فانوس دریایی.
بعد اینکه برنامهی اون خانومای دفنواز تموم شد، از بچههای مدرسه هم دو سه نفر اومدن و آهنگ خوندن. دوتاشون خیلی صداشون قشنگ بود یعنی اینطوری بگم که فرشتهها حنجرهشون رو بوسیده بودن. حیف این صداها و استعداد.
دیروز که مامان اینا بیرون بودن، داشتم وسایلمو جمع میکردم و همزمان انواع تنهای صدا رو امتحان میکردم ببینم چطوری میشه(خیلی سم شد). از اتاق اومدم بیرون یهو دیدم در خونه بازه و ماماناینا برگشتن. امیدوارم صدام رو نشنیده باشن همونطور که من صدای کلید رو نشنیدم.
پارسال متوجه شدم این آنلاینشاپهای کتاب جادوگرن. جدی جادوگرن. آدمو طلسم میکنن تا کتابی که تو انبارشون مونده رو بخری. یه بار من و نرجس با چندتا استیکر و جلد خوشگل خر شدیم و جدی جدی از یکیشون خرید کردیم. هنوز یادم میاد باورم نمیشه چطوری انقدر زود خر شدم. این فقط میتونه تأثیر طلسم باشه و دیگر هیچ.
فانوس دریایی.
بنظرم حتی بهشت بندر هم دیگه بهشت نیست. به غیر چندتا کوچه و خیابون، بقیهشون دیگه مثل قبل نیستن.
اخیرا فهميدم خیلی آدمِ "بستگی داره"ای هستم. جواب بیشتر سوالایی که ازم میپرسن همش همیناست: بستگی داره به شرایط، به آدمش، به فلان، به بهمان.
البته غیر این هم نیستم.