eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ الهه دلخور شده بود. دست خودم نبود . عصبی بودم . کلافه بودم . یه فکر مثل یه مگس دور سرم چرخ می زد و ویز ویز می کرد ؛ " امشب شب آخر نامزدیمونه . " رسیدیم به همون رستوران . به همون کلبه ی بزرگ چوبی . همونی که یه ایوون کوچولو از طبقه ی دومش پیدا بود و روش پر بود از گلدون های شمعدونی . شمعدونی های قرمز وصورتی . هوا سرد بود . اواخر شهریور بود و خنکای پاییز زودتر از خودش رسیده بود . سرم رو کنار گوش الهه بردم : _بریم تو یا روی تخت های بیرون میشینیم . با نازی که دلم رو می برد و خودش خبر نداشت ، با حالتی قهرآلود گفت : _همین بیرون خوبه . روی یکی از تخت های خالی ، یه جای دنج که کمتر توی دید بود نشستیم . چادرش دور تا دورش جمع کرد که بهش خیره شدم . نقاب چادر رو روی سرش مرتب کرد که گفتم : -الهه . نگاهش سمتم اومد .چشماش اونقدر زیبا بود که نتونم دل بکنم . فقط نگاهش کردم که گفت : _چیه ؟ صدای پر از نازش برام حرام می شد . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾