هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
588.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول
شروع کن
به نوشتن
بعداً
بهترش کن!🌱
کمالگرایی رو کنار بذارید و نوشتن رو از دوره نویسندگی خلاق شروع کنید!
🔻اطلاعات بیشتر و ثبتنام با تخفیف:
🌟https://B2n.ir/qp6290
🌟https://B2n.ir/qp6290
#نویسندگی_خلاق
#با_نویسندگی_زندگی_کن
| @mabnaschoole |
هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
ما فرمول خودسازی امام را داشتیم. امام میفرمودند که شما روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه داشته باشید، نمازهایتان را اول وقت بخوانید، مراقبت کنید، از خودتان حساب بکشید، تمام کتابهای زندهی دنیا را بخوانید، تمام اخبار دنیا را پیگیری کنید. بعد فنون مختلف را یاد بگیرید، رانندگی حتماً بلد باشید. یعنی ذوفنون باشید. ما به سراغ اینها میرفتیم. نمیگفتیم این حرفهی پسرانه است. مثلاً سیمکشی برق یاد گرفتیم.
بچه را باید با سختیها عادت بدهند، بچه را سختکوش بار بیاورند. مثلاً فرض کنید که زبانهای مختلف را بیاموزد به بچه بگویند عربیات را تکمیل کن، انگلیسیات را تکمیل کن، تو باید بتوانی یک فرد جهانی باشی. به دنبال یکسری هنرها بروی. واقعاً تجوید قرآن بلد باشد، قرآن را قشنگ بتواند بخواند، قرآن حفظ بکند، در قرآن تدبر بکند، کتابهای مختلفی را که مخصوص اهلبیت است بخواند. اینها همه کمکم آدم را به آن سمتی که باید، میبرد.
بخشی از مصاحبهٔ خانم منظر خیّر حبیباللهی، از مبارزان دوران انقلاب
.
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مجید قیصریآنچه-می-بخشیم-می-ماند_1_1.mp3
زمان:
حجم:
17.8M
🎧 نسخهٔ صوتی کامل داستان «آنچهرا میبخشیم، میماند» با صدای #مجید_قیصری
به بهانهٔ سالگرد شهادت یحیی حسنالسنوار؛ رهبر بزرگی که عمر خود را صرف آزادی فلسطین کرد.
🟢 «ما میدیدیم که خون از دست مرد بر روی قالیچه، بر روی در شکسته، دستهٔ مبل، شیشههای شکستهٔ پنجره، برگ کتابهای ناخواندهٔ تاریخ میریخت.»
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
صُفِّه
یک روز در کوچه پس کوچه هات راه میروم. یک روزِ خیلی نزدیک. قدم به قدم را به یاد کسانی بر میدارم که اگ
از تاریخ این متن تا امروز، یکسالی گذشته و چهها که نگذشته عزیز دلم.
عید تولدتان توی این عالم و آن عالمی که حالش از عالم ما بهتر است مبارک باشد.
مبارک همهی کسانی که وجودشان به شما محتاج بود و هست و خواهد بود.
مبارک همه...
از حال این حقیر اگر میپرسید عمهجان، دلتنگترم، بغضیترم و عجیبتر از همه آرامم.
سایهیتان تا ابد روی قلبم سیده خانم جان
هرچه فهم از قهرمانی کردهام. هرچه از پیروز بیرون آمدن از دوراهیهای بزرگ فهمیدهام، شما یادم دادی. از تو گرفتهام.
تنها دعا کن که دستی از راه برسد و پردهی میان عالم ما و شما را بردارد.
چشمهامان را دود گرفته!
نور این پایین کم است عزیزم.
#سیده_زینب ❤️💔
@soffehh 🌱| صُفِّه
🌱زعترهای باروتی|قسمت آخر
✍به قلم طیبه فرید
خدا به هواخواهی مجاهدانی که آن روز به دنیا نیامده بودند برای اینکه کربلا در کربلا نمیرد و هل من ناصر امام حسین به آنها برسد یک راویِ میدان آشنایِ، دلبر از دست داده یِ خاک صحنه خورده ، مثل حضرت زینب را انتخاب کرد و بار سنگینِ امانت را گذاشت روی شانه اش. اگر دست های توانمند آن راوی حرفه ای نبود که آنِ روایت را بگوید حق طلبی همان سال شصت و یک هجری قمری توی شلوغی های زمین گُم می شد و هزار و چند صد سال بعد به ما نمی رسید! تاریخ را فاتحان می نویسند اما نه تاریخ کربلا را! در جنگ روایت های سال شصت و یک هجری ، روایت اول را زینب کبری گفت . غیر از آن تمام چیزی که مورّخ ها از کربلا نوشتند در سطح مانده! همینکه در عاشورای آن سال کی ها بودند و فضا چطور بود و آدم ها چی پوشیده بودند و چه شکلی می جنگیدند و عاقبت «الشمر جالس علی صدرالحسین.» حتی مقتل ابی مِخنف لوط ابن یحیای اَزُدی و یا نفس المهموم شیخ عباس قمی در سطح مانده ! توی مقاتل اگر عمقی هست و روایت، روایت شده، آنجائیست که قصه به مجلس ابن زیاد و یزید رسیده و امام سجاد و حضرت زینب خطبه خوانده اند.
در جنگ با اسرائیل بین ما و حضرت زینب نسبتی بود بیشتر از نسبت های معمولی! ما در سوریه بودیم نه فقط برای زیارت. مهم ترین وجه مشترک ما با خواهر حسین خط روایت بود. لطف خدا بود که انقلاب اسلامی در روزهای اول بعثتش از ایران به دنیا صادر شد و ما آن قدر گرم زندگی بودیم که فضیلت هایی که یکروز مستضعف های عالم از انقلاب ما گرفتند و با آن هویت پیدا کردند یادمان رفته بود...لبنانی ها می گفتند امام خمینی به ما عزت داد! وقتی زیر دست و پای اسرائیل بودیم...
من از جمهوری اسلامی ایران رفته بودم سوریه آدمِ تراز انقلاب اسلامی را ببینم نه فقط جَنگ گَزیده های سوری و لبنانی را. زخم صورت و دست های جوانهای جنوب لبنان نشانه هایی بود برای منِ راوی! نشانه های نزدیک شدن به آنِ روایت. انگار تک تک جای خالی انگشت ها و زخمها فریاد می زدند«انقلاب شما به محروم های عالم رسید . آدم های کمرنگ زیادی هویت گرفتند و پررنگ شدند! آهای آدم ایرانی نسبت تو با انقلاب به کجا رسید؟»
گذشته و آینده آدم ایرانی جمع شده بود توی زینبیه! جوان های ضاحیه بوی باروت می دادند و سوری ها بوی زعتر! و هزینه مقاومت خیلی کمتر از سازش بود!
ما هم انقلاب اسلامی را دیدیم که با دست های خدا از مرزهای جغرافیای زمین گذشته بود و هم آدم های ترازش را که روی زخم هایشان نوشته بود «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ»
خط روایت ما و زینب کبری همین بود....
«وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا».
https://eitaa.com/tayebefarid
سلام سلام سلام
بعد از یه روزهی سکوت طولانی مجددا برگشتم.
به این در خود غرق شدن احتیاج داشتم.
حالا حس میکنم حالم برای تو جمع و برای جمع نوشتن بهتره.
.
قبل از هر چیزی یه دستی به سر و روی اینجا کشیدم. یک بند انگشت خاک گرفته بود.🤕
.
تغییر اسم و پروفایل هم داشتم، یه وَخ گمم نکنید.
.
مجددأ به صُفِّه خوشاومدین 🪴🪴
پن: «صُفّه» سکوست. جایی برای حرفزدن، خواندن، شنیدن. گاهی مَدْرَس استاد و صاحب و شاگرد و درویش است !
صُفَّه میتواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. میتواند بینابین فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانهی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃
فاطمهشاهابراهیمی
@soffehh 🌱| صُفِّه