صُفِّه
یک روز در کوچه پس کوچه هات راه میروم. یک روزِ خیلی نزدیک. قدم به قدم را به یاد کسانی بر میدارم که اگ
از تاریخ این متن تا امروز، یکسالی گذشته و چهها که نگذشته عزیز دلم.
عید تولدتان توی این عالم و آن عالمی که حالش از عالم ما بهتر است مبارک باشد.
مبارک همهی کسانی که وجودشان به شما محتاج بود و هست و خواهد بود.
مبارک همه...
از حال این حقیر اگر میپرسید عمهجان، دلتنگترم، بغضیترم و عجیبتر از همه آرامم.
سایهیتان تا ابد روی قلبم سیده خانم جان
هرچه فهم از قهرمانی کردهام. هرچه از پیروز بیرون آمدن از دوراهیهای بزرگ فهمیدهام، شما یادم دادی. از تو گرفتهام.
تنها دعا کن که دستی از راه برسد و پردهی میان عالم ما و شما را بردارد.
چشمهامان را دود گرفته!
نور این پایین کم است عزیزم.
#سیده_زینب ❤️💔
@soffehh 🌱| صُفِّه
🌱زعترهای باروتی|قسمت آخر
✍به قلم طیبه فرید
خدا به هواخواهی مجاهدانی که آن روز به دنیا نیامده بودند برای اینکه کربلا در کربلا نمیرد و هل من ناصر امام حسین به آنها برسد یک راویِ میدان آشنایِ، دلبر از دست داده یِ خاک صحنه خورده ، مثل حضرت زینب را انتخاب کرد و بار سنگینِ امانت را گذاشت روی شانه اش. اگر دست های توانمند آن راوی حرفه ای نبود که آنِ روایت را بگوید حق طلبی همان سال شصت و یک هجری قمری توی شلوغی های زمین گُم می شد و هزار و چند صد سال بعد به ما نمی رسید! تاریخ را فاتحان می نویسند اما نه تاریخ کربلا را! در جنگ روایت های سال شصت و یک هجری ، روایت اول را زینب کبری گفت . غیر از آن تمام چیزی که مورّخ ها از کربلا نوشتند در سطح مانده! همینکه در عاشورای آن سال کی ها بودند و فضا چطور بود و آدم ها چی پوشیده بودند و چه شکلی می جنگیدند و عاقبت «الشمر جالس علی صدرالحسین.» حتی مقتل ابی مِخنف لوط ابن یحیای اَزُدی و یا نفس المهموم شیخ عباس قمی در سطح مانده ! توی مقاتل اگر عمقی هست و روایت، روایت شده، آنجائیست که قصه به مجلس ابن زیاد و یزید رسیده و امام سجاد و حضرت زینب خطبه خوانده اند.
در جنگ با اسرائیل بین ما و حضرت زینب نسبتی بود بیشتر از نسبت های معمولی! ما در سوریه بودیم نه فقط برای زیارت. مهم ترین وجه مشترک ما با خواهر حسین خط روایت بود. لطف خدا بود که انقلاب اسلامی در روزهای اول بعثتش از ایران به دنیا صادر شد و ما آن قدر گرم زندگی بودیم که فضیلت هایی که یکروز مستضعف های عالم از انقلاب ما گرفتند و با آن هویت پیدا کردند یادمان رفته بود...لبنانی ها می گفتند امام خمینی به ما عزت داد! وقتی زیر دست و پای اسرائیل بودیم...
من از جمهوری اسلامی ایران رفته بودم سوریه آدمِ تراز انقلاب اسلامی را ببینم نه فقط جَنگ گَزیده های سوری و لبنانی را. زخم صورت و دست های جوانهای جنوب لبنان نشانه هایی بود برای منِ راوی! نشانه های نزدیک شدن به آنِ روایت. انگار تک تک جای خالی انگشت ها و زخمها فریاد می زدند«انقلاب شما به محروم های عالم رسید . آدم های کمرنگ زیادی هویت گرفتند و پررنگ شدند! آهای آدم ایرانی نسبت تو با انقلاب به کجا رسید؟»
گذشته و آینده آدم ایرانی جمع شده بود توی زینبیه! جوان های ضاحیه بوی باروت می دادند و سوری ها بوی زعتر! و هزینه مقاومت خیلی کمتر از سازش بود!
ما هم انقلاب اسلامی را دیدیم که با دست های خدا از مرزهای جغرافیای زمین گذشته بود و هم آدم های ترازش را که روی زخم هایشان نوشته بود «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ»
خط روایت ما و زینب کبری همین بود....
«وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا».
https://eitaa.com/tayebefarid
سلام سلام سلام
بعد از یه روزهی سکوت طولانی مجددا برگشتم.
به این در خود غرق شدن احتیاج داشتم.
حالا حس میکنم حالم برای تو جمع و برای جمع نوشتن بهتره.
.
قبل از هر چیزی یه دستی به سر و روی اینجا کشیدم. یک بند انگشت خاک گرفته بود.🤕
.
تغییر اسم و پروفایل هم داشتم، یه وَخ گمم نکنید.
.
مجددأ به صُفِّه خوشاومدین 🪴🪴
پن: «صُفّه» سکوست. جایی برای حرفزدن، خواندن، شنیدن. گاهی مَدْرَس استاد و صاحب و شاگرد و درویش است !
صُفَّه میتواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. میتواند بینابین فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانهی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃
فاطمهشاهابراهیمی
@soffehh 🌱| صُفِّه
✦ ﷽ ✦
► نَقبِ ذهنی ◄
می دانم که ماههاست اینجا چیزی ننوشتم. لازم نیست به رویم بیاورید. اگر بخواهم بهانهای ردیف کنم، از همه دلخواهتر و دهن پرکنترش این است که روزهی رسانه داشتم😎. ولی خودم، توی خودم میدانم که دلیلش این نیست. دارم روغن ریخته را نذر امام زاده میکنم.
قطعا دلیلش ننوشتن هم نیست. یکی از کارهایی که نوک انگشتانم، ازش خستگی ندارد، لمس حروف گوشی و تبلت و لبتاب است. این جمله هم شاید توی این یادداشت، یک بحث انحرافی و صرفا برای تزیین ریخت متنی که میخوانید به نظر بیاید. ولی حس میکنم گفتنش بد نیست.
چون این روزها از خیلیها میشنوم که فاطمه، بنویس!
چون این روزها خیلی به خودم میگویم فاطمه، تنها و فقط ننویس!
نوشتن هنر است و درست منتشر کردن یک هنر دیگر که خب من توی اولی در حال دست وپا زدنم و توی دومی، هیچ... افتضاح...!
راستش را بخواهید هنوز هم گاهی از رد نگاه آدمها روی متنهایم، میترسم. هنوز هم قبل از انتشار هر چیزی یک «خب که چی؟» خاصی توی مغزم میلولد و نمیگذارد راحت هر چیزی را بگذارم روی ویترین این خانه و خانههای دیگر.
از بیرونریختن خودم واهمه دارم. دستم که به کلمه برود فقط خودم را هم بیرون نمیریزم. میدانید که حفاظت اطلاعات چه ارگان مهمی توی بدن و ذهن هر آدمیست. من این ارگان را خیلی دوست دارم و از آن آدمهایی بودم که اگر گذرم به پشتِ میزِ ردهی مدیران امنیتیاطلاعاتی کشور میخورد، نه فقط دهان خودم که دهان همه را میبستم. همینقدر در منتشر کردن درونیات و حتی بیرونیات، طرفدار خفقان، اختناق و سرکوب بودم.😏
همین چند وقت پیش بود که توی یک کلاس مجازی، در جواب رفقایی که پای حرفهام نشسته بودند و از خودافشایی ترس داشتند، گفتم: «هر کسی یه سهمی داره... یه دُنگی که باید بده.. یکی دُنگش مالشه... یکی دُنگِش آبروشه... خودافشایی توی نویسندگی چیزی شبیه خرج کردن آبروست... ذکاتی که میدی که گوشهای از ذهنِ کسی، یک چراغی روشن بشه»
پرداخت این دُنگ، هنوز برای مثل منی سخت است. انگار یک تکهای از تن را سوراخ کنی و بگذاری از آن روزنه باقی تویَت را ببینند.
حالا من اینجام و میدانم این پروسه دردناک است، اما امید دارم که شاید نگاه شما دردش را کمتر کند...شاید...
🗓️ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ _ ۱:۵۵ بامداد
✒ فاطمه شاهابراهیمی
@soffehh 🌱| صُفِّهیدرویش
✦ ﷽ ✦
► گهی روی زین و گهی زین به پشت ◄
بالاخره یکروزی، یکجایی آدم میفهمد که باید از چیزهایی که سالها رنجش داده بنویسد. یکجایی میخوری به بمبست و فکر میکنی دیگر ازینجا دررویی نیست و باید باهاشان چشم تو چشم شوی. میفهمی عامل خیلی از چیزهایی که شروع میکنی و مینویسی اما تمام نمیشود، ورم ملتحمهی همان دردیست که ازش کم نوشتی! آنقدر آماس کرده و بزرگشده که دارد راه نفس کشیدنِ انبوه حرفهای دیگری که توی سرت هست را میبندد. تمامیتخواهی و زورش، سر است در میان همهی چیزهایی که نیت نوشتنشان را داری.
از رنجها فراری نبودم. ازشان مینوشتم، تمام نمیشد، چون بلد نبودم. حرفهی نویسندگی کافی نبود. کنکاش روح، نقب زدن به لایههای زیرِ لایههای زیرین، بازسازی لحظههایی که سعی کردم فراموششان کنم و حالا باید پلاسیده و تجزیه شده، نبش قبرشان کنم را بلد نبودم. سخت بود. تمام نمیشد، به ته نمیرسید اینچاهی که درون خودم کنده بودم. چالهچولههای عمیقِ رنجهایی که میکشیم، مانع نوشتنند. ترسها مانع نوشتنند. خوب خوانده نشدن و قضاوت زود بهنگام شدن مانع نوشتن است. همهشان قلاب میاندازند به پای آدم و زمین میزنند متنی که توی دستت داشت ورز میخورد. داشت میرسید بهجاهایی که میتوانست چیز سنگینی از روی دوش آدم بردارد وبارش را بگذارد زمین.
حبیبه جعفریان میگوید: «متن خون میخواهد.» خودافشایی خونیست که باید پای متن ریخت. برخی متنها به یک نیشتر ساده جان میگیرند، اما برخی متنها یک قربانی تمام عیار میخواهند. هنوز آن قلهی سخت را فتح نکرده بودم. هنوز آنقدر جان نداشتم که از خودم جوی خونی به پا کنم و تَهَش زنده بمانم. هنوز نوشتن ازین مادرانگیهای تلخ و شیرین برایم سخت بود.
بستگان نزدیکم مدتیاست پیش مشاوری میروند که یکی از مراحل درمانش کفکشیذهنیاست. خود مشاور میگوید این جلسه از هر جلسهی دیگری دردش بیشتر است. آدم بعد ازین جلسه باقبلش یک فرقهای مهمی کرده. یک خانهتکانی عمیق کرده و دور ریختنیها را دور ریخته و شکستگیها را ترمیم کرده.
در نوشتن به همچین چیزی احتیاج دارم و خودم میدانم که تا این کار را نکنم، مسیر نوشتن چیزهای دیگر توی سرم باز نمیشود. هرچیزی درونم نیمهکاره باقی میماند.
این وسط تنها شانسم این بود که همان ب بسمالله همراهانی مثلِ خودم پیدا کردم. آدمهایی با زیستههای مشترک، قویتر یا ضعیفتر از خودم. کسانی که مراقبت کردن از خودشان توی این دوران را بلد بودند و نبودند. کسانیکه به هم یاد میدادند.
کسانی که بعد از سالها، حالا روی مسالههاشان سوارند. دیگر رنج، ازشان کولی نمیگیرد. مراقبت از کودکان خاصشان آنها را در حد مادران زخمخوردهی کجخلق و خسته باقی نگذاشته. از روی موانع پریدهاند. با رنج زندگی میکنند و کنارش قدم میزنند و نمیگذارند دوباره روی روحشان زین ببندد.
من میانهی راهم. گاهی رنج از من سواری میگیرد و گاهی من از او. وقتی بهشان نگاه میکنم غبطه میخورم.
این لحظههاشان را هزار بار از خدا میخواهم... هزاااار بار... هزار بارررر...
🗓️ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ _ ۱۸ عصر
✒ فاطمه شاهابراهیمی
@soffehh 🌱| صُفِّهیدرویش
✦ ﷽ ✦
► آدمهای دور این شهر... ◄
پنجشنبه، ۱۸ دی بود.درست یکماه قبل.
دمدمای اذان ظهر بود که آخرین استیکر "ایستگاه نقد" را در آخرین گروه پیشرفته ارسال کردم. مرغهای از فریزر درآمده داشتند روی گردونهی مایکروفر میچرخیدند. پیازها نگینی شده بودند و داشتند توی زودپز روغنداغ میشدند.
توی ذهنم برنامه میچیدم که بعد از باشگاه، حدود ساعتهای ۲۰ شب بروم از انتشارات مهرِ برج کوهسنگی کتاب بخرم.
همزمان صدای اجرای چهارم سیناساعی در کارناوال داشت برای بار سوم توی گوشم میچرخید و هرازگاهی چهارچشمی به خوانش قدرتمند خواننده خیره میشدم. توی گوشم این شعرها تکرار میشد که:
«این فرهنگ حذف کردن از کجا میاد؟...»
یکهو صحنهی خونین کارناوال از صفحهی گوشیم پرید و مربی باشگاه زنگ زد:
«سلام عزیزم
به دلیل تعمیرات امشب باشگاه تعطیله...!»
سگرمههام پیچید توی هم. سهشنبه شب هم نشده بود بروم باشگاه، عملا این هفته ورزش روی هوا بود.
دوباره صحنهی مرگ امیرکبیر را پِلِی کردم.
صدا توی گوشم پیچید. ناصرالدینشاه از امیرکبیر میپرسید:
«ازین دو راهی که پیش پام گذاشتی انتظارت چی بود؟»
و شنید: «انتخاب ایران......»
دوباره صحنه پرید و اینبار خواهرم اعظم زنگ زد:
«ساعت ۱۸ میرم خونهی معصومه، توام میای؟»
خیلی وقت بود که با خواهرهام خلوت نداشتم. توی دلم یکآن ذوقی شدم که باشگاه تعطیل شده. کتابهام را بعدا هم میتوانستم بخرم.
گفتم: «آره...میام دنبالت باهم بریم»
توی خانهی خاقانی، ساعت ۱۹ شب دورهم جمع بودیم. بعد از چند روز بیخبری از اینستا و خبرهای دستهاول، حالا یکییکی خبرها از دهان دخترهای خواهرم به گوشم میرسید.
میدانستم چند شب است که شهر شلوغ میشود و خودم ازدحام پلیسها را در شهر دیده بودم. حتی توی راه برگشت از باشگاه شک برده بودم که این صداهایی که میشنوم صدای ترقه نیست، تیر است. ولی از فراخوانها خبر نداشتم.
قرار شد شام بمانیم. ناچار شدم برای کاری رفتم بیرون. حدود ساعت ۲۱ از انتهای خیابان خاقانی برمیگشتم سمت چهارراه سوپر که یکهو یک لشکر ۳۰۰ نفره از زن و مردهای ماسک زده دیدم. درست پشت چراغ قرمز چهار راه مخابراتِ رضاشهر. خشکم زد. توی این ۳۳سالی که اینجا زندگیکردم تابحال همچین چیزی ندیده بودم. احتمالا مقصدشان بلوار کلانتری بود و آن مسیر طولانی را میرفتند تا فلکه پارک.
انگار کابل فشار قوی به تنم خورده بود. همیشه همینطور شوکه میشوم. هیچوقت تحلیلهای دیگران را جدی نمیگیرم. چند روز قبلش، جایی خوانده بودم که بالاخره این ریزهآشوبهای کوچک خیابانی تهش میکشد به یک بلوای بزرگتر... جدی نگرفتم! شاید فکر میکردم چیزی بالاتر از جنگ نیست. همان تجربهی اندک ۱۲ روزه سقف نگاهم را پر کرده بود و نسبت به بالاترش خنثی بود.
چراغ سبز شد و پارا محکم فشار دادم روی گاز. تند خودم را دوباره رساندم خانهی خواهرم.
نرسیده و ماشین را پارک نکرده، مصطفی زنگ زد:
«از خونه خواهرت بیرون نیا تا بهت بگم، خودم آخر شب میام اونجا باهم برمیگردیم.»
«ماشین دارم دیگه زود میام»
« نه اصن طرف میدون تلویزیون نیا... جمعیت ریختن تو صداوسیما... »
کابل فشارقوی دیگری، آنور تنم را خشکاند. قلبم تند نه وحشی میزد. به نیم ساعت نکشید، نت قطع شد و دقایقی بعدش آنتنها پرید. دیگر به هیچکس دسترسی نداشتیم. تلویزیون روی شبکه خبر بود و تکهتکه خیابانهایی از شهرهای مختلف کشور دیده میشد. دلشوره حسابی بهممان ریخته بود. یک چشممان به ساعت بود و چشم دیگر به صفحهی تلویزیون.
همسرم حدود ساعت ۲۴ رسید خانهی خواهرم و باهم راهافتادیم سمت خانه. زیرگذر میدان تلویزیون را به سمت بلوار بعث رد کردیم، همین چند ساعت پیش ازین خیابان رد شده بودم.
مامورین نظافت شهرداری تند تند همه چیز را جمع میکردند. تابلوهای راهنمایی از جا کنده شده بودند. بیلبوردهای تبلیغاتی سوخته بود. گوشه گوشه روی دیوارها لکهی سیاه کوکتل مولوتف مانده بود.
هیچ ایستگاه اتوبوسی شیشه نداشت. پمپ بنزین میدان لب تا لب پر شده بود از بسیجی. دمِ درب صدا وسیما و دو سه تا نقطهی دیگر یگان ویژه ایستاده بود. خیابان خلوت و آرام بود ولی گوشهگوشهاش داد میزد که اینجا همین دو ساعت پیش، غلغله بوده.
دهانم خشک بود و گوشهی چشمهام میسوخت. بغض پشت گلوم نبض میزد و داغ بود. خیال حادثه در یک لحظه، سلول به سلول مغزم را فشار داد، مثل فیلم سینمایی همه چیز توی ذهنم ساخته شد و از پیش چشمهام رد شد. به حجم زخمیها و شهدای احتمالی فکر میکردم. مردم معمولیای که مثل من نمیدانستند شب قرار است چه بشود و مثل همیشه از این خیابان رد میشدند و معلوم نیست چه برسرشان آمده.