eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مســـــطور🇮🇷
Hossein Fakhri ~ Music-Fa.Com1_16268288977.mp3
زمان: حجم: 11.3M
نوحه‌ی ماندگار «قافله‌سالار تویی خواهرِ من» 🎤حاج حسین فخری 🗓دهه‌ی شصت 🎼 برای چند دقیقه همه چیز را رها کنیم و خود را در فضای اجرای این اثر تصور کنیم. 📖 هر اتفاقی که ما در زندگی تجربه می‌کنیم، نمونه عظیم‌تر و عمیق‌تری در عالم دارد. این‌طور است که ما رنج و غم را تاب می‌آوریم. غممان هرچقدر بزرگ، به آنچه بر اهل‌بیت گذشته که می‌رسیم، سربه‌زیر می‌شویم و با بوی تربت کربلا سرریز می‌شویم از چشم‌ها. ✨🖤✨@mastoooor .
. هنوز هم وقتی انگشت هام، اسمتان را روی کیبرد میکوبد و نشانکِ گردِ کروم تویِ خودش میچرخد، پیدایتان میکنم. یک گوشه از این دنیای ابریِ نامرئی، یک گوشه از این ماتریکس، جایی هست که به دادم برسد و بگوید، خیالی در کار نیست. واقعیت زیر خروارها خاکی که این سالها روی هم انباشت شده، گم نشده. اگر الان بودید، افتاده بودید توی سرازیری ۴۰ سالگی و حتما برای خودتان، اهل و عیال داشتید. @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتاب زرد کتاب سفید کتاب قرمز، سبز... هرچی! بالاخره باید یک راهی برای امحاء این آدامس چسبیده به زیر ذهنم، پیدا کنم. آدامسش کوچولویه ولی خب دیگه... @banoo_nevesht
یک پیشنهاد خوب برای شما سووشون https://fidibo.com/book/177431-سووشون بالاخره نسخه صوتی این کتاب رسید. چه دیر و چه هیجان انگیز... با صدای سحر بیرانوند ارتباط نمی‌گیرم ، امیدوارم اون یکی خوب باشه. :) @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«کمک از بهشت آمده است»، اسم روایتم بود. باید برای ترم جدید می رساندمش. مقرری مان کرده بودند، متن های هم را بخوانیم و خوب بچلانیم. مال من را زهرا برداشت تا با متر و شاقول خودش، انداز، ورانداز کند. بهم گفت: «این قسمت روایتت خودش یه روایت جداست...» راست میگفت و البته خبر نداشت که من آن تکه را قبلا توی یک روایت دیگر، ورز داده بودم و پهنش کرده بودم توی تنور و حسابی برشته اش کرده بودم. اصلا قرار بود آن روایت را بفرستم برای تمرین ترم جدید. دستم و دلم ولی همراه هم نبودند. وقتی کلمه های آن یکی روایت را یکی یکی انتخاب می‌کردم و می‌نوشتم. وقتی داشتم «کمک کردن» را تویِ قابِ نگاه زن های اطرافم اندازه میکردم. انگار داشتم خراش های کهنه، کوچک و پراکنده ی وجودم را پیدا میکردم و بهشان وَر میرفتم تا تازه شوند و رنگشان برگردد به سرخی و کبودی. همینجا بود، دقیقا همینجا بود که افکار فروخورده ی چندساله دوباره نشخوار شدند و برگشتند تویِ مسیر گلو. حبس شدند همانجا و دوباره از نو به گلو دردم انداختند. خب... چه کار کنم؟ تجربه خریدنی نیست. تا راه های رفته و دیده ها و شنیده ها، لباس ضخیم و امن بشوند به وجودمان طول میکشد. تا تن مان پوشش امنی به خود بگیرد، هرچیزی خراش میشود به وجودمان. هر تیغی که پرت شود سمتمان، نوکش میگیرد به پوستمان و می سوزاندمان. و دائما که تنِ آدم به پارچه چرم بلغاری، پوشیده نیست. ولی حتی اگر هم باشد، همیشه یک سُمبه ی پرزورِ تاتاری ، لایِ حرفِ دیگران هست که جایی از وجود آدم را بکوفد و قُر کند و ردش بماند. من آن یکی روایت را حبس کردم تویِ فولدرِ متن هایی که نباید حالا حالاها بهشان سر بزنم. سر نمیزنم تا وقتی که سرم سبک تر شود و ذهنم ورزیده تر. تا وقتی که مغزم را بکشم روی باسکول و اضافه وزن نداشته باشد. تا وقتی هیچی برای نشخوار کردن نمانده باشد. اصلا همچین وقتی هم هست که روزی از راه برسد؟ @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا