هم خوانی #خانه_ادریسی_ها در «بانوخوانی»
نام بانو های نویسندهی لیست مان دارند زود زود از پیش چشممان میگذرند و این مدتی که مهمان کتاب هایشان بودیم، با یک پلک بر هم زدن، گذشت.
رسیدیم به نویسنده های مشهور دهه 70 و 80 و قرار است یکی از پر طرفدار ترین رمان های این سالهای گذشته را بخوانیم،
«خانه ادریسی ها» را.
کتابی از نویسنده ای که معروف شده به خاطر سوژه های کم و نظیر تر و تازه اش ، زبان اندکی شاعرانه اش، سیاسی و اجتماعی نویسی اش، و از همه مهمتر به خاطر سبکش که کمی به ادبیات روسیه کشیده.
همخوانی کتاب را از ۸ اردیبهشت شروع میکنیم.
اگر دوست داشتید همراه گروه بانوخوانی شوید ، به @Fbanoo پیام بدهید.
@banoo_nevesht
بله همینطور هست!
من هم عضو چالش چند از چند شدم.
قضیه از این قرار بود که دیدم یک نویسنده ی کمخوان در حوزه ادبیات هستم و انبوهی کتاب نخوانده از سلاطین ادبیات صدایم می زدند و دلم از اشتیاق مطالعه شان تکان خورده بود.
بهمن ماه بود که این لیست یکساله را بستم. بی خبر از چالش چند از چند.
و قرار شد از اول اسفند بسم الله بگویم و شروع کنم.
شروع هم کردم
دست و پا شکسته البته.
من تقریبا اهل کتاب بودم.
ولی کتابخوانی در این حد جدی و در حجم خیلی بالا، یک عادت محوری تر و مهم تر است و بنا بود ساختمان باقی عادت هایم را از هم بپاشد.
برای همین کاملا طبق برنامه پیش نرفت. تا اینکه زمزمه چالش یکساله چند از چند پیچید بین اهالی مدرسه مبنا.
من ندانسته خودم را_ با اشتیاق _جزء این چالش میدانستم.
انگار خدا هم بهم بگوید: «همین درسته، اینم روزی تو ، توی این مسیر بمان»
برای همین لیستم را گذاشتم روی میز این چالش و دوباره بسم الله گفتم. یک سال من از اسفند ماه شروع شده و ۱۳ ماهه است.
.
حالا ما داریم هر روز در حجم خیلی بالایی کتاب میخوانیم.
طوری که از کتاب خواندن درد مان بگیرد.
ما انتخابش کردیم. نقشه ی راهش را کشیدیم، عزممان را هم به کار گرفتیم ،باقیش دیگر دست خداست ، برکتش و قضا و قدرش را میگویم. اگر خدا بخواهد به سرانجامش می رسانیم.
ممنونم از آقای جواهری ، صاحب ایده ی چالش چند از چند.
پ. ن: من 90 کتاب برنامه ریزی کردم که برخیش چند جلدی هست و مجموعا احتمالا حدود 105 جلد کتاب خواهد بود.
پ ن 2: این لیست توی عکس، در طول سال، تکمیل خواهد شد.
#چند_از_چند
#کتابخوانی
#خیلی_زیاد_کتابخوانی 😊😬
@banoo_nevesht
به جلال میآید که کمی آدم تندمزاجی بوده باشد. مدتی قبل، این را از دوستی شنیدم. آن زمانها که فقط دو سه کتاب از آثارش را خوانده بودم، از نظرم پربیراه هم نمیگفت. در همان حد که خوانده بودم، بنظرم نثر داستانها، مالِ آدمیست که مختصرو کنایهای حرف میزند . ضربتی مفهومش را انتقال میدهد و فوق العاده هم صریح است.
از اول اسفند شروع به مطالعه آثار نخواندهاش و دوباره خوانی آنهای دیگر کردم. حالا تقریبا بطور کامل با دوستم موافقم. مخصوصا که جلال، زمانی که این آثار را مینوشت، سن خیلی زیادی هم نداشت. میدانید که جلال روی هم رفته 46 سال بیشتر عمر نکرد و این همه آثار معروف و خوشمزه، در سنین حدود 25 تا 46 سالگی اش، نوشته شده اند.
با این حال، درست است که صریح و در جاهایی اندکی هم پرخاشگر نوشته است، اما نثرش این را هم میگوید که آدم بی شیله پیله و صمیمی ایست. نکته سنج است و تیز. نویسنده ایست که نگاه دقیق و هوشمندانه ای به وقایع اطرافش دارد و آن را هم صمیمی و صریح و با دست و دل بازی به مخاطبش انتقال میدهد.
این ها را گفتم که بگویم حال نویسنده، خلق و خویش، در کنار افکارش روی نوشته هاش تاثیر زیادی میگذارد.
اما غیر از نثر جلال، نمک دیگری که توی آثارش وجود دارد، متعهد نویسی اش است. جلال مثل خیلی های دیگر، تلخ نویسی هایش ، پر از فحاشی علیه اعتقادات مذهبی مردم نیست. تیغِ قلمش سمت خرافه هاست نه سمتِ خودِ دین.
مثل خیلی از نویسنده های قبل خودش، توی آن بلبشوی تلخِ سیاسیِ دههی سی و چهل، وجودش ناآرام بود و قلمش تحت تاثیر مبارزه. شاید همین هم باعث میشده، کمی عصبی به نظر بیاید.
ولی بر خلاف خیلی از مبارزین اهل قلم، جلال یک نکته قوت داشت. همان تیز هوشی اش در تحلیل وقایع و آدم های اطرافش. جلال مثل خیلی های دیگر، مواجهه با فضای عقبمانده، دودی و کثیف جامعه اش باعث نشد که گرفتار و شیفتهی جذابیتهایِ کشورهایِ پیشرفته و فرهنگِ غریبهیشان شود. جلال هم خرافهزدگی و فقر و فرهنگِ بیمار مردمش را درک میکرد و هم خیلی خوب، اپیدمیِ منحوسِ غربزدگی را بینِ روشنفکرهای هم عصرش شناخته بود.
قلمِ جلال واقعا خادم بود. یک درخت اصیل و تناور و بلند تویِ ادبیاتِ فارسی ایران. این را من نمی گویم. خیلی از اساتید طرفدار و حتی منتقدین اهل فنش، این را می گویند!
پن: همانطور که گفتم چالش چند از چند ِمن از اسفند شروع شده است. سرلیست آثار من ، کتابهای جلال بود. هفته اول فروردین ماه تمامشان کردم.
کتاب های ۱ تا ۱۰ از ۹۰
#چند_از_چند
#جلال_آل_احمد
#قلهیادبیاتفارسی
@banoo_nevesht
سلام گل بی بی جان
خودت میدانی که چقدر دوستت دارم.
اما میانه ی من و داستانت، دارد خراب میشود.
این حرف استاد حق است که نویسنده باید از تجربه زیسته بنویسد.
ولی من همیشه فکر کرده ام که اگر تجربه زیسته بتواند گاهی، یک ترس کوچک، یک خاطره ی بد یا یک خنده ی از ته دل باشد، ذهن خیال پرداز نویسنده ،میتواند به آبش بیفزاید و نورش بتاباند و پروبالش دهد.
ولی گل بی بی، هیچ کاری زورکی نمیشود. تو از من خیلی دوری ، نهال تجربه های زیسته ی من، چنار هم که بشوند، انگار به بنای زندگی تو نمی آیند. تو خیلی خیلی زخمی تر از خرده زخم های وجود منی....
باهم چکار کنیم حالا؟
هم را رها کنیم؟
فکر کرده ام باهم دوست شده ایم.
فکر کردم میشود در هم حل شویم.
با خاطره هایت در ذهنم چه کنم ؟
با دخترت، ماندگار ؟!
دست و دلم میلرزد زن.
نکند میانه ی این قصه رهایت کنم و آدم هایی که من ساختمشان، نابودت کنند؟!!
#داستان_کم_جان
#داستان_خاتم
#گل_بیبی
@banoo_nevesht
توی تن هر کداممان، کسی زندگی میکند که اهل هیچ جا نیست!
اهل هیچ جا نیست ، نه به این معنا که آدم لاقیدی است و مفهوم وطن برایش حرمت ندارد. نه ...
اهل هیچجا نیست، یعنی پاگیر جایی نیست. هوای جایی که بزند به سرش،خیلی راحت توی تنِ آدم، بارو بندیل میبندد و میزند به دلِ جاده. غل و زنجیر به پاهاش نیست و هر جایی به راحتی اهلی میشود.
وَرِ عجیب_غریبی است تویِ وجودِ آدم که سفر برایش فقط به معنی خوشگذرانی و تفریح و لذت نیست. مثلِ وَرهای غالبِ دیگر وجودم، وقتی به فکر رفتن می افتد، اولین چیزی که خیال میکند، تشک نرم و ملحفه تمیز و سوییت مجهز و وعده های غذاییِ متنوعِ هتلی نیست.
سبک می زند به راه و توی تمام مسیر ، فقط به این فکر میکند که مثلا لایِ دیوارههای بلندِ کولخرسان، شاید پا روی جا پایِ انسانهای اولیهی غارنشینِ ایرانی میگذارد و هیچ برایش مهم نیست که تا آنجا دست کم باید 20 کیلو متری پیاده گز کند.
فوبیایی ندارد از غیره سواره راه رفتن، ساعت ها زیر باران، تویِ گل، تا که تمامِ طولِ دامنههایِ اطرافِ دهِ پامنار را کشف کند و ذرهذره هوایِ هر نقطهاش را سر بکشد.
شبها، بی که هراسی از گرگ و زوزههای موحشِ باد، که آدمِ غیر اهلی را تا خود صبح، مالیخولیایی میکنند، داشته باشد. زیر سقفِ توریِ چادر میخوابد و رطوبت زمین، به گزگزه اش نمیاندازد.
تنهاییسفر کردن، یا بعبارتی با آدمهای جدید سفر کردن، دست و دلش را نمیلرزاند و با جهان و آدمهاش غریبی نمیکند.
آدم اهلیِ سفر، لذتهاش با غیر اهلیها فرق دارد. هوایِ دودیِ مرفه سفرکردن، راه گلوش را میبندد. راهبلدِ کورهراههایی است که میداند در ازای نیرو و قوتی که از جسمش پس میدهد، با دستودلبازی، هوای تازه و بسیاری فرصتِ یادگرفتن، دریافت میکند. آدم اهلیِ سفر، هرچه بارش سبک است، عوضش سرش سنگین است و کولهی ذهنش، انبار اندوختههایی که هیچ جا، تویِ هیچ کتابی، در هیچ فروشگاه یا مکتب و مدرسه ای، به آدم یاد نمیدهند.
غصهدار است که این وَرِ گیرا و نَمَکین، زمانی بخشی از وجود همهی ماها بوده است و حالا فقط یک غریبه است. معدودی از ماها، دربرابرش، از مقاومت شانه خالی کردیم و پابه پاش راه آمدیم و دل به دلش دادیم. اکثرمان جایی توی سیاهیهای ذهنمان، اسیرش کردیم و نادیده اش گرفتیم.
وقتی «و کسی نمیداند درکدام زمین میمیرد» خودش را بینِ دستهام جا داد. وقتی دخترِ اهلیِ سفرِ تویِ کتاب، دستم را کشید توی جادهها و هاستلها، بینِ آدمهایی که منِ غیر اهلیاَم باهاشان غریبی میکند. وقتی تنگِنپالیها تویِ مینیبوس ،نوزاد چند ماههای را بغل داشت، وقتی فهمیدم خیالش از این راحت است که اگر در هر زمینی بمیرد، تو خاکِ خودش دفنش میکنند. کسی تویِ سیاهی های سرم آه کشید. مثل پرندهی تویِ قفسی پرپر زد. یکهو دیدم این فنسهایی که از عادتهایِ یکجانشینی دورتادور خودم کشیدم، از من آدمی پاگیر ساخته در غل و زنجیر.
ومن، وَرِ اهلیام را با قساوت تمام، توی خودم حبس کردهام. درهای دنیا را ، روی خودم بستهام. به هزار یک بهانه، از زیستن فرار کردهام! این کتاب تکانم داد.
نه فقط لرزههایی که این کتاب، به تنم انداخت، ریشتر های قوی ای داشت. بلکه نویسنده، مهزاد الیاسی را میگویم، دستش را انداخت توی وجودم، درز باز کرد، خزید از لا لوی عادتهای بیمارگونهام، وَرِ اهلی سفرم را پیدا کرد و تنگ بغلش کرد و توی تنم را صدای عزاداری و گریههاشان، پر کرد …
#زیر_خط_فقر
#منطقهی_محروم_ذهن
#وکسی_نمیداند_چطور_خودش_را_نااهل_میکند
#با_کتاب_قد_بکش
#وکسینمیدانددرکدامزمینمیمیرد
#تنها_کتاب_نخون
#حلقه_هشتمکتاب
@banoo_nevesht