eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ سرم چرخید سمتش و پرسیدم : _چرا ؟ زل زد توی چشمام . انگار حریصانه نگاهم رو گوشه ی ذهنش حک می کرد . -شاید فردا حسام افتاد مُرد. اخم کردم : _دیوونه به قول خودت بادمجون بم آفت نداره آه بلندی کشید گفت : _آره ... واقعا نداره . از ماشین پیاده شدیم و وارد پارک . قدم هایمان کند بود . می خواستم کندتر از همیشه راه بریم . می خواستم یه امشب تا صبح کنار هم باشیم . بلکه قفل زبانم بشکند. کاش می شد از ثانیه ها عقب بمونیم اونقدر که یه مثل اونشبی تموم نمی شد و من حرفمو بزنم . دستش رفت سراغ انگشتان ظریفم . دستمو میون دست تبدارش محکم گرفت و فشار داد. یه لحظه ایستادم . نگاهم کرد . دقیق و ریز و من و باخنده گفتم : _امشب زورت زیاد شده ... قرار مچ بگیریم ؟ -چطور ؟ -هی دستمو فشار میدی آخه . لبخند تلخی زد و راه افتاد . مجبور شدم همراهش بشم : _حسام چته ؟ اگه اینقدر سرت درد میکرد خب نمیومدی دنبالم . -نمی شد ... بهت قول داده بودم . _حالا فردا شب می اومدیم . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾