❁ـ﷽ـ❁
┈┅------------------------┅┈
🍃روز دوازدهم
سهشنبه ۳/۴/۴۰۴
از جنگ بسیاری نوشته دارم و انبوهی ننوشته. هر چیزی را نمیشود منتشر کرد. نیازی نیست آدم توی جنگ هر حس آنی و لحظهای یا حتی هر حس پایداری را منتشر کند.
یک وقتهایی دلم میخواست بنویسم، از فلان اتفاق دلم، جگرم خنک شد. بعد به خود میگفتم:«خب! که چی... جنگ مگه برای حال اومدن جگر تو راه افتاده؟»
یا گاهی دلم میخواست عمیقا به کسانی از خودمان، فحش بدهم و بگویم:« تو مالِ هیچجایی از جنگ ما نیستی» ولی دستم را میگرفتم جلوی دهانم و میگفتم :«خودت مال این جنگ هستی؟... یا تو خیالات و اوهام یک جنگ دیگهای؟.... »
آخرالزمان آدمهای وسیع میخواهد. آدمهایی که روی موج احساساتشان رها نشده و جابهجا نمیشوند. باید برای روزهایی موعود که خیلیها گفتهاند، اندازهی آن روزها صد برابر بزرگتر از اندازهی روزهای معمولی است و تاریخ در آن روزها وزن سنگینتری دارد، آماده شد، بزرگ شد، گنجایش پیدا کرد. باید برای آینده تربیت شد.
مینویسم. باید نوشت. باید نوشت که تا محرم یک قدم مانده. که امروز لباسهای عزا را میکشم بیرون. میشویم. اتو میکنم. آمادهشان میکنم رویِ دوش چوبلباسی. لباس عزای محرمیِ ما اولین لباسی بود که تویَش حس جنگ گرفتیم. که تویَش حق را از باطل جدا کردیم. که تویش گفتیم: «دشمنِ دشمن توایم و دوستِ دوست تو». که تویش به خودمان و زمان وعدهی انتقام خونِ عزیزانمان را دادیم. لباس عزای محرم اولین و آخرین رزمجامهی ماست.
جنگ تازه توی خانهی ما میخواهد شروع شود. محرم امسال یکجور دیگری محرم است. عاشورا یک جور دیگری عاشوراست. انگار کشتی نجات حسین امسال یک جوری دیگری تجهیز شده و دارد راه میافتد که دوباره دست همهمان را بگیرد و از این طوفانها رد کند. که حسینیمان کند و به قدوقوارهی روحمان حجم و اندازه بدهد و راهی روزهای آخرالزمانیمان کند.
امروز هم سخت، اما میگذرد.
✍️ فاطمهشاهابراهیمی
#جنگنوشت
#محرم۴۰۴
@soffehh 🌱| صُفِّه
مبحث نویسندگیمان رسیده بود به دوراهی. دوراهی یعنی شخصیت داستان بیفتد توی میدان انتخاب.
همانجایی که خیلی نزدیک است بیفتد توی بیراهه.
همانجایی که هی در کلنجار است باخودش. راست و درست توی ذهنش شفاف و واضح نیست. و واقعیت را یا مه گرفته یا غبار.
آدم نمیداند چه کند؟ هر طرف نگاه میکند، تردید است و دودلی.
و نتیجهی انتخابش بناست دنیایش را عوض کند.
بدترینِ موقعیتهای داستانی از نظر من دوراهیست. آدمها توی دوراهی میفهمند که چقدر میارزند. سرو تهشان چقدر بار گرفته و وزن دارد. میبیند که برای همچین روزی چقدر حقیرند یا چقدر قوی.
استاد کنار درس دوراهی، یک ضمیمه فرستاد.
توی ضمیمه گفت:
در کل تاریخ یک دوراهی خیلی بزرگ هست، که سرنوشت میلیونها آدم را بعد از عوض کرد.
دو راهیای که توی یک مکان و زمان خاص شروع شد و تا آخر دنیا ادامه دارد.
دوراهی کربلا.
دوراهی ذلت یا مرگ.
دوراهی با حسین ماندن یا نماندن...
این دوراهی بزرگترین و دراماتیکترینِ سرتاسر تاریخ است. نیست شیعهای، نیست مسلمانی.دحتی نیست آزادهای از هیچ زمان و مکانی که توی دل این دو راهی گیر نکند.
دوراهیای بزرگ به وسعت عالم.
آنقدر که آبروی آدمهایی که بیراهه را انتخاب کردند، برای صدها سال و برای همیشه رفت که رفت.
آنقدر بزرگ که آبرودارانش تا ابد شهرهی آفاق شدند.
ما هر لحظه و خصوصا توی این روزهای آخرالزمانی در وسط این دوراهی هستیم.
و ما سرنوشت بیآبروها را میدانیم.
و لذت با آبرو بودن را به دیگران دیدهایم.
هربار
هربار میگوییم حسین...
هربار میگوییم ذلت هرگز...
هربار میگوییم محیای محیا محمد و آل محمد...
و چشم به راه در ماندهایم که او هم قبولمان کند. که توی سیاهیِ شب ازمان امیدش را قطع نکند.
تا این انتخاب فقط روی نوک زبانمان باقی نماند و لباس بشود و تنمان را بپوشاند و عاقبت بخیرمان کند.
و اگر عاقبتبخیر بشویم، زحمت این عاقبتبخیری را حسینمان کشیده است. سالهای سال است که زحمت همهمان را او میکشد.
آزاده جان رباطجزی
همان روز، وقتی که دوراهیِ نویسندگی را یاد گرفتیم. برایم این قطعه را فرستاد. قطعهی انتخاب را. ❤️
مردی هنوز چشم به راه جواب ماست،
یک کربلا مقابل هر انتخاب ماست...
باعشق اوست هرکه به جایی رسیده است،
خیلی حسین زحمت مارا کشیده است....
💔❤️🩹
#انتخاب
#دوراهی
@soffehh 🌱| صُفِّه