🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت670♡
حسام
بالاخره الهه با لجبازیش کار خودش رو کرد .
با اونهمه بی حالیش ، اصرار روی اصرار که بریم پارک . رفتیم .
اما کاملا واضح و روشن بود که مثل روزهای قبل نیست .
درد داشت اما چون خودش اصرار کرده بود ، انکار می کرد .
بعد از شام ، خستگی رو بهانه کرد و زودتر از علیرضا و هستی به خونه برگشتیم .
حتی چند بار در طول مسیر حالش رو پرسیدم ولی هربار گفت :
_مثل قبل .
خسته بودم و فردای اونروز روز کاری بود.
من که لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و اصلا متوجه نشدم که چقدر طول کشید تا خوابم برد ، شاید یک دقیقه هم نشد ،
که یه وقت با صدایی شبیه ناله از خواب بیدار شدم . نیمه های شب بود و لای چشمام باز شد .
الهه داشت دور تخت راه می رفت و ناله می زد .
هوشیار تر شدم و فوری نشستم روی تخت :
_چی شده ؟
با صدایی شبيه گریه گفت :
_خیلی درد دارم حسام .
عصبی داد زدم :
_خب واسه چی بیدارم نکردی ؟
-دلم نیومد.
مثل فنر از جا پریدم و از شدت عصبانیت از دست اینهمه سهله انگاریش ، غر زدم :
-دیوونه ام کردی به قرآن ...
از صبح هی میگم استراحت کن ، میگی خوبم ...
بلند شدی رفتی پارک ، حالا هم که معلوم نیست از کی درد داری و منو بیدار نکردی .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾