eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
Alireza GhorbaniAlireza Ghorbani - Asheghane Nist.mp3
زمان: حجم: 11M
شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهد... @banoo_nevesht
هی این شب ها به صبح میرسه و هی این قصه ها به سر نمیرسه... @banoo_nevesht
بازم خداروشکر که خودش سالمه. می‌تونست ازین بدتر باشه. الحمدلله علی کل حال @banoo_nevesht
دلش مث گنجشک تند تند میزد بچم. از زیر تلویزیون کشیدمش بیرون 😢 هنوزم درست و حسابی نفهمیده چی شده. فعلا رفته یه گوشه به اشتباهاتش فک میکنه😅🥺🥺❤️ منتظر باباش بیاد، باهاش حرف بزنه. عزیز دلم❤️ @banoo_nevesht
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیأت، میان «وای مادر» داشت می‌سوخت... @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهریور بود. یک بسته‌ی پستی از راه رسید. لباسهای پاییزی ای بود که برای حدیثه خریده بودم. با خود حدیثه نشستیم به باز کردن و چک کردن تک‌تک لباس ها. برای حدیثه یک بلوز تو کُرکی خریده بودم. دست کردم داخل لباس تا جنس داخلش را چک کنم. بمحضی که کفِ دستم به کُرکِ شبه نَمَدیِ داخل لباس برخورد کرد. احساس کردم، یک سطح خیلی آشنا رو لمس میکنم. حافظه‌ی نوکِ انگشتهام، خاطره‌هایی رو به یاد آورد. پتویی در بچگی داشتم که همین جنسی بود. گرم بود. مالِ شب‌هایی بود که تویِ اتاقِ خانه‌ی پدری کنار خواهرم میخوابیدم. صدای پچ‌پچ‌های شبا‌نه‌ی تویِ رخت‌خواب خودم و خواهرم را از آن شنیدم. صدای قصه‌ی شب رادیو جوان تویِ گوشم پیچید! بوی تاید، بوی تمییزی، وقتی که مامان آن را میشست. بچگی‌هام یادم آمد. نوک انگشتهام که بیشتر تویِ کرک‌های لباس بازی گرفت، حتی کلاهِ زمستانی و قدیمی یکی از دایی های مرحومم را یادم آمد. شاید از داییم فقط همین تویِ ذهنم مانده باشد، جنسِ کلاهِ مخروطیِ سیاه رنگش و ته ریشِ سیخ‌سیخ‌اش، که پوستِ کفِ دستم را سوزن‌سوزن میکرد. نوکِ انگشت‌ها و کفِ دستهام چقدر خاطره دارند....❤️ . . چند وقت پیش فهمیدم مامان هنوز پتو را نگه داشته. وقتی نوه هاش اجتماع شبانه راه می اندازند خانه اش، سر دست می گذاردش. هنوز هم پتویم پچ پچ شبانه بچه ها را می شنود. بچه های چند نسل را... ! @banoo_nevesht
هدایت شده از چیمه🌙
. خدایا ازت خواهش می‌کنم کمک‌کن تا جاه‌طلبی باعث نشود قبل از موعد بروم سمت جایگاهی که اندازه‌اش نیستم. خدایا آدم‌هایی که زودتر از وقتی که باید، جوگیر می‌شوند و کاری که بلد نیستند را انجام می‌دهند موجودات ترسناکی هستند. زیاده خواهانی که تفاوت دانایی و نادانی برایشان قابل تشخیص نیست. خداوندا توانایی خوددار بودن در ساحت ادبیات و صبوری‌ تا فرارسیدن زمان مناسب را در من بیشتر از قبل کن. آمین یا رب العالمین. @chiiiiimeh .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یادم هست، تویِ ایام مجردی، مامانم همیشه می‌گفت و زیاد هم تاکید می‌کرد که؛ تار عنکبوت در خانه فقر می‌آورد. بهم ریختگی روزی آدم را کم می‌کند. گردو خاک و آشغال، رونق خانه را می‌برند. خب معلوم است که ذهن نوجوان آن سالهایم، معنی خیلی از این حرف‌ها را درک نمی‌کرد و نمیپذیرفت! واضح بود که نمیتوانستم نسبت بین تار عنکبوت و فقر را کشف کنم. طبیعی بود که خیلی از این حرفها را زاده‌ی ذهنِ خلاق و خیال پردازِ زنانِ خانه‌دار قدیمی بدانم که ازفقر و کم روزی شدن می‌ترسیدند و انجام نشدن کارهای روزمره‌ی شان را با ترس هایشان پیوند میدادند و دخترهایشان را با همین نگرانی‌ها تربیت میکردند تا در آینده کدبانویِ تروتمیزی بار بیایند. :) بیست ویکی دوساله بودم که همزمان با دانشگاه، وارد حوزه‌ی دانشجویی شدم ، همان سالها بود که تبِ خواندن کتابهایی مثلِ مفاتیح الحیاهِ آقای جوادی آملی هم در وجودم شکل گرفت و در عین ناباوری، تک تک جملاتِ عجیب و غریب مادرم را در این دست کتاب ها و در کلام اساتیدم در حوزه میشنیدم و باز از این همه بی نسبتی، بینِ مقدمه و نتیجه‌ی استدلالِ مخفی در این جملات متحیرتر میشدم. «کنس البیوت ینفی الفقر؛ جارو کردن خانه فقر را دور میکند». «نظفوا بیوتکم من حوک العنکبوت، فانه ترکه فی البیت یورث الفقر؛ اتاق های خود را از تار عنکبوت تمیز کنید، زیرا باقی گذاشتن آن، در خانه فقر می‌آورد». من این استدلالات را ، مثل خیلی از باورهای دیگر ِدینی، تعبدا پذیرفتم و خودم را قانع می‌کردم لابد حکمتی در پشتش هست که من نمی‌فهمم. در طول سالهای زندگی و خصوصا درسالهای اخیرِ متاهلی، خیلی به معنای این جملات فکر میکردم. وقتی تار عنکبوت هایِ ریز و گِردِ گوشه‌های دیوار را پیدا میکردم، با خودم فکر می‌کردم، خب اگر تعداد این‌ها زیاد باشد، واقعا ظاهر خانه شبیه خانه‌های خالی از سکنه می‌شود. وقتی همه‌ی وسایل خانه زیر یک سانت گردو خاک باشد واقعا رنگ و رو و جلایِ خانه از آن می‌گیرد. خانه شبیه خانه‌های جنگ زده، کهنه و نیمه‌ویرانه می‌شود. ویرانه به نظر آمدن را می‌فهمیدم ولی باز هم اینکه عامل بوجود آمدن فقر شوند را درک نمی‌کردم. همین چند وقت قبل، تویِ یکی از کتاب‌هایِ روانشناسی نیمه‌زرد، چیز جالبی خواندم. نوشته بود یک پنجره‌ی شکسته در یک خانه و در یک کوچه از شهر، اگر ترمیم نشود و باقی بماند، می‌تواند کم‌کم کل شهر را ویران کند. وقتی چشم‌ها به این بهم ریختگی و ویرانیِ کوچک عادت کند. ویرانی کم‌کم خودش را توسعه می‌دهد و هرچه بیشتر شود، ذهن عادت‌کرده‌ی ما در برابرش خنثی‌تر می‌شود. وقتی ذهن‌ها به ویرانی و بهم ریختگی عادت کنند، انگیزه‌هایشان برای آباد کردن وساختن کم می‌شود و وقتی این اتفاق بیفتد رونق و ثروت از شهرشان می رود. (این یک فرضیه علمی نیست، روی این مبحث اثبات شده‌ی علمی، مطالعات دقیق و وسیعی انجام شد است). من فرآیندِ منطقیِ استدلالی که سالها از زبان مادرم و روحانیونِ اطرافم می‌شنیدم را در یک کتاب خارجی و از زبانِ یک نویسنده‌ی غریبه با دین اسلام خواندم و به شکل عجیبی قانع شدم! فکر کردم، خیلی از چیزهای دیگری را هم که شنیده‌ام و بنظرم بی‌پایه و اساس بودند، شاید به خاطر این بوده که تبدیل به قانون هایِ بی‌چون و چرا شدند، و جواب درخوری در برابر چرایی اش بِهِم نمیدادند! در حالی که اکثرا احتیاج به یک توضیح ساده داشتند، تا انگ خرافه نخورند. خیلی از آدم‌های عادی، با ظاهر این جملات ارتباط نمیگیرند و پَسِ‌شان می زنند. در حالی که به راحتی، توضیحات منطقی را میپذیرند. باید بپذیریم، بپذیریم وقبول کنیم که ذهنِ انسان امروزی به راحتی قواعدِ بی‌توضیحِ اجباری و توصیه‌های اضطراب‌آور را نمیپذیرد. باردوششان را از عذاب وجدان‌های زاده از افکار خرافی خالی می‌کنند. حرف‌های نه چندان دقیق و علمیِ اغیار را می پذیرند و منطقی‌تر می دانند و به دامن آن‌ها پناه می‌برند. ودر حالت افراطی‌تر دین را از خودشان دفع می‌کنند. چرا؟ چون باهاشان گفت و گو نشده! بِهِشان نصیحت شده! #🕸🕸🕸 ✍ فاطمه شاه‌ابراهیمی @banoo_nevesht