🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت467♡
الهه دلخور شده بود.
دست خودم نبود . عصبی بودم .
کلافه بودم . یه فکر مثل یه مگس دور سرم چرخ می زد و ویز ویز می کرد ؛
" امشب شب آخر نامزدیمونه . "
رسیدیم به همون رستوران . به همون کلبه ی بزرگ چوبی .
همونی که یه ایوون کوچولو از طبقه ی دومش پیدا بود و روش پر بود از گلدون های شمعدونی . شمعدونی های قرمز وصورتی .
هوا سرد بود . اواخر شهریور بود و خنکای پاییز زودتر از خودش رسیده بود .
سرم رو کنار گوش الهه بردم :
_بریم تو یا روی تخت های بیرون میشینیم .
با نازی که دلم رو می برد و خودش خبر نداشت ، با حالتی قهرآلود گفت :
_همین بیرون خوبه .
روی یکی از تخت های خالی ، یه جای دنج که کمتر توی دید بود نشستیم .
چادرش دور تا دورش جمع کرد که بهش خیره شدم .
نقاب چادر رو روی سرش مرتب کرد که گفتم :
-الهه .
نگاهش سمتم اومد .چشماش اونقدر زیبا بود که نتونم دل بکنم .
فقط نگاهش کردم که گفت :
_چیه ؟
صدای پر از نازش برام حرام می شد .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾