eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
یک روز در کوچه پس کوچه هات راه میروم. یک روزِ خیلی نزدیک. قدم به قدم را به یاد کسانی بر میدارم که اگر آن روز خونین در ۱۳۰۰ و اندی سال پیش، کنارت می بودند، امروز محله ی سیده زینبی در دمشق نداشتیم. ولی آنها آن روز پیش تان نبودند. نبودند تا امروز باشند. تا شما برای همیشه، تا آخر تاریخ، برادرزاده های غیور و جان در دست گرفته داشته باشید عمه جان. دلم برای هوای حرمتان می‌تپد. دوست دارم آن اتمسفر ِ غیر قابل وصف را استشمام کنم. دوست دارم سرم را بگذارم روی زمینش و خاکش را بو کنم. بانو... بانو که چشمهاتان زیبایی میبیند. دلم میخواهد توی حرمتان، در موج نگاهتان غرق شوم و چشمهاتان زشتی هایم را بشوید. و من هم ذره ی خاکی از آن همه عزت و آبرویتان شوم. بالاخره آن روز می آید. تولدتان مبارک، ای آبروی اولاد علی، ای عمه ی همه ی شیردل های شیعه. @banoo_nevesht
امن ترین جای دنیامی... مرسی به زندگیم سامان میدی.❤️ @banoo_nevesht
Alireza GhorbaniAlireza Ghorbani - Asheghane Nist.mp3
زمان: حجم: 11M
شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهد... @banoo_nevesht
هی این شب ها به صبح میرسه و هی این قصه ها به سر نمیرسه... @banoo_nevesht
بازم خداروشکر که خودش سالمه. می‌تونست ازین بدتر باشه. الحمدلله علی کل حال @banoo_nevesht
دلش مث گنجشک تند تند میزد بچم. از زیر تلویزیون کشیدمش بیرون 😢 هنوزم درست و حسابی نفهمیده چی شده. فعلا رفته یه گوشه به اشتباهاتش فک میکنه😅🥺🥺❤️ منتظر باباش بیاد، باهاش حرف بزنه. عزیز دلم❤️ @banoo_nevesht
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیأت، میان «وای مادر» داشت می‌سوخت... @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهریور بود. یک بسته‌ی پستی از راه رسید. لباسهای پاییزی ای بود که برای حدیثه خریده بودم. با خود حدیثه نشستیم به باز کردن و چک کردن تک‌تک لباس ها. برای حدیثه یک بلوز تو کُرکی خریده بودم. دست کردم داخل لباس تا جنس داخلش را چک کنم. بمحضی که کفِ دستم به کُرکِ شبه نَمَدیِ داخل لباس برخورد کرد. احساس کردم، یک سطح خیلی آشنا رو لمس میکنم. حافظه‌ی نوکِ انگشتهام، خاطره‌هایی رو به یاد آورد. پتویی در بچگی داشتم که همین جنسی بود. گرم بود. مالِ شب‌هایی بود که تویِ اتاقِ خانه‌ی پدری کنار خواهرم میخوابیدم. صدای پچ‌پچ‌های شبا‌نه‌ی تویِ رخت‌خواب خودم و خواهرم را از آن شنیدم. صدای قصه‌ی شب رادیو جوان تویِ گوشم پیچید! بوی تاید، بوی تمییزی، وقتی که مامان آن را میشست. بچگی‌هام یادم آمد. نوک انگشتهام که بیشتر تویِ کرک‌های لباس بازی گرفت، حتی کلاهِ زمستانی و قدیمی یکی از دایی های مرحومم را یادم آمد. شاید از داییم فقط همین تویِ ذهنم مانده باشد، جنسِ کلاهِ مخروطیِ سیاه رنگش و ته ریشِ سیخ‌سیخ‌اش، که پوستِ کفِ دستم را سوزن‌سوزن میکرد. نوکِ انگشت‌ها و کفِ دستهام چقدر خاطره دارند....❤️ . . چند وقت پیش فهمیدم مامان هنوز پتو را نگه داشته. وقتی نوه هاش اجتماع شبانه راه می اندازند خانه اش، سر دست می گذاردش. هنوز هم پتویم پچ پچ شبانه بچه ها را می شنود. بچه های چند نسل را... ! @banoo_nevesht
هدایت شده از چیمه🌙
. خدایا ازت خواهش می‌کنم کمک‌کن تا جاه‌طلبی باعث نشود قبل از موعد بروم سمت جایگاهی که اندازه‌اش نیستم. خدایا آدم‌هایی که زودتر از وقتی که باید، جوگیر می‌شوند و کاری که بلد نیستند را انجام می‌دهند موجودات ترسناکی هستند. زیاده خواهانی که تفاوت دانایی و نادانی برایشان قابل تشخیص نیست. خداوندا توانایی خوددار بودن در ساحت ادبیات و صبوری‌ تا فرارسیدن زمان مناسب را در من بیشتر از قبل کن. آمین یا رب العالمین. @chiiiiimeh .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا