eitaa logo
نوستالژی
60.1هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
5هزار ویدیو
1 فایل
من یه دختردهه‌ هفتادیم که مخلص همه ی دهه شصتیاوپنجاهیاس،همه اینجادورهم‌ جمع شدیم‌ تا خاطراتمونومرورکنیم😍 @Adminn32 💢 کانال تبلیغات 💢 https://eitaa.com/joinchat/2376335638C6becca545e (کپی باذکر منبع مجازه درغیر اینصورت #حرامم میباشد)
مشاهده در ایتا
دانلود
نوستالژی
📜#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گلچهره #قسمت_چهاردهم اما بازم پا پس نکشیدم میدونستم احتمالش خیلی زیاده
📜 اون موقع هارسم بود بعد این که زفاف انجام میشد چند نفر از خانواده دختر میومدن و ضمن اوردن صبحانه برای عروس با پارچه سفیدی که شب پیش... شده بود توی محل میرقصیدند و شادی میکردند و خانواده داماد هم به همه همراه هایی که از عروس اونحا بودند خلعتی یا هدیه یا پول میدادند و اونروزم خانواده عروس توی حیاط با پارچه مذکور شروع به پایکوبی کردند و تا نزدیکهای ظهرم مراسم طول کشید تقریبا وقتی برای عروس کاچی میاوردند رسم بود اهل خانه هم از اون میخوردند و وقتی اون کاچی رو خان باجی به من داد من دوباره حالم بد شد و حالت تهوع شدیدی گرفتم که اینبار شهلا خانومم متوجه شد و پی من فرستاد تقریبا میدونستم سوالش چی هست. اون روز وقتی پیش شهلا خانوم رفتم ازم پرسید باردارم یانه. اگر چه خودم یه کم شک کرده بودم اما تقریبا هفتاد هشتاد درصد حدس میزدم که باید باردار باشم. شهلا خانومم ازم خواست تا وقتی اون نگفته هیچ حرفی مبنی بر باردار بودنم نباید بعد بازگشت اکرم به خونه بهش بزنم. البته خودمم همچین تمایلی نداشتم. و اینطوری شد که من برای بار دوم باردارشدم. چند وقت بعد هم اکرم به عمارت برگشت بچه هنوز سالم بود. اما استراحت مطلق بود . غلام رضا عین پروانه دورش میچرخید و من هنوز نمیدونستم باید در جریان بارداریم بزارمش یانه. یا عکس اعمل شهلا خانوم چیه. اکرم بعد اون اتفاق دیگه سراغ خسرو رو نمیگرفت و واقعا خودمم از این تغییر رفتارش تعجب میکردم. خداروشکر دایه رو هم با اون بیماری ای که گرفته بود غلام رضا برای همیشه جوابش کرد و من از شرش خلاص شدم. پس تصمیم گرفتم اینبارو یکم زرنگی کنم. منتظر شدم تا بلاخره بعد چند هفته غلامرضا یک شب بیخیال موندن پیش اکرم شد و به اتاق من اومد و من اونشب در بین نوازشهای غلامرضا جریان بارداریمو بهش گفتم. اولش تعجب کرد ولی بعد حسابی ذوق کرد و خوشحال شد. منم از ذوق غلام رضا به وجد اومده بودم. البته ازش خواهش کردم به مادرش نگه. و از اون روز دوباره غلامرضا با من مهربان شد و بیشتر سراغمو میگرفت و من درکنار خسرو و شوهرم واقعا داشتم حس رضایت روتجربه میکردم و خوشبختی رو میچشیدم بخصوص که حالا قرار بود یه نی نی دیگه هم تاچند وقت دیگه بهمون اضافه بشه از غلامرضا اونشب اجازه گرفتم و بعد چند وقت رفتم پیش منیره. این اولین باری بود که تنهایی با خسرو جایی میرفتم خود غلامرضا منو تا نزدیک خونشون رسوند.منیره هم ازدواج کرده بود و باردار بود وقتی هر دو خبر بارداریه هم دیگه رو شنیدیم از خوشحالی روی پا بند نبودیم خسرو شیرین کاریاش شروع شده بود و منیره که هنوز بچه نداشت قربون صدقش میرفت و مدام میبوسیدش. اون روز وقتی از خونه منیره برگشتم دیدم طبیب بالای سر اکرمه و چهره همه درهمه حتی جرات نکردم بپرسم چیشده میترسیدم خشم بیخودشون منو بگیره. پس به اتاق رفتم و در حین تعویض جای خسرو متوجه شدم بچه تب داره‌. میترسیدم به کسی چیزی بگم چون هیچکس از رابطه من با منیره راضی نبود و میترسیدم بگن اونجا بچه رو مریض کردی پس یکم بهش آب دادم و پاشویه کردم و خوابوندمش. درحین سرو صداها متوجه شدم که اکرم بچشو از دست داده و الانم خیلی بیقرار بود دل خوشی ازش نداشتم اما هم یکم دلم براش سوخت و هم میترسیدم حالا که بچشو از دست داده دوباره بیاد سراغ بچه من و حالا که باردارم بودم به راحتی میتونستند به این بهونه بچمو ازم بگیرند. پس وقتی فهمیدم به ظاهر برای اکرم اما در باطن بلند بلند به حال خودم اشک ریختم به حدی ک همه تعجب کرده بودند این همه بی تابیه من برای هوو از کجاست. و بخاطر بارداری و ضعف بدنی از حال رفتم. ادامه فردا ۹ صبح •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
یه نخی وسط ده تومنی و بیست تومنی قدیم بود این نخ رو در می آوردیم و میرفتیم با استرس تمام از مغازه جنس میخریدیم این نهایت اختلاس زمان ما بود:))) •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
حموم رفتن زمان ما : میرفتیم تو حموم یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما! اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود! یه عر میزدیم از سوزش، مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر. بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد! یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم! بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن! بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود! دو لایه از پوستمونو بر میداشتن، فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن. بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن، یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش. بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت خوابیده!!😂😂😅 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
بازماندگان دهه ۶۰ 😄 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😍❤️ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f از امشب یه آیتم اضافه میکنیم به خاطراستقبال زیادتون😍😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ، ✨ﺩﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮ، 🍃ﺷﺎﻳﺪ ﺁﺭﺯﻭیی ﺩﺍﺭی، ✨ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻋﺎیی ﺑﺮﺍی ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ 🍃ﻭ ﻳﺎ ﺷﮑﺮﺵ بگو می‌شنود ✨ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺭﺍ 🍃ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩﺕ ﺗﮑﺮﺍﺭﮐﻦ؛ ✨پرﻭﺍﺯ ﺩلت ﺭﺍ حس خواهی کرد... ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌⭐️ شبتـــون آرام ⭐️ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
🤍بیدارشو صبح آمده ☀️ بر روی لبت خنده بڪارد خورشید رسیده است☀️ ڪه با جوهر نورش نقشی ز خُــღــدا بر دل پاکت بنگارد🤍 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
22.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی زیباست که گاه خاطره ای در میان خاطره ها خاطره ی خاطره ها می گردد … •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
آدینه بخیر... - آدینه بخیر....mp3
4.97M
صبح 23.. تیر کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
📜#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گلچهره #قسمت_پانزدهم اون موقع هارسم بود بعد این که زفاف انجام میشد چند
📜 به هوش که اومدم سراغ خسرو رو گرفتم دیدم شهلا خانوم با توپ پر گفت وقتی میگم با رعیتا رفتو امد نکنی به همین خاطره بلند شدی رفتی هم خودتو مریض کردی هم بچه رو بعدم جلو اومد و گفت خوب گوشاتو باز کن گلچهره خودت برای ما هیچ اهمیتی نداری میتونی همین الان بری ولی خسرو وارث خانواده ماست دیگه اجازه نداری باخودت تنهایی جایی ببریش فهمیدی. خلاصه که دوباره عمارت بهم ریخته شد. فرنگیس که حالا رفته بود تو تیم اکرم و از هیچکاری برای عذاب من دریغ نمیکرد به کل از چشمم افتاده بود. دلم میخواست شب بخوابم صبح بلند شم ببینم همه اینا کابوس بوده. اما خب انگار تقدیر با من سر سازش نداشت. چند وقت بود اختلافات قوم و قبیله ای زیاد شده بود و همه به جون هم افتاده بودند. بخصوص خان بالا که حالا پسرش جاش نشسته بود و فکر میکرد بیشتر زمین های روستای ما باید مال اونا باشه و برای این اعتقادشم دلایل مزخرف میاورد ولی سند نداشت. غلامرضا و ستارم چند وقت بود به شدت با افرادش در گیر بودند این پسری که از روستای بالا جای پدرش خان شده بودهمونی بود که خاله اقدس رو ازخونه فراری داده بود و هیچوقت دم به تله نداده بود حتی ندیده ازش متنفر بودم. گاهی فکر میکردم عامل همه بدبختیامون اونه شنیده بودم زن هم گرفته اونم دوتا. میگن یه روزایی تو زندگیه ادما هست که سرنوشت سازه گاهی که با خودم فکر میکنم میبینم شاید اون روز سرنوشت سازم برای من درست همون شبی بود که ستار و غلام رضا باز هم برای دعوایی که پسر ناصر خان از ده بالا به پا کرده بود همراه چند تن از اسب سوارا و تفنگچی ها رفته بودند چند ماهی تا زایمانم مونده بود. حال اکرم بهتر شده بود شکستگیه دنده ترمیم شده بود اگرچه چشم دیدن منو همچنان نداشت که البته بهش حق هم میدادم و فقط همینکه هنوز خواستار خسرو نشده بود خدارو شکر میکردم. فرنگیس هم توی اتاق خودش بود زن اول اربابم چند وقتی بود که برای دیدن بچه هاش از ایران رفته بود و خبری ازش نبود و تمام عمارت دست شهلا و پسراش بود. چند ساعتی از رفتن غلامرضا میگذشت و من دلشوره عحیبی داشتم هی میرفتم پشت پنجره و به در حیاط خیره میشدم . اما به جز کلباس کس دیگه ای نبود کله تاس کلباس که توی تاریکی با فانوسی که به بالای در ورودی گذاشته بودند چنان برقی میزد که از هزار متری هم میشد فهمید اونه. خسرو که تازه از شر دونه های آبله مرغون رهایی پیدا کرده بود به خواب فرو رفته بود. شب سردی بود اونشب یه پتوی دیگه روی خسرو کشیدم تا سرما نخوره همچین که پتو رو روی خسرو کشیدم و اومدم بلند شم صدای مهیب گلوله همه بدنمو لرزوند. پشت بندش چند گلوله دیگر هم شلیک شد همه اهل عمارت هراسون داخل حیاط اومدند ولی هیچکس جرات حرف زدن نداشت. انگار هیچکس دلش نمیخواست حرفی بزنه تقریبا یک ساعتی گذشته بود که یکی از تفنگ چی ها وارد عمارت شد و گفت دارو دسته خان بالا بیشتر تفنگ چی ها و ستار و غلامرضا رو کشتند و دارند با عجله به سمت عمارت میان از شنیدن این خبر همه شوکه شده بودند. فرنگیس اولین نفری بود که واکنش نشون داد و شروع به فریاد زدن و شیون و زاری کرد. حال همه خراب بود قرار شد از عمارت فرار کنیم اما افراد خان بالا خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم ریختند توی عمارت و شروع کردند به فریاد و خرابی انقدر زدن و شکستند و غارت کردند که دیگه هیچ چیز سالمی توی عمارت به اون بزرگی نمونده بود. حال هممون خیلی بد بود از طرفی داغ مردامون و از طرفی این چپاول حال همه رو خراب کرده بود من شکمم هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که مشخص بشه باردارم اما زیر شکمم بشدت تیر میکشید. خسرو رو محکم بغل کرده بودم و مات و مبهوت یه گوشه ای ایستاده بودم. اکرم هم دوبار از حال رفت و به هوشش اوردند، و شهلا خانوم مدام نفرین میکرد و برای پسرای از دست رفتش. ادامه ساعت ۱۶ عصر •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘در تمام دورهمی های آخر هفته در خانه خانم جان ، خانم جان اهل خوردن ناهار نبود،. سفره خوش اب و رنگی از قیمه یا قورمه یا زرشک پلو برایمان پهن می کرد و می گفت: شما بفرمایید... . من سیرم مامان جان، یا می گفت اشتها ندارم، شما بخورید، نوش جانتان. گاهی یک تکه نان و گوجه یا گردو می خورد می گفت همین برای من کافیست. از وقتی که آقاجان به رحمت خدا رفت و تنها شد، وسط هفته گاهی بی خبر می رفتم خانه اش، دلم برایش زود به زود تنگ می شد. خوشحال می شد، تا پهن می شدم روی قالی تا نفسی تازه کنم، می گفت: گرسنه ای مامان جان؟ الان یک چیز خوشمزه می آورم با هم بخوریم . می رفت و با دو تا بشقاب و قاشق و چنگال و یک قابلمه داغ برمی گشت. می گفت سفره را پهن کنی ترشی را هم آورده ام. در قابلمه را که باز می کردم پر بود از ماکارونی های پراز سس و گوشت. هیچ وقت فکر نمی کردم خانم جان هم ماکارونی دوست داشته باشد. صدای پاهایش دارد می آید، فکر کنم به جز یک کاسه ترشی، نوشابه هم آورده... . دیدید گفتم! یک بطری نوشابه هم زده زیر بغلش و کاسه ترشی را با دوتا بسته پفک می دهد به دستم و می گوید بخور ، بخور که گشنه نمانی و من فقط درون صورت پرچین و چروک و محجوبش ، دختری را می بینم که هنوز کودکانه زندگی کردن را دوست دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f