🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت674♡
اما بالاخره ساعت 8 صبح بود که پرستار صدایم زد :
-همراه ریاحی .
-بله .
-مژده گونی ... پسرتون به دنیا آمد.
فوری با خوشحالی یه اسکناس پنجاه هزار تومانی کف دست پرستار گذاشتم که گفت :
-الان میآرمش ببینید .
پرسیدم :
_همسرم چی ؟ می خوام اونو ببینم .
-اونم چشم .
الهه
یه پسر !
یه پسر سالم و سرحال و تپلی .
به نظرم چشماش به زیبایی چشمای حسام بود و لباش شاید میشه گفت به من رفته بود .
با تخت منو سمت اتاق بستری پخش زنان می بردند که حسام رو توی راهرو دیدم .
دنبال تختم دوید و گفت :
_سلام عزیزم .
دستم را از زیر پتو دراز کردم تا دستشو بگیرم که پرستار بد اخلاق گفت :
_حالا وقت این اداها نیست .
حسام دنبال تختم آمد .
همراه پرستاران با ملحفه منو روی تخت بخش زنان ، جا به جا کردند که پرستارها بیرون رفتند و حسام درحالیکه پتو را رویم می کشید گفت :
_عزیزم ...
الهی حسام بمیره که اونجوری درد کشیدنت رو نبینه.
سرش جلوی صورتم بود که آروم توی گوشش زدم :
_دیوونه این چه حرفیه !
خندید و یه اخم به شوخی به صورتش آورد:
-تو چی ؟ ...
تو با اون اگه ای که هی میگفتی و منو دیوونه می کردی .
لبخند زدم .
سر خم کرد و محکم گونه ام رو بوسید . دستی به موهایم کشید و گفت :
_الان خوبی ؟
-بهترم .
-الان همه می ریزند بالا سرت ...
لبخند زدم و گفتم :
_حسام جان .
-جان حسام .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾