eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
من تمام عمرم روی لبه ی دنیای هنر و دنیاهای دیگر نشسته بودم . دارم در مورد یک فضای هپروتی بین آنچه باید باشی و آنچه باقی دوست دارند باشی، صحبت میکنم. سالها لب مرزِ انتخاب ها نشستن، به آدم حس آوارگی میدهد. حسی شبیه اینکه نه مال اینجایی نه آنجا. هوای یکی را در سر میپروانی و جای دیگری تنفس میکنی. همیشه جاهای دیگری و حسرت آن وطن دیگر را در دل میپروانی. من بخشی وسیعی از عمرم اینطور بودم تا همین ۷_۸ سال پیش. یک روز، یک شب، وقتی احساس کردم دوشم از نگاهِ نظارتیِ اطرافیانم سبک شده. و گوشم ازین حرفها که «این را کنار آن اصلی های دیگر ادامه بده» خالی شد، تصمیمش را گرفتم. پایان نامه ی ارشد را با بالاترین نمره و یک سخنرانی رضایت بخش، ارایه دادم. پرونده تمام درس های فلسفه و جامعه شناسی _که اتفاقا به طرز بیمار گونه ای آنها راهم دوست داشتم و استعدادشان راهم داشتم _ بوسیدم و گذاشتم کنار. و قوطی های رنگ ها را برداشتم و ریختم وسط زندگیم. پاشیدمشان به تمام سفیدی هایی که آنها هم منتظرم بودند. حسابی رنگی رنگی شان کردم. تمام آنچه از نوجوانی یاد گرفته بودم را با خرده آموزش های مجازی ترکیب کردم. رفتم کلاس خط و قلم چرخاندن و دست ورزی با نستعلیق و ثلث و کوفی و... را شروع کردم. طرح کشیدم، قلم زدم، اثر خلق کردم و فروختم. ولی... یک جای کار می‌لنگید. همه چیز هیجان داشت و تازه بود. ولی هنوز هم چیزی در درونم وول میخورد. خودش را به درودیوار وجودم میکوبید. پر پر میزد. رَدَش را گرفتم. دیگر یاد گرفته بودم صدای هیچ چیزی را درون خودم خفه نکنم. خیلی وقت پیش باید امتحان کردن و رها کردن را یاد میگرفتم. ولی از انبوه ترس هایی که در جانم ریخته بود و از بار قضاوت هایی که میشدم، تنم خسته بود. طول کشید که اهمیت ندادن و پریدن را یاد بگیرم. ردِ صداهای بی قرارِ توی تنم را از درون سرم و ذهنم گرفتم. پرده هارا کنار زدم و از پنجره های کوچک ذهنم، ابرهایی از کلمات را دیدم، سرگردان، زاینده، متراکم که صاعقه زدن و باریدن بلد نبودند، جایی هم نداشتند بر آن ببارند و تَرَش کنند. یکهو مسیر ها عوض شد. نقشه ها در هم ریخت. پازل ها از هم پاشید و هر تکه انگار جای اصلی خودش را پیدا کرد. تب و تاب هنرورزی با رنگ و جوهر در عرض چند ماه رو به خوابیدن گرفت. و ذهنم شروع کرد به تخلیه ی بارِ ابرهای متراکمش. حس کردم چیزی درونم جا افتاده، در درونم قُلنجی شکسته. خون در رگ ها بهتر جربان گرفته و کوفتگی جایِ کلمه های دفع نشده، آرام گرفته. حالا مدتیست که مرز های درونم را جابه‌جا کرده ام. پناهنده شدم به وطنی که از خیلی وقت پیش ها ساکنش بودم اما باورش نداشتم. هوای سرم صاف تر است و گهگداری که طوفان میزند ، متنی مثل این نقش میبندد روی کاغذ و جای هر کلمه اش، کلمه ای دیگر می روید توی سرم.❤️ پ ن: عکسها یادگاری های منند از دوستی ام با رنگ و بوم و قلم. هنوز هم گاهی برشان میدارم و چیزکی میکشم و ذهنم را از طرح های رنگی خالی میکنم. آدم خوب است دچارِ چیزی بشود که دوستش دارد. @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیرزن گفت: قربون سرِ حسین بشُم که الهی شفاعت حسینکوی موهم بکنه. حسینکوی مو هم بی سر اومد خو. رفتن و اومدنش به هف شُو هم نکشید. نمیفهمُم سرش کجا جامونده.... 💔 @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح امروز، مشهد سفید، ابر سنگین. 🥶😶‍🌫 @banoo_nevesht
صُفِّه
صبح امروز، مشهد سفید، ابر سنگین. #ابر_باریدن_گرفته 🥶😶‍🌫 @banoo_nevesht
. _برف قشنگه؟ +ها...پَ چی که قشنگه! _آره...ولی خو زیر سقف قشنگه، تو پناه خونه قشنگه. تختِ پشتت گرم باشه قشنگه! +هوووم...دلِ کی برا اونی که نداره میسوزه؟! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا