🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت465♡
سرم چرخید سمتش و پرسیدم :
_چرا ؟
زل زد توی چشمام .
انگار حریصانه نگاهم رو گوشه ی ذهنش حک می کرد .
-شاید فردا حسام افتاد مُرد.
اخم کردم :
_دیوونه به قول خودت بادمجون بم آفت نداره
آه بلندی کشید گفت :
_آره ... واقعا نداره .
از ماشین پیاده شدیم و وارد پارک . قدم هایمان کند بود .
می خواستم کندتر از همیشه راه بریم .
می خواستم یه امشب تا صبح کنار هم باشیم . بلکه قفل زبانم بشکند.
کاش می شد از ثانیه ها عقب بمونیم اونقدر که یه مثل اونشبی تموم نمی شد و من حرفمو بزنم .
دستش رفت سراغ انگشتان ظریفم .
دستمو میون دست تبدارش محکم گرفت و فشار داد.
یه لحظه ایستادم .
نگاهم کرد . دقیق و ریز و من و باخنده گفتم :
_امشب زورت زیاد شده ...
قرار مچ بگیریم ؟
-چطور ؟
-هی دستمو فشار میدی آخه .
لبخند تلخی زد و راه افتاد .
مجبور شدم همراهش بشم :
_حسام چته ؟
اگه اینقدر سرت درد میکرد خب نمیومدی دنبالم .
-نمی شد ... بهت قول داده بودم .
_حالا فردا شب می اومدیم .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾