست که مختصرو کنایهای حرف میزند . ضربتی مفهومش را انتقال میدهد و فوق العاده هم صریح است.
از اول اسفند شروع به مطالعه آثار نخواندهاش و دوباره خوانی آنهای دیگر کردم. حالا تقریبا بطور کامل با دوستم موافقم. مخصوصا که جلال، زمانی که این آثار را مینوشت، سن خیلی زیادی هم نداشت. میدانید که جلال روی هم رفته 46 سال بیشتر عمر نکرد و این همه آثار معروف و خوشمزه، در سنین حدود 25 تا 46 سالگی اش، نوشته شده اند.
با این حال، درست است که صریح و در جاهایی اندکی هم پرخاشگر نوشته است، اما نثرش این را هم میگوید که آدم بی شیله پیله و صمیمی ایست. نکته سنج است و تیز. نویسنده ایست که نگاه دقیق و هوشمندانه ای به وقایع اطرافش دارد و آن را هم صمیمی و صریح و با دست و دل بازی به مخاطبش انتقال میدهد.
این ها را گفتم که بگویم حال نویسنده، خلق و خویش، در کنار افکارش روی نوشته هاش تاثیر زیادی میگذارد.
اما غیر از نثر جلال، نمک دیگری که توی آثارش وجود دارد، متعهد نویسی اش است. جلال مثل خیلی های دیگر، تلخ نویسی هایش ، پر از فحاشی علیه اعتقادات مذهبی مردم نیست. تیغِ قلمش سمت خرافه هاست نه سمتِ خودِ دین.
مثل خیلی از نویسنده های قبل خودش، توی آن بلبشوی تلخِ سیاسیِ دههی سی و چهل، وجودش ناآرام بود و قلمش تحت تاثیر مبارزه. شاید همین هم باعث میشده، کمی عصبی به نظر بیاید.
ولی بر خلاف خیلی از مبارزین اهل قلم، جلال یک نکته قوت داشت. همان تیز هوشی اش در تحلیل وقایع و آدم های اطرافش. جلال مثل خیلی های دیگر، مواجهه با فضای عقبمانده، دودی و کثیف جامعه اش باعث نشد که گرفتار و شیفتهی جذابیتهایِ کشورهایِ پیشرفته و فرهنگِ غریبهیشان شود. جلال هم خرافهزدگی و فقر و فرهنگِ بیمار مردمش را درک میکرد و هم خیلی خوب، اپیدمیِ منحوسِ غربزدگی را بینِ روشنفکرهای هم عصرش شناخته بود.
قلمِ جلال واقعا خادم بود. یک درخت اصیل و تناور و بلند تویِ ادبیاتِ فارسی ایران. این را من نمی گویم. خیلی از اساتید طرفدار و حتی منتقدین اهل فنش، این را می گویند!
پن: همانطور که گفتم چالش چند از چند ِمن از اسفند شروع شده است. سرلیست آثار من ، کتابهای جلال بود. هفته اول فروردین ماه تمامشان کردم.
کتاب های ۱ تا ۱۰ از ۹۰
#چند_از_چند
#جلال_آل_احمد
#قلهیادبیاتفارسی
@banoo_nevesht
سلام گل بی بی جان
خودت میدانی که چقدر دوستت دارم.
اما میانه ی من و داستانت، دارد خراب میشود.
این حرف استاد حق است که نویسنده باید از تجربه زیسته بنویسد.
ولی من همیشه فکر کرده ام که اگر تجربه زیسته بتواند گاهی، یک ترس کوچک، یک خاطره ی بد یا یک خنده ی از ته دل باشد، ذهن خیال پرداز نویسنده ،میتواند به آبش بیفزاید و نورش بتاباند و پروبالش دهد.
ولی گل بی بی، هیچ کاری زورکی نمیشود. تو از من خیلی دوری ، نهال تجربه های زیسته ی من، چنار هم که بشوند، انگار به بنای زندگی تو نمی آیند. تو خیلی خیلی زخمی تر از خرده زخم های وجود منی....
باهم چکار کنیم حالا؟
هم را رها کنیم؟
فکر کرده ام باهم دوست شده ایم.
فکر کردم میشود در هم حل شویم.
با خاطره هایت در ذهنم چه کنم ؟
با دخترت، ماندگار ؟!
دست و دلم میلرزد زن.
نکند میانه ی این قصه رهایت کنم و آدم هایی که من ساختمشان، نابودت کنند؟!!
#داستان_کم_جان
#داستان_خاتم
#گل_بیبی
@banoo_nevesht