🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت664♡
تکیه زدم به صندلیم و دستم رو گذاشتم روی شکم بزرگم و با یه لبخند پر شیطنت گفتم :
_نه زیاد ... فقط گفتم ...
لحن صدایم رو مثل گوینده های رادیو پر از ناز کردم و ادامه دادم :
_او دستم را کشید و مرا سمت اتاق برد ...
بوسه اش خواستنی تر از همیشه بود ...
و لب هایم بیشتر از همیشه محتاج بوسه اش ....
دستش که سمت تاج روی سرم رفت ...
با همون اخم پر جذبه پرسید :
_اینارو کجا نوشتی ؟ ...
چرا من پیداش نمی کنم !
خندیدم و همه چی لو رفت .
متعجب به من خیره شد که جواب دادم :
_واقعا فکر کردی من خصوصی ترین حرف ها و کارها مون رو می نویسم ؟!
اخماش باز شد و شونه هاش از اون ابهت افتاد و کلافه نگاهم کرد .
تازه فهمید که دستش انداختم که بلندتر از قبل خندیدم .
که برگه های توی دستش رو تو هوا تکون داد و گفت :
_بخند .... اگه اینا رو بهت دادم .
بعد همراه برگه ها از اتاق بیرون رفت .
با اون شکم گنده که نمیذاشت تند بدوم ، با نهایت سرعتی که داشتم ، دویدم پشت سرش :
_حسام ... تو رو خدا ...
کلی زحمت کشیدم نوشتم ...
نندازیشون دور .
ایستاد و گفت :
_باید بندازمشون دور تا شوهرت رو دست نندازی .
-بده به من ...
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾