نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_نودویک حتما مامانم خیلی نگران من شده اگر با نریمان حرف می زدم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_نودودو
گفتم نه ولی فکر کنم دیگه باید برم خودم یک طوری با یحیی کنار میام گفت یعنی می خوای زنش بشی ؟ گفتم نه اصلا هرگز محاله من دیگه قید اونو زدم همچین چیزی غیر ممکنه بهت که گفتم با زن عموم رو در رو حرف زدم چیزی نبود که بهم نگفته باشیم اونقدر احمق نیستم که بخوای تن به این وصلت ناجور بدم تو نگران نباش می دونم به یحیی چی بگم که بزاره بره و دست از سرم برداره فکرشو کردم گفت نه بابا فکر نمی کنم به این راحتی باشه پریماه با چیزایی که از یحیی تعریف کردی دست از تو بر نمی داره اجازه بده یک مدت بگذره بعد تصمیم بگیر الان وقتش نیست که برگردی توی اون خونه قسم می خورم به خاطر خودت میگم گفتم قسم نخور می دونم تو چه آدمی هستی ولی میخوام بهش بگم دارم با کس دیگه ای ازدواج می کنم اونو می شناسم و می دونم بهش بر می خوره و میره آخه خیلی غیرتی و متعصبه گفت ای وای من چرا نذاشتی من باهاش حرف بزنم وگرنه می تونستم کاری کنم که بین تو و خانواده اش یکی رو انتخاب کنه در این صورت من خودم کمکتون می کردم که به راحتی ازدواج کنین گفتم نه نمی خوام یحیی غریبه که نیست پدر و مادرش عمو و زن عموی من هستن توی فامیلی این کار درست نیست من اصلا نمی خوام دیگه زن یحیی بشم به خاطر اینکه به من اعتماد نداره بارها شد بهم تهمت زد ازش خواهش کردم این کارو نکن من اهل خیانت کردن به تو نیستم ولی متاسفانه حرفای مادرشو قبول کرد و دلش با من چرکین شد و همون حرفا رو میاوردو تحویل من می داد و قلبم رو آتیش می زد الان یکساله این ماجرا ادامه داره اگر می شد قانع بشه تا حالا شده بود خب منم غیرت دارم غرور دارم گیرم که زنش بشم تو فکرمی کنی روزگار خوبی خواهم داشت ؟ نه دیگه این وصلت به درد من نمی خوره کینه ای از زن عمو و عموی خودم به دل گرفتم که تا دم مرگ فراموش نمی کنم گفت خیلی خب خودت الان تکلیف خودت رو روشن کردی رفتن به اون خونه یعنی تو می خوای منت یحیی رو بکشی یعنی من به حرفت گوش دادم و بیا منوبگیر درست نمیگم ؟ الان دوای دردت دوری از اون خونه اس منم نمی زارم به خانواده ات بد بگذره نمی زارم سختی بکشن راستی یادم رفت بهت بگم چند روز پیش دیدم تو نرفتی خونه بهشون سر زدم و حال تو رو گفتم نگران نباش همشون خوبن مادرت خیلی سلام رسوند و گفت که مراقب خودت باش ولی نگفتم که مریض شدی تا نگران نباشن گفتم وای نریمان تو چه آدم عجیبی هستی باورم نمیشه واقعا خواهر راست میگه تو با همه ی آدم های دنیا فرق داری گفت اتفاقا من در مورد تو اینطوری فکر میکنم من که یک آدم ساده و بی شیله پیله و یکم احمقم ولی تو خیلی با سیاست و تو داری گفتم برای هر کس که تو دار بودم برای تو نبودم مگه همه ی راز دلم رو به تو نگفتم ؟ گفت باشه اگر راست میگی بگو از چی داری فرار می کنی که می خوای با این عجله از اینجا بری ؟ گفتم راستشو بگم؟ قول میدی پیش خودت بمونه و به روی خانم نیاری ؟گفت دیدی گفتم یک چیزی هست بگو قول میدم ببینم اذیتت می کنه ؟ گفتم نه بابا این چه حرفیه اتفاقا بر عکس خیلی زیاد تر از حد من بهم خوبی کرده اونقدر که اصلا توقع ندارم ولی یک موضوعی رو فهمیدم که خودش نمی دونه که من می دونم گفت چی شده زود باش بگو ببینم اینجا چه خبره ؟ گفتم نریمان نمی خوام خانم بدونه خواهش می کنم بزرگش نکن گفت بهت قول دادم بگو دیگه گفتم راستش گویا منو برای پسر سارا خانم در نظر گرفته و اینطور که شنیدم قراره برای کریسمس بیان ایران نمی خوام اینجا باشم تو می دونی که من نمی خوام ازدواج کنم در حالیکه می دونم این فکر مال خانمه و محاله پسر سارا خانم منو بخواد ولی اصلا نمی خوام توی این ماجرا بیفتم یک فکری کرد و گفت که این طور ؟آفرین مامان بزرگ همش در حال نقشه کشیدن هستی ولی تو نگران نباش کامی کسی نیست که از ایران زن بگیره فکر نمی کنم تو درست فهمیدی باشی همچین چیزی محاله نریمان مکثی کرد و مردد شد یک لیوان آب خورد و سرشو تکون داد و گفت ولی ..نمی دونم شایدم لابد مامان بزرگ یک چیزی می دونه که اینو گفته چون حرف بی خودی نمی زنه صبر کن من فکرامو بکنم ببینم چیکار کنیم بهتره ولی تو الان از فکر رفتن منصرف شو حالا تا کریسمس مونده نادر یک زمزمه ای کرد و گفت میان ولی هنوزم درست معلوم نیست این من بودم که به مامان بزرگ گفتم چون اون که باهاشون حرف نزده فردا با عمه سارا تماس می گیرم ببینم واقعا میان یا نه بعد من و تو یک تصمیم درست می گیریم راستی می خوای صبح با من بیای ببرمت خونه تون ولی به شرطی که تصمیمت رو عوض کنی گفتم آره باهات میام خودت به خانم بگو چون قرار بوده بعد از ظهر برم خونه گفت نگران این چیزا نباش حالا بریم بخوابیم دیر وقته روز بعد نریمان سرکار نرفت و صبر کرد احمدی سهیلا خانم رو بیاره تا منو ببره خونه مون
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_نودوسه
با خانم و خواهر روبوسی کردم و کیفم رو برداشتم رفتم به طرف نریمان که توی راهرو جلویی منتظر بود.موقعی که همراهش می رفتم سوار ماشین بشیم با خوشحال گفت وسایلت رو نیاوردی ؟ خوب کردی تصمیمت درست بود باور کن تا صبح هر وقت بیدار می شدم فکر می کردم چطوری تو رو منصرف کنم گفتم آره حرفت منطقی بود ولی اول برم خونه ببینم اوضاع چطوریه بعد تصمیم می گیرم اینطوری با عجله ممکنه پشیمون بشم و این کارم از دست بدم من تا صبح خیلی فکر کردم و بالاخره این تصمیم رو گرفتم در جلو رو برام باز کرد و گفت آره فکرخوبیه اگر دیدی توی خونه تون آرامش داشتی و دیگه یحیی برات مشکل ساز نبود من خودم برات یک کار خوب پیدا می کنم لطفا راه نیفت توی لاله زار اونجا ها به درد تو نمی خوره و در رو بست و رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد تا مقدار زیادی از راه هر دو سکوت کرده بودیم بالاخره من پرسیدم تو حالت بهتره ؟گفت آره واقعا وقتی با تو حرف می زنم روحیه ام عوض میشه راست میگی ما باید زندگی کنیم برای همین منم برمی گردم خونه بابام هم تنهاست همش نق می زنه که بیا این روزا اصلا حوصله ی اونو نداشتم بارو کن پریماه انگار نه انگار که من عزا دارم با صدای بلند موزیک گوش می کنه و دوستاشو میاره خونه تا صبح می خورن و بازی می کنن و من طاقت دیدن اون منظره ها رو ندارم گفتم به نظرم توام زود تصمیم نگیر یک مدت دیگه عمارت بمون بزار حالت بهتر بشه گفت نمی دونم بزار ببینم چی پیش میاد امروز با عمه حرف می زنم ببینم اگر واقعا قصد دارن برای کریسمس بیان خودمون رو آماده کنیم گفتم این پسر عمه ی تو چطور آدمیه ؟ لبخندی زد و به من نگاه کرد وگفت چیه پریماه نکنه دلت هوای فرنگ کرده ؟ گفتم نه ابدا فقط از روی کنجکاوی پرسیدم گفت والله الان من چهار ساله که ندیدیمش چند بار با تلفن باهاش حرف زدم ولی نادر میگه یک آدم از خود راضی و متکبری شده درست عین عمه سارا حالا نمی دونم واقعا اینطوریه البته اینم هست که نادر به زمین و زمان بد بینه وکلا یک آدم ایراد گیره خانمش فرانسویه هر وقت با من حرف می زنه از اونم بد گویی می کنه برای همین روی حرفش نمیشه حساب کرد گفتم نریمان یک چیزی می خوام بهت بگم که بدونی من اصلا نمی خوام با هیچ کس ازدواج کنم می خوام برم دنبال رویاهام شاید درس خوندم و شایدم توی یک رشته ای ماهر شدم الان وظیفه ی اصلی من خانواده ام هستن که نمی تونم اونا رو رها کنم و برم دنبال زندگیم حتی با یحیی هم نمیشه چون اونا هم به اندازه ی خودشون دارن و نمی تونم از شوهرم توقع داشته باشم به مامان من پول بده. گفت آره درست میگی ولی خب توام آینده ای داری چشم هم بزاری پیر میشی و تنها می مونی گفتم بمونم مگه چی میشه ؟ گفت راستی یک پاکت توی داشپورت گذاشتم ور دار حقوق هر پانزده روزت رو میدم که دست و بال مامانت خالی نمونه در ضمن یک نصیحت بهت می کنم هر ماه یک مقدار برای خودت نگه دار همش رو خرج نکن توام باید برای آینده ات برنامه ریزی داشته باشی گفتم آره هنوز دوماه نشده که کار می کنم یکم عقب موندگی داشتیم اونا جبران بشه حتما این کارو می کنم الان نمیشه چون مامان داره سیسمونی درست می کنه و ممکنه گلرو هم برای زایمان بیاد تهران در این صورت نمی تونم برای خودم چیزی نگه دارم گفت آه اونوقت به من میگی عجب آدمی هستی خودت عجب آدمی هستی در ضمن به اطلاع می رسانم که الان چشمت خاکستریه حالا دیگه می دونم توی نور زیاد این رنگی میشه. پیشونیت هم کم بلند نیست ها مامان بزرگ من به بچه هاش اینطوری محبت نداره که به تو داره به نظرم به این میگن پیشونی بلند گفتم شنیدم به پرستو میگی پرنده ی چشم عسلی با هیجان گفت آره چشم اونم خیلی قشنگه عسلی روشن باید ببینیش خیلی هم دختر خوبیه گفتم دیدمش ولی توی موقعیت بدی بودم و توجه نکردم اما خیلی دلم می خواد یکبار دیگه برم خونه ی سهیلا خانم گفت بیا یک کاری بکنیم فردا من زود میام دنبالت میریم خونه ی خواهر مدتیه که منم نرفتم میای؟ اونجا با هم بازی می کنیم و خیلی خوش میگذره گفتم بازی می کنین چه بازیی ؟گفت هر چی گل یا پوچ آب بازی اسم فامیل یک کاری می کنم بچه ها خوشحال بشن ولی تحقیرم نکنی خودم بیشتر لذت می برم آخه یک قسمت وجودم توی بچگی مونده گفتم موافقم.با اعتراض گفت نه دیگه تا این حد که تو فهمیده باشی گفتم نه نه موافقم که بریم خونه ی خواهر خنده ی بلندی کرد و گفت آهان ترسیدم فکر کردم بند رو آب دادم ببین اول با هم میریم خرید یک عالم خوراکی و یک چیزی برای ناهار می خریم و میریم پیش بچه ها دور هم می خوریم.
گفتم آره خیلی خوبه خواهر چی که عمارته ؟ گفت به احمدی میگم زودتر اونو ببره بابام هم فردا میاد به شالیزارم می سپرم مامان بزرگ رو تنها نزاره
ادامه ساعت ۲۱ شب
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
جایگاه چَپاندن در قدیم
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#داستان_شب 💫
جحا در كودكی شاگرد خياطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود.
جحا را گفت: درين كاسه زهر است، نخوردی كه هلاک شوی.
گفت: من با آن چكار دارم؟
چون استاد برفت، جحا وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.
استاد بازآمد، وصله طلبيد، جحا گفت: مرا مزن تا راست بگويم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسيدم كه بيایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بيايی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
پی نوشت :جحا یا جحی شخصیتی از قرار واقعی است که در قرن دوم هجری قمری میزیست. جحا شخصی لطیفهگو بود و حکایتهای طنزآمیز او در کشورهای عربی بسیار مورد توجه است و به نوعی میتوان گفت همانند ملانصرالدین ماست.
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_نودوسه با خانم و خواهر روبوسی کردم و کیفم رو برداشتم رفتم به
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_نودوچهار
نریمان در خونه ی ما نگه داشت می دونستم که اونوقت روز یحیی نمیاد در خونه ی ما شایدم دیگه اصلا نیاد ولی برام مهم نبود شاید اگر ما رو می دید بهتر هم می شد وقتی در زدم فقط چند ثانیه طول کشید که صدای پا شنیدم و مامان هراسون در رو باز کرد و فریاد زد می دونستم تویی بهم الهام شده بود الهی قربونت برم مادر اومدی ؟ ودر حالیکه اشک شوق می ریخت منو بشدت در آغوش کشید طوری که فراموش کردم نریمان منتظره تا در رو برام باز کنن و بعد بره همینطور که توی بغل مامان بودم صدای ماشین رو شنیدم که دور شد مامان ادامه داد چرا با من این کارو می کنی ؟نمیگی این مادر من دلش برام تنگ میشه خانجون بلند صدا زد طوبی ولش کن بیاد منم دل دارم و فرید کوچولو با ذوق از پله ها میومد پایین تا خودشو برسونه به من پرسیدم فرهاد کجاست گفت ظهر میاد مدرسه اس اونم همش بهانه ی تو رو می گیره دلش می خواد مشق هاشو تو ببینی معلمش صد آفرین میده به من نشون نمیده و میگه پریماه بیاد بعدا خلاصه همه داریم از دوری تو رنج می بریم گفتم خانم تلفن کشیده شماره اش رو میدم هر وقت خواستی بهم زنگ بزنین چشمم که به کرسی خانجون افتاد کیفم رو انداختم و با ذوق رفتیم زیرش نشستم و گفتم آخیش به خدا هیچ کجا ی دنیا حتی اگر قصر طلایی باشه خونه ی خود آدم نمیشه و تا گردن رفتم زیر لحاف و مامان فورا برام چای و شیرینی آورد و گفت خوبی ؟ اذیتت نمی کنن ؟ گفتم نه اصلا برعکس خیلی هم با من مهربون هستن خداوند همیشه یک راه هایی رو جلوی پامون می زاره که باور کردنش سخته ولی رفتن به اون عمارت برای من خیلی خوب بود مامان راستی از زن عمو و یحیی خبری نشده ؟ خانجون گفت حالا چایت رو بخور به اونجا هاشم می رسیم گفتم پس مثل اینکه خبری شده بگین خانجون گوش می کنم مامان گفت نه تو رو خدا بچه ام تازه از راه رسیده خسته اس اصلا چه لزومی داره بدونه گفتم تو رو خدا بگین چی شده مامان بزارین بگن دیگه برام مهم نیست خانجون گفت مهم هم باشه دیگه کاری نمی تونیم بکنیم چون نمی دونیم راسته یا دورغ شایدم این حرف رو حشمت در آورده که ما رو جِز بده. مامان با اوقاتی تلخ گفت خانجون تو رو خدا من به شما سپرده بودم حرفی نزنین خانجون گفت خُبه خُبه بالاخره که می فهمه ببین پریماه یحیی هم نوه ی منه ولی خاک بر سرش که قدر تو رو ندونست دارن دختر خاله اش رو براش می گیرن و دیگه معلوم شد که همه ی این کارا زیر سر این دوتا خواهر خبیث بوده خلایق هر چی لایق همون به درد حشمت می خوره تو از سرشون خیلی زیاد بودی خودمو آماده کرده بودم برای هر چیزی جز اینکه یحیی بخواد زن بگیره اونم به این زودی باورم نمی شد به یک باره گلوم خشک شد و احساس کردم سرم داره گیج میره اتاق دور سرم می چرخید با همون حالت آروم پرسیدم یحیی خودش اینو گفت مامان گفت نه قربونت برم یحیی اصلا این طرفا پیداش نشده الان توی فامیل به هر کس می رسیم خبر دست اولش اینه که حشمت داره دختر خواهرشو برای یحیی می گیره استکان چای رو برداشتم و بدون قند چند جرعه خوردم تا راه گلوم باز بشه و گفتم بهتر دیگه مزاحم ما نشن هر کاری دلشون می خواد بکنن اگر یحیی عروسی کنه منم بر می گردم خونه و یک کار دیگه پیدا می کنم که از شما دور نباشم.مامان گفت پریماه فدات بشم چرا اینطوری شدی ؟رنگت پریده ببینم دستت هم یخ کرده حالت خوبه مادر ؟ گفتم آره مامان یکم سرم گیج میره من با این موضوع هم کنار میام مطمئن باشین خودکشی نمی کنم شاید غصه هم نخورم برای اینکه خودمو آماده کرده بودم من از یحیی گذشتم ولی امیدوارم خدا تقاص منو اززن عمو بگیره که خیلی بهم بد کرد می تونست رو راست بیاد و ازم بخواد از یحیی بگذرم ولی هزار تا تهمت بهم زد آخرم به این افتضاحی داره براش زن می گیره دیگه حرفشو نزنین نمی خوام بشنوم حالا بگین از گلرو چه خبر دارین ؟ مامان که چشمش پر از اشک بود گفت مادرت بمیره می دونستم این بارم بیای یک طوری ناراحت میشی منه بیچاره یک هفته صبر می کنم تا تو رو ببینم هر بار می خوره توی ذوقم گفتم نگران نباش مامان من دختری نیستم که به خاطر یک مرد زندگیم رو خراب کنم خانجون گفت آفرین باریکلا خب دیگه حرف رو عوض کن از گلروبراش بگو مامان گفت دکتر اجازه نداد بیاد تهران میگه سفر براش خوب نیست هفته دیگه وقت زایمانشه ما باید بریم اجازه ی فرهاد رو می گیریم و دو هفته ای میریم گرگان تو کلیدت همراهت باشه که وقتی برگشتی پشت در نمونی گفتم برای خونه ی خالی بیام چیکارکنم ؟ همون جا می مونم تا شما بر گردین ممکنه برای خانم مسافر بیاد اگر اومدن منم مرخصی می گیرم و خودم سوار اتوبوس میشم و میام گرگان دلم می خواد بچه ی گلرو رو ببینم. میخوام خاله بشم ولی کو اون دل و دماغ که انتظارشو داشتم
ادامه ساعت ۹ صبح
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خُدایا برایمان بخواه؛ که بشَوَد؛ برِسَد؛ دُرُست شَوَد؛ خوب شَوَد؛ خوبِ خوبِ خوب 🙏🏻🫀
شبتون بخیر 🌙
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
⚘دیروزت خوب یا بـد گذشت
⚘مهم نیست
⚘امروز روز دیگریست
⚘قدری شادی با خود به خانه ببر
⚘راه خانهات راکه یـاد گرفت
⚘فردا با پایخـودش میآید
⚘شک نکن....
❤️ ⚘روزبخیرزندگی⚘❤️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اين ویدئوی کوتاه از برنامه تلويزيونی دهه شصت است.
ما دهه شصتیا برنامه کودک مون شبیه اخبار بود.😅
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فکر خودت باش... - @mer30tv.mp3
5.23M
صبح 28 آبان
#رادیو_مرسی
کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_نودوچهار نریمان در خونه ی ما نگه داشت می دونستم که اونوقت روز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_نودوپنج
تا روز بعد هیچ خبری نشد در حالیکه خوشحالی من برای دیدن خانواده ام فقط چند دقیقه طول کشید و دوباره در و دیوار اون خونه داشت منو می خورد از اینکه فکر کرده بودم برگردم خونه پشیمون شدم و با خودم گفتم خوب شد به خانم چیزی نگفتم الان اصلا صلاح نیست اینجا باشم و این حرفا رو بشنوم و بسوزم تحملش برام آسون نبود یک حس بدی داشتم اینکه یحیی بخواد ازدواج کنه داشت دیوونه ام می کرد طوری که دیرم می شد نریمان برسه و منو با خودش ببره شاید حالم کمی بهتر می شد قرار ما با نریمان ظهر بود گفته بود یک چیزی می خره و میریم با بچه های خواهر دور هم می خوریم مامان لوبیا پلو برام درست کرده بود که می دونست خیلی دوست دارم وقتی دیدکه آماده شدم برام کشید توی یک قابلمه و داد به من و گفت با خودت ببر پولی رو که از نریمان گرفته بودم دادم به مامان تا توی مسافرت دستش تنگ نباشه صدای در که بلند شد کیفم رو برداشتم و قابلمه رو دستم گرفتم و تند و تند خدا حافظی کردم و گفتم اومدن دنبال من خودم باز می کنم اما مامان مثل همیشه قران دستش بود و منو از زیرش رد کرد ودنبالم اومد و گفت سفارش نکنم مراقب خودت باش زیاد با کسی درد دل نکن همیشه در اتاقت رو قفل کن به هیچ کس اعتماد نداشته باش تا در رو باز کردم یحیی رو پشت در دیدم با خشمی که توی سینه ام نگه داشته بودم گفتم چی می خوای دیگه برای چی اومدی اینجا ؟ گفت پریماه ؟ فکر نمی کردم خونه باشی ولی به دلم افتاده بود که اومدی می خوام باهات حرف بزنم خواهش می کنم گفتم چه حرفی ؟ من نمی خوام کلامی بشنوم برو از اینجا برو دست از سرم بردار دیگه مگه نمی خوای با دختر خاله ات ازدواج کنی پس برای چی اومدی در خونه ی ما ؟ گفت بزار برات توضیح بدم در همون موقع ماشین نریمان جلوی در خونه نگه داشت.
یحیی که صورت و گردنش مثل خون قرمز شده بود فریاد زد این مرتیکه اینجا چیکار می کنه ؟ مگه نگفتی دیگه باهاش نمیای ؟ پریماه می خوای منو دیوونه کنی ؟ همینطور که قابلمه دستم بود خواستم فورا برم و سوار ماشین بشم و اون قائله رو ختم کنم گفتم به تو مربوط نیست یحیی با حرص بازوی منو گرفت وگفت نمی زارم دیگه بری خونه ی اون مرتیکه کار کنی داد زدم ولم کن چی می خوای از جونم من با هر کس دلم می خواد میرم با هر کس دلم بخواد میام نمی فهمم تو این وسط چیکاره ای؟ پدر ندارم مادر که دارم اون برای من تصمیم می گیره در یک لحظه دستشو بلند کرد و کوبید توی صورتم چنان سیلی زد که چشمم سیاه شد و سرم سوت کشید و احساس کردم فکم کج شده و ناله ای از گلوم خارج شد نریمان که تا اون موقع توی ماشین نشسته بود با عصبانیت پیاده شد و که فریاد زد تو چه غلطی کردی مرتیکه ی الدنگ (..) می خوری دست روی پریماه دراز می کنی فکر کردی کی هستی ؟ برو گمشو دیگه وگرنه دستت رو می شکنم اگر مردی بیا منو بزن مامان در حالیکه میلرزید و فریاد می زد و به یحیی فحش می داد قابلمه رو ازم گرفت و گفت برو سوار شو از اینجا برو من حساب این سیلی رو ازش نگیرم اسمم رو عوض می کنم برو مادر قربونت برم ولش کن گور خودشو مادرشو کند از این به بعد اسم تو رو بیاره دهنشو پر از خون می کنم.نریمان هیکل درشتی داشت و یحیی در مقابلش شانسی نداشت ولی کسی که حمله می کرد یحیی بود و نریمان فقط مقاومت می کرد دنیا در نظرم تیره و تار بود وهیچ عکس العملی نشون نمی دادم فقط با خشم نگاه می کردم یحیی فریاد زد تو چیکاره ای که به کار ما دخالت می کنی برو از در خونه ها پول زور بگیر تو نبودی که مامور آوردی در خونه ی ما ؟ حالا مدعی العموم پریماه شدی ؟ گمشو از زندگی ما برو بیرون مامان با رنگ و روی پریده در ماشین رو باز کرد و منو هل داد و گفت سوار شو دیگه مادرت بمیره و قابلمه رو هم گذاشت توی ماشین و رفت خودشو انداخت وسط اونا و سعی کرد جداشون کنه خانجون هم از راه رسید و یحیی رو گرفت و گفت تو چیکار داری می کنی ؟ چته یحیی ؟ از یک طرف میگن داری دختر خاله ات رو می گیری از یک طرف اومدی سراغ پریماه ما از دست شما ها چیکار کنیم خدا رو خوش میاد این بچه ها رو که پدر ندارن اینطور آزار بدی ؟ یحیی تو که همچین بچه ای نبودی ،مامان گفت آقای سالارزاده شما برو پریماه رو از اینجا ببر خواهش می کنم بی خودی آبرو ریزی راه نندازین یحیی فریاد زد نمیشه پریماه پیاده شو بهت میگم بیا پایین بیا پایین پریماه نمی زارم با اون بری. نریمان هم بلند تر داد زد برو پی کارت نمی فهمی که دیگه توی این خونه جا نداری ؟ اصلا تو کی هستی ؟ که به پریماه دستور میدی ؟ یحیی با خشم گفت چیه بهت نگفته من کی هستم ؟خبر داشته باش به منم نگفته تو کی هستی نریمان گفت ببین یارو این بار بخشیدمت ولی دستی رو که روی پریماه بلند بشه قلم می کنم
ادامه ساعت ۱۶ عصر
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
24.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آشپزی_روستایی
#کولی_غورابیج
موادلازم :
✅ کولی
✅ سبزی سرخ شده
✅ گردو ی سابیده شده
✅ سیر برای داخل سبزی
✅ رب انار
✅ آبغوره به دلخواه
✅ نمک فلفل زردچوبه
بریم که بسازیمش.😋
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f