+ فکر میکنی قطاری که هیچوقت نمیاد ، هنوز اسم مقصدش رو یادشه ؟
- شاید مقصدش ما باشیم. شاید همیشه همینجا میایسته و ماییم که دیر میرسیم.
+ بهنظرت زمان از چی میترسه که بعضی جاها میایسته ؟
- از آدمایی که نمیخوان برن.
یه سکوت افتاد بینمون. از اون سکوتهایی که صدا نداره اما پر از جملههاییئه که جرأت بیرون اومدن ندارن. با نوک کفشت یه خط روی گرد خاک کشیدی.
- اگه یه روز یکی از ما بره چی ؟
نگاهت نکردم. به دریا نگاه کردم.
+ اون موقع یکی میاد اینجا. هر بار. وانمود میکنه قطاری هست که هنوز حرکت نکرده.
- پس قول بده اگه رفتم ، فکر نکنی دیر رسیدم.
+ قول بده اگه موندم ، فکر نکنی جا موندم.
نگاهت کردم. باد بلندتر شد. یه لحظه حس کردم اگه دستت و ول کنم ، مثل یه تیکه نور میری سمت افق و دیگه برنمیگردی. اما دستت و ول نکردم. تو هم دستم و محکمتر گرفتی ، نه از ترس رفتن ، از ترس نرسیدن. و همونجا ، توی ایستگاهی که هیچ قطاری توش توقف نمیکنه ، فهمیدم آدمها فقط مقصد نیستن. خود سفرن.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
+ فکر میکنی قطاری که هیچوقت نمیاد ، هنوز اسم مقصدش رو یادشه ؟ - شاید مقصدش ما باشیم. شاید همیشه همی
"قول بده اگه رفتم ، فکر نکنی دیر رسیدم. قول بده اگه موندم ، فکر نکنی جا موندم."
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
میرم جلوی آینه ، به نجاتدهنده نگاه میکنم ، عجیبه که تو نتونستی نجاتم بدی. از تو هم که بگذرم ، همیشه فکر میکردم یه آدم من و نجات میده ، یا یه حرف قشنگ ، یا شاید یه نوتیف و تماس نصفهشبی. ولی یه انیمیشن با پرتالای بنفش و رازهای بیمعنی ، کاری کرد که دوباره بخندم. مثل همیشه. نجاتم داد. وقتی دیپر دنبال رازها میرفت و مِیبل با اون خندهی بیدلیلش میپرید وسط درد ، لحظهای که داشتم فرو میریختم پایین ، یهچیزی یقهام رو گرفت. تو نبودی که من و از لبِ دره نجات بده و بکشتم بالا. شاید هم نجات گاهی اوقات همینقدر سادهست ، با چیزهایی که هیچوقت فکر نمیکنی قراره ناجیت باشن.