مامانم با زنعموهام دوست شده، باهم میرفتن شهرای اطراف میگشتن و دوردور و خرید. حتی دیگه از شهر بابام نه تنها بدش نمیاد، بلکه دلش میخواست بیشتر بمونه
واقعا دنیای عجیبیه لعنتی. این آخرین چیزی بود که فکر میکردم یه روز اتفاق بیفته
یهجوری حتی یه ذره هم خسته نیستم که واقعا دارم به خودم شک میکنم. چیزی زدم؟ کی؟ کجا؟