#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۲
#تربیت
با مرگ دخترش، دیگه آقاجون (ما اینطوری صداش میکردیم) دل و دماغ زندگی نداشت. سالها فقط از پسانداز خورد و در نهایت با اصرار مادرجون (مادربزرگمان) یک مغازه خرید و دستوپا شکسته یک کاسبی راه انداخت.
مامان برای کمک خرج خونه اونجا کار میکرد. پشت مغازه هم یک خونهی کوچک اجاره کرده بودن که تا جایی که یادم میاد، خیلی نقلی و کوچک بود. طبقهی بالا یک عکاسی بود. ما چهار سالی اونجا بودیم و خانم عکاس، منو کرده بود سوژهی عکاسی و تا دلتون بخواد از اون چهار سال عکس دارم!
مامان بعدتر رفت به یک مجموعهای داخل پارک که چرخهای صنعتی داشتند و تعداد زیادی خانم اونجا کار میکردند.
منزل هم جابهجا شد و رفتیم خیابان خیام؛ که یک سرش به خیابان خراسون میخورد و سر دیگرش تقریباً ته بیسیم نجفآباد بود (که بعد از انقلاب شد خیابان طیب).
اون موقع دوتا خواهر کوچکتر از خودم داشتم. فاصلهی سنی ما از هم یک سال بود.
مادرم اول صبح، ما سه تا بچه رو میکشید به دندون و از خیابون خیام میرفتیم داخل پارک ولیعصر (ولیعهد). ما رو میذاشت مهدکودک و خودش هم میرفت کارگاه خیاطی که کنار مهد بود.
گاهی صبحها که دیر از خواب پا میشدیم و فرصتی برای خوردن صبحونه نبود، بین راه یه بقالی بود که ساندویچ سرد میفروخت.
(نون قدیمیها، ساندویچ با کمی مربای بالنگ یا آلبالو و خامه یا کره...)
مامان برای ما و خودش میخرید؛ یکی برای من که بزرگتر بودم، یکی برای خواهر اولم و یکی برای خودش...
وقتی فکرشو میکنم، واقعاً این زن تمام عمرش رو برای زندگیش جنگید.
ما تا سال ۵۸، بهجز دو سالی که قلعهمرغی بودیم، اطراف میدان خراسان و خیابون طیب (اونموقع بیسیم نجفآباد میگفتن) زندگی میکردیم.
گاهی خیابان غیاثی، گاهی خیام و گاهی شیرازی. یه مدتی هم طبقهی بالای خونهی کوچک پدر و مادرم زندگی کردیم.
مامان تمام این سالها نذاشت ما بفهمیم پول نداریم. همیشه اون کم رو طوری با آب و تاب و رنگ و لعاب بهمون میداد که فکر میکردیم وضع مالی همسایهها هم بهتر از ما نیست.
نه اینکه پُز بدیم، نه، احساس کمبود نمیکردیم. اگر چیزی هم نداشتیم، نمیذاشت ما بفهمیم که نداریم؛ یهطوری رفعورجوع میکرد که انگار این روال زندگی همهست.
مثلاً فروشگاه اتکا یه پارچههایی به ارتشیا میداد که یا چیت بود، یا چلوار، یا ژرسه (اینا اسمهایی بودن که جنس پارچه رو مشخص میکردند).
هر وقت یکی از این پارچهها رو میگرفت، برای ما لباس، دوشک، پردهی خونه و هرچی فکر کنید میدوخت. ما هم خیلی کیف میکردیم!
یا مثلاً میوه خریدنش خیلی اقتصادی بود. فصل ارزونی (میوهی آخر فصل، یا بهقول ما پادَرختی...) میرفت کلی میخرید و میریخت تو جامیوهای یخچال. نمیگفت کمه، نخورید؛ هر وقت هوس میکردیم، میخوردیم... سیب، پرتقال، بِه، هندونه... هرچی فکرشو کنید!
یا مثلاً دو سه تومن بهم میداد، میگفت برو قصابی فلانی، بگو به اندازهی این پول گوشت چرخکرده بده. فقط یادمه گوشت چرخکردهای که میگرفتم، میشد به اندازهی دوتا کف دست من (تو سن ۱۲ سالگی!).
فکر کنم کمتر از نیم کیلو میشد!
اون یخچالی که گفتم میوهها رو توش میریخت، یادمه قلعهمرغی که بودیم، یه روز مامان و بابا رفتن و یکی دو ساعت بعد با یک وانت برگشتن.
یه یخچال سبز مغزپستهای ۹ فوت آوردن! اونقدر ذوق کرده بودیم... مامان استاد تهییج بود. فکر میکردیم الان مهمترین وسیلهی دنیارو خریدیم!
بعدها فهمیدم مامان رفته بانک "رهنی"، طلاهای عقدش رو گرو گذاشته، وام گرفته و اون یخچال رو خریده. قسطش رو هم خودش با مزد خیاطی داده بود!
هیچوقت چشممون به دست کسی نبود. یاد ندارم حسرت چیزی رو خورده باشم.
نه اینکه همه چی داشتیم، نه! کاری کرده بود که چشم و دل سیر بودیم. بهتره بگم: قانع بودیم و راضی به چیزی که داشتیم.
اتفاقاً چند تا فامیل پولدار هم داشتیم؛ از اون بالانشینها (اقوام مادری) که اون زمان بچههاشون اسباببازیهای لوکس داشتن.
ولی حداقل برای من خیلی مهم نبود.
لوکس بودنش رو هم سالها بعد فهمیدم. اون زمان اصلاً برام مهم نبود کی چی داره، چرا من ندارم!؟
این نتیجهی تربیت مامان بود:
سختکوش، قانع و بیتوقع...
بابا بهدلیل مقررات اون زمان ارتش، هیچوقت ریش نمیذاشت. همیشه، بهقول اونروزیها، ششتیغه میکرد.
ولی یادمه همیشه مقید بود؛ نماز میخوند، روزه میگرفت. یه قرآن بزرگ با حاشیه هم داشتیم که روخوانی میکرد.
از طرفی، حواسش به حلال و حرام هم بود.
مثلاً تعریف میکرد بعضی همکاراش تو محل کار مشروب میخوردند. چند بار هم به بابا اصرار کرده بودن یکمی بخوره.
میگفت: دیدم دست از سرم برنمیدارن، گفتم من روم نمیشه جلو شما بخورم. بریزید تو یه استکان، من میرم بیرون میخورم.
ولی از ساختمون که خارج شده بود، همشو ریخته بود بیرون. بعد از ده پونزده دقیقه هم ادای آدمای مست رو درآورده بود و زده بود دفتر و دستک اونا رو داغون کرده بود!
میگفت از اون به بعد، هر وقت میخواستن مشروب بخورن، یا در نبود من میخوردن یا اگه من بودم، قسمم میدادن نخورم.
منم میگفتم: «نه، منم میخوام!»
میگفتن: «بابا تو ظرفیت نداری، زود مست میشی، کار دستمون میدی...!»
---
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حاجتی داشتید به امام جواد متوسّل شوید!
▪️مرحوم آیتالله مجتهدیتهرانی
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
حوادث دفاع مقدس در
پنجم خرداد:
√ پنجم خرداد سال ۶۰
آغاز عملیات شهید چمران، در محور جاده ماهشهر، به همت دلاور مردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.
√ پنجم خرداد سال ۶۳
بمباران و موشک باران تهران، کرمانشاه، قم، قزوین، ایلام، گیلان غرب، پیرانشهر، اراک، بانه، مریوان.
√ پنجم خرداد سال ۶۶
تصمیم فرانسه در ارسال ۲۴ فروند میراژ اف ۱ به عراق.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
فصل هفتم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۳
#زندگی
همون روزا که قلعهمرغی مینشستیم، یه روز قبل از ماه رمضون، بابا اومد خونه و گفت:
«یه لامپ دکل عوض کردم، بهم پاداش دادن. اندازهی یک ماه حقوق و یک ماه هم مرخصی تشویقی بخاطر ممتاز شدن تو دورهی تلیتایپ. میخوام بابامو (که ما بهش میگفتیم باباجونی) ببرم مشهد، تا حالا نرفته...»
یک روز قبل از ماه رمضون، بلیط قطار گرفت، باباجونی رو برد مشهد. یک ماهِ رمضون کامل اونجا موندن.
تو اون یک ماه، ریش گذاشته بود و خیلی هم بهش میاومد. به اصرار مامان با ریش یه عکس گرفت.
اولین روزی که میخواست بره پادگان، ریشهاشو زد.
اون قیافه برام ماندگار شد، و تا بعد از انقلاب دیگه بابا رو با ریش ندیدیم.
باباجونی همیشه بهخاطر اون زیارت اول مشهد از بابا تعریف میکرد و خیلی خوشش اومده بود.
بندهخدا از کودکی پدر و مادرش رو از دست داده بود و تمام عمر برای دیگران کار کرده بود.
مدتی ساربان شتر بود، مدتی رعیت ارباب، بعد هم که اصلاحات ارضی شد، درگیر «سلفخُر»ها شد؛ همون دلالهایی که محصول رو قبل از برداشت به قیمت مفت میخریدن.
بهخاطر نمرهی بالای قبولی در دورهی تلیتایپ، یه وام مسکن به بابا دادن که با اون یه خونهی ۶۰ متری تو خیابون شیرازی، پایینتر از میدان خراسون خرید.
ما بعد از دو سال زندگی تو قلعهمرغی، اوایل تابستون ۱۳۵۵ اسبابکشی کردیم به خونهی جدید...
چند ماه بعد، اواسط مهر، بچهی چهارم خانواده که یه پسر بود به دنیا اومد.
اوایل پاییز ۱۳۵۵، بابا از طرف ارتش به عمان برای جنگ اعزام شد.
البته چون رستهی بابا مخابرات بود و از ستاد مشترک اعزام میشدند، معمولاً در ستاد و قرارگاه به کار گرفته میشدند، مگر اینکه کسی خودش درخواست حضور در یگانهای رزمی میداد.
خاطرات بابا از عمان همیشه همراه بود با حس انزجار.
مثلاً میگفت:
«یه هواپیمای ترابری میخواست تو فرودگاه بشینه. دستور دادن همهی درجهدارها و افسران جزء، فرودگاه رو ترک کنن. ما فکر کردیم یه مقام ارشد میخواد بیاد.
از پشت فنسها ایستادیم به تماشا که با صحنهای عجیب و خفتبار روبهرو شدیم...
درب عقب هواپیما باز شد و یه سگ آمریکایی، در حالی که چهار ستاره روی گردنش بود، پیاده شد.
تعدادی از افسران ارشد ارتش ایران و چند کشور دیگه، براش احترام نظامی گذاشتن!»
بابا هر وقت این رو تعریف میکرد، رنگش عوض میشد.
یهبار دیگه تعریف میکرد که اونجا آمریکاییها و انگلیسیها همه چیزشون از ما جدا بود.
ما حتی حق نداشتیم وارد غذاخوری، فروشگاه یا باشگاه ورزشی اونها بشیم. حتی افسران ایرانی مجاز به تردد تو اونجاها نبودن.
میگفت نیروهای آمریکایی و انگلیسی، هیچ ارزش و احترامی برای ایرانیها قائل نبودن.
شب سال تحویل ۱۳۵۶، آقاجون بهخاطر ابتلا به سرطان از دنیا رفت و مادر ما داغدار پدرش شد.
در حالی که بچه شیر میداد، این اتفاق باعث شد شیرش خشک بشه و بابا دربهدر دنبال تهیه شیرخشک افتاد.
اون موقع شیرخشک هم گرون بود، هم کمیاب.
(قابل توجه پهلویپرستها!)
حالا که حرف از گرونی و کمیابی زدم، بد نیست اینو هم بگم:
نونوایی تو محلهها کم بود و معمولاً برای تهیه نون دردسر زیادی داشتیم.
مامور نون، از ۱۰ سالگی من بودم.
بخصوص ایام ماه مبارک رمضون، تا نون بگیرم، پوست مینداختم!
بازیگوش هم بودم؛ میرفتم تو صف نونوایی که دستکم ۳۰ تا ۴۰ نفر جلوش وایساده بودن.
گاهی دو سه ساعت تو صف وایمیستادم، نوبتم نمیشد یا حواسم پرت میشد و نوبتم رد میشد و نون تموم میشد.
مصیبت بود دست خالی برگشتن خونه...
حساب کنید، ننم غذای نونی درست کرده بود، منم دست خالی برگشتم؛ چه هرسی میخورد بیچاره!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
سالروز وصلت مبارک دو نور منیر آسمان عصمت و طهارت و سر سلسله امامت و ولایت بر شیعیان آن حضرات مبارک باد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero