هدایت شده از مســـــطور🇮🇷
Hossein Fakhri ~ Music-Fa.Com1_16268288977.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
نوحهی ماندگار «قافلهسالار تویی خواهرِ من»
🎤حاج حسین فخری
🗓دههی شصت
🎼 برای چند دقیقه همه چیز را رها کنیم و خود را در فضای اجرای این اثر تصور کنیم.
📖 هر اتفاقی که ما در زندگی تجربه میکنیم، نمونه عظیمتر و عمیقتری در عالم دارد.
اینطور است که ما رنج و غم را تاب میآوریم. غممان هرچقدر بزرگ، به آنچه بر اهلبیت گذشته که میرسیم، سربهزیر میشویم و با بوی تربت کربلا سرریز میشویم از چشمها.
#خانم_زینبسلاماللهعلیها
✨🖤✨@mastoooor
.
.
هنوز هم وقتی انگشت هام، اسمتان را روی کیبرد میکوبد و نشانکِ گردِ کروم تویِ خودش میچرخد، پیدایتان میکنم.
یک گوشه از این دنیای ابریِ نامرئی، یک گوشه از این ماتریکس، جایی هست که به دادم برسد و بگوید، خیالی در کار نیست. واقعیت زیر خروارها خاکی که این سالها روی هم انباشت شده، گم نشده.
اگر الان بودید، افتاده بودید توی سرازیری ۴۰ سالگی و حتما برای خودتان، اهل و عیال داشتید.
#۲۲
@banoo_nevesht
کتاب زرد
کتاب سفید
کتاب قرمز، سبز... هرچی!
بالاخره باید یک راهی برای امحاء این آدامس چسبیده به زیر ذهنم، پیدا کنم.
آدامسش کوچولویه ولی خب دیگه...
#جویدگی
@banoo_nevesht
یک پیشنهاد خوب برای شما
سووشون
https://fidibo.com/book/177431-سووشون
بالاخره نسخه صوتی این کتاب رسید. چه دیر و چه هیجان انگیز...
با صدای سحر بیرانوند ارتباط نمیگیرم ، امیدوارم اون یکی خوب باشه.
#صدبار_بخوانیم :)
@banoo_nevesht
«کمک از بهشت آمده است»، اسم روایتم بود. باید برای ترم جدید می رساندمش. مقرری مان کرده بودند، متن های هم را بخوانیم و خوب بچلانیم. مال من را زهرا برداشت
تا با متر و شاقول خودش، انداز، ورانداز کند. بهم گفت: «این قسمت روایتت خودش یه روایت جداست...»
راست میگفت و البته
خبر نداشت که من آن تکه را قبلا توی یک روایت دیگر، ورز داده بودم و پهنش کرده بودم توی تنور و حسابی برشته اش کرده بودم. اصلا قرار بود آن روایت را بفرستم برای تمرین ترم جدید. دستم و دلم ولی همراه هم نبودند.
وقتی کلمه های آن یکی روایت را یکی یکی انتخاب میکردم و مینوشتم. وقتی داشتم «کمک کردن» را تویِ قابِ نگاه زن های اطرافم اندازه میکردم. انگار داشتم خراش های کهنه، کوچک و پراکنده ی وجودم را پیدا میکردم و بهشان وَر میرفتم تا تازه شوند و رنگشان برگردد به سرخی و کبودی. همینجا بود، دقیقا همینجا بود که افکار فروخورده ی چندساله دوباره نشخوار شدند و برگشتند تویِ مسیر گلو. حبس شدند همانجا و دوباره از نو به گلو دردم انداختند.
خب... چه کار کنم؟ تجربه خریدنی نیست. تا راه های رفته و دیده ها و شنیده ها، لباس ضخیم و امن بشوند به وجودمان طول میکشد. تا تن مان پوشش امنی به خود بگیرد، هرچیزی خراش میشود به وجودمان. هر تیغی که پرت شود سمتمان، نوکش میگیرد به پوستمان و می سوزاندمان.
و دائما که تنِ آدم به پارچه چرم بلغاری، پوشیده نیست. ولی حتی اگر هم باشد، همیشه یک سُمبه ی پرزورِ تاتاری ، لایِ حرفِ دیگران هست که جایی از وجود آدم را بکوفد و قُر کند و ردش بماند.
من آن یکی روایت را حبس کردم تویِ فولدرِ متن هایی که نباید حالا حالاها بهشان سر بزنم. سر نمیزنم تا وقتی که سرم سبک تر شود و ذهنم ورزیده تر. تا وقتی که مغزم را بکشم روی باسکول و اضافه وزن نداشته باشد.
تا وقتی هیچی برای نشخوار کردن نمانده باشد.
اصلا همچین وقتی هم هست که روزی از راه برسد؟
#رحمت_به_زبان_های_بهشتی
#رحمت_به_حرف_های_ابریشمی
#عمر_آدم_های_باملاحظه_زیاد
@banoo_nevesht
Farhad Mehrad - Vala Payamdar Mohammad (320) (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
بهمن رسیده و شب عید مبعث
مگر میشود با این شاهکار قدیمی و نوستالژیک خاطره بازی نکرد؟
میدانستید این آهنگ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ متولد شده؟
۴۶ سالگیش خجسته.
#در_سکوت_شب
#پیامدار 💚
#فرهاد