انگار اصلا نبوده. انگار هیچوقت نیامده.
آن یکی ولی سه چهار روز دیرتر پرید.
وقتی رفتند. یک قفس خالی جایشان ماند. پر از فضله و غذاهای مانده و پر.
هر روز خدا خدا میکردم که زودتر بروند تا کل تراس را آب بیندازم و از کثیفی بشویم. تراس را شستم و از اثرات هردویشان پاک کردم. تمیز شده بود، مثل قبلش. تراس تمیز بود.
ولی من حس میکردم لک گرفتهام.
آنجایی از وجودم که از آن دوتا جوجه منزجر بود، فشار آورده بود به وجدانم و دردم گرفته بود.
هی همه چیز را از کودکی مبچیدم کنار هم تا منشا این انزجار و ترس را پیدا کنم.
آن یکباری که توی خردسالی، خروس دنبالم کرده بود و ساق پاهام را خونی کرده بود؟
آن یکباری که شترمرغ توی مجموعهی ثابت در کیش، گردنش را کشیده بود جلو که نوکم بزند؟
آنیکباری که گربه جوجه رنگیام را گرفت به دندان و برد و کف زمین خون سفید ریخته بود؟
کدامشان؟
حتمی کرونا هم در شدت گرفتن ترس از ویروسها خیلی تاثیر داشت.
هنوزم از انواع و اقسام آنفولانزای مرغی، جوجهای، خروسی و خفاشی میترسم.
جواد و آن یکی کبوتر رفته بودند. من به رد ترسی که از آنها روی تنم باقی مانده بود نگاه میکردم. و از خودم بدم میآمد.
حالا هر وقت که باقیماندهی برنجی میریزم دور یادشان میافتم.
هروقت تراس را میشویم یادشان میافتم.
هروقت آن قفس را میبینم، یادشان میکنم.
توی تراس ما کبوتر زیاد میرود و می آید.
باقی ماندهی خیلی چیزهایی که میخوریم مال آنهاست. من هنوز ولی چشم میکشم بین کبوترها، دنبال کبوتری میگردم که پرهای گردنش سبز باشد. بزرگ جثه باشد و چاق. کبوتری که نگذارد باقی از تکههای نان و کلوچهی کف زمین بخورند. اگر قاعدهی جَلد بودن این خلایق درست باشد. جواد حتمی راه این خانه را بلد است. قول میدهم اگر بخواهد بیاید و با عیال و بچهاش اینجا خانه کند، ازش نمیترسم.
@soffehh 🌱| صُفِّه
ـ﷽ـ
پابندِ قصه
دو سه هفتهای حسابی ذهنم را چلاندم که داستانی برای جشنوارهی تهران بنویسم. ایدهها بالاخره دقالباب کردند خانهی ذهنم را ولی چه فایده؟ زور عدم تجربهی زیستهام اینقدر برایشان زیاد بود که هنوز ننوشته خودم ازشان خندهام گرفت. وقتی هم نبود که بروم تجربهی زیستهی دیگران را بجورم و چیزی مال خود کنم.
مثلا بروم یکی دو ساعتی وقت خواهر وسطی را بگیرم و از توی ماموریتهای کاریش یک چیزی بکشم بیرون. میدانم که اتفاقا خیلی چیزها میآید بیرون خیلی...
ولی خب کو وقت؟
از قضا یکی ازاین سه هفته خورد به ترافیک مهمانی خانگی و شبانهروز درگیر تدارکات شدم و تن و ذهنم مستهلک شد. تن و ذهن خستهام بیشتر توی سرم ساز ننوشتن کوفت.
دیروز وقتی انگشتم را روی نقطههای صفحهی گوشی چرخاندم و قفلش را باز کردم، نوتیف فیلمی در گروه خواهرانه پهن شد بالای صفحه. ایتا گاهی افتخار میدهد و یکی در میان پیام جدید گروهها را نشانم میدهد.
گروه را باز کردم و دیدم خواهری هم دلش میخواسته به دماوند قصه بگوید.
زیرش نوشته بود:
《من از دماوند و سهندت قصه میگویم..
به کوههای سربلندت قصه میگویم..》
یک دقیقهای به دماوند خیره شدم. آبشار ایدهها سرریز شدند توی سرم. نگاهِ پیکر نوک تیزش کردم وسط دود، وسط نگینهای زرد رنگی که روی شهر پخش شده و هر کدام خانهای را روشن کرده.
دلم برای نوشتن غنج رفت.
دلم برای تهران، شهری که دوستش ندارم ولی چشمم جاذبههایش را میگیرد تنگ شد.
دیدم کنار هزار یک چیزی که تهران به من بدهکار است، یک چیزی هم هست که من به تهران بدهکارم! یک داستان.
نگاهِ دماوند کردم و مثلثِ زیبایش، قامتش، رشادتش: 《 آقای گنبدِ گیتی، آقای دیو سفید که پات اینجا بند شده... میدونی؟...من از بدهکاری متنفرم... ببین... بالاخره منم یه قصه دارم که ازت یا بهت بگم!》
#تهران
#همهجاازوطن
#مجلهیمدام
@soffehh 🌱
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
588.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول
شروع کن
به نوشتن
بعداً
بهترش کن!🌱
کمالگرایی رو کنار بذارید و نوشتن رو از دوره نویسندگی خلاق شروع کنید!
🔻اطلاعات بیشتر و ثبتنام با تخفیف:
🌟https://B2n.ir/qp6290
🌟https://B2n.ir/qp6290
#نویسندگی_خلاق
#با_نویسندگی_زندگی_کن
| @mabnaschoole |
هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
ما فرمول خودسازی امام را داشتیم. امام میفرمودند که شما روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه داشته باشید، نمازهایتان را اول وقت بخوانید، مراقبت کنید، از خودتان حساب بکشید، تمام کتابهای زندهی دنیا را بخوانید، تمام اخبار دنیا را پیگیری کنید. بعد فنون مختلف را یاد بگیرید، رانندگی حتماً بلد باشید. یعنی ذوفنون باشید. ما به سراغ اینها میرفتیم. نمیگفتیم این حرفهی پسرانه است. مثلاً سیمکشی برق یاد گرفتیم.
بچه را باید با سختیها عادت بدهند، بچه را سختکوش بار بیاورند. مثلاً فرض کنید که زبانهای مختلف را بیاموزد به بچه بگویند عربیات را تکمیل کن، انگلیسیات را تکمیل کن، تو باید بتوانی یک فرد جهانی باشی. به دنبال یکسری هنرها بروی. واقعاً تجوید قرآن بلد باشد، قرآن را قشنگ بتواند بخواند، قرآن حفظ بکند، در قرآن تدبر بکند، کتابهای مختلفی را که مخصوص اهلبیت است بخواند. اینها همه کمکم آدم را به آن سمتی که باید، میبرد.
بخشی از مصاحبهٔ خانم منظر خیّر حبیباللهی، از مبارزان دوران انقلاب
.
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مجید قیصریآنچه-می-بخشیم-می-ماند_1_1.mp3
زمان:
حجم:
17.8M
🎧 نسخهٔ صوتی کامل داستان «آنچهرا میبخشیم، میماند» با صدای #مجید_قیصری
به بهانهٔ سالگرد شهادت یحیی حسنالسنوار؛ رهبر بزرگی که عمر خود را صرف آزادی فلسطین کرد.
🟢 «ما میدیدیم که خون از دست مرد بر روی قالیچه، بر روی در شکسته، دستهٔ مبل، شیشههای شکستهٔ پنجره، برگ کتابهای ناخواندهٔ تاریخ میریخت.»
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
صُفِّه
یک روز در کوچه پس کوچه هات راه میروم. یک روزِ خیلی نزدیک. قدم به قدم را به یاد کسانی بر میدارم که اگ
از تاریخ این متن تا امروز، یکسالی گذشته و چهها که نگذشته عزیز دلم.
عید تولدتان توی این عالم و آن عالمی که حالش از عالم ما بهتر است مبارک باشد.
مبارک همهی کسانی که وجودشان به شما محتاج بود و هست و خواهد بود.
مبارک همه...
از حال این حقیر اگر میپرسید عمهجان، دلتنگترم، بغضیترم و عجیبتر از همه آرامم.
سایهیتان تا ابد روی قلبم سیده خانم جان
هرچه فهم از قهرمانی کردهام. هرچه از پیروز بیرون آمدن از دوراهیهای بزرگ فهمیدهام، شما یادم دادی. از تو گرفتهام.
تنها دعا کن که دستی از راه برسد و پردهی میان عالم ما و شما را بردارد.
چشمهامان را دود گرفته!
نور این پایین کم است عزیزم.
#سیده_زینب ❤️💔
@soffehh 🌱| صُفِّه