eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
دانلود+زیارت+عاشورا+فرهمند+++متن.mp3
12.11M
🥀|روزبیست‌و‌هفتم🥀 🏝اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِالله وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم 🖤اَلْسَّلٰام عَلَى ٱلْحُسَيْـن 🖤وَ عَلىٰ عَلِیِّ بْنِ ٱلْحُسَيْـن 🖤وَ عَلىٰ اَوْلادِ ٱلْحُسَيْـن 🖤وَ عَلىٰ أصْحاٰبِ ٱلْحُسَيْـن 🏴اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ کَرْبِلٰاْ اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُود 📆 شرو؏ چلہ : یکشنبہ¹⁷'⁴'¹⁴⁰³
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 پوزخند زد و با اخمی گفت : _ چرت نگو حوصله ندارم . - تو هیچ وقت حوصله ی منو نداری . باز دستانش روی دکمه های پیراهنش خشک شد : _ من کی حوصله ی تو رو نداشتم ؟! - نداشتی که داری از دستم فرار می کنی اون سر دنیا دیگه . عصبی فریاد زد : _ نسیم ...این بحث تموم شده است ... میذاری با اعصاب آروم برم سرکلاس یا می خوای گند بزنی به اعصابم ؟ سکوت کردم که باز با همان صدای عصبی گفت : - بلند شو تو هم میآی ... حال ندارم و حوصله هم نداریم . به کرختی از روی تخت برخاستم و آهسته گفتم : _ اگه ...اگه ... یه روزی پدر بشی ...واسش حوصله داری ؟ باز مجسمه شد . نگاهش با تردید توی صورتم می چرخید که ادامه دادم : _خب وام سئواله ...می خوام بدونم . چنان فریادی زد که چشمانم را محکم بستم . - نمیخواد بدونی ... خودم چه گلی به سر پدر و مادرم زدم که بچه ام به سر من بزنه ... بچه چیه ، تو هم ورد گرفتی ! - چرا فکر می کنی هر کسی باید یه گُلی به سرت بزنه ....چرا تو نباید... محکم شانه هایم را گرفت و تکان داد : _چت شده تو ؟! دیرمون شده ... الان وقت این مزخرفاته ؟ سرم را از نگاهش پایین گرفتم تا راز نگاهم را نخواند که پرسید : _چیزی شده ؟ - نه . - منو نگاه کن . چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد : _بارداری ؟ پوزخند زدم : _نه ... مگه ... مگه دیوونه ام . نفس راحتی کشید : _خب خدا رو شکر یه ذره عقل توی کله ات مونده ... وقت نداریم زود باش حاضر شو . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 خودش جلوتر از من راه افتاد و من ماندم و سری سنگین ، دلی که بهم میخورد و حالی که اصلا صبح ها خوش نبود . از پله ها که پایین آمدم مادر گفت : - این چه وضعشه !... صبحانه نخورده کجا میرید ؟ هومن در حالیکه جلوي کنسول کنار در به خودش عطر میزد گفت : _دیرمونه .... در عوض ناهار رو مفصل میخوریم . بعد یه نگاهی به من انداخت و گفت : _تا ناهار صبر میکنی ؟ خواستم بگویم نه ، که خودش جواب را در دهانم گذاشت ، یه شکلات آبنباتی کوچک و رو به مادرگفت : _ما رفتیم . و دستم را کشید . می دانستم اگر چیزی نخورم چه بلایی سرم می آید .چند روزی بود که تا از خواب بیدار می شدم ، یه آبنبات توی دهانم می گذاشتم و تا زمانی که سفره ی صبحانه را میچیدم ، مقاومت میکردم که مبادا جلوی نگاه هومن عق بزنم . اما آنروز انگار قصد افشا شدن رازم را کرده بود . شکلات را آهسته می مکیدم و چشمانم را بسته بودم تا به خودم تلقین کنم که حالم خوب است . - چرا چشماتو بستی ؟ - گفتم حالم خوب نیست . - چته ؟ اول صبح یعنی چی که حالت خوب نیست ؟ - واسه تو چه فرقی می کنه ، به قول خودت حال من ، چه گُلی به سرت میزنه که حالا خوب باشه یا نه. - ای خداااا ...تو چرا اینقدر چرت میگی امروز ؟! عصبی جواب دادم : - آخه این منطق توئه که هرچی برات نفعی داره باید باشه و هرچی به ضررته ، نه . باخنده گفت : _خب من پراگماتیسمی هستم دیگه . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
27.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روحیه رمانتیک رهبر ایران🥲: نسمسحسستشهصنژاینصپ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ نگاهی به صخره های روی هم سوار شده ی پشت سرم انداختم. راه طولانی بود اما شاید می ارزید. برخاستم و مصمم گفتم: _خوبه... من میرم. _نه مستانه... هوا بدجور گرفته است... نزدیک غروبه و ممکنه بارون بیاد... دیره واسه رفتن بذار بعد. عصبی از بهانه ای که تراشید جواب دادم: _تو نیا... من دلم یه جای خلوت میخواد واسه گریه و جیغ زدن. و راه افتادم اما او هم دنبالم آمد. _حالا نگفتی با دکتر دعوات شده یا نه!؟ _غیر اون از کی میتونم اینقدر دلخور باشم؟!... از مریض ها واسه مریض شدنشون؟!! خندید. _آره... راست میگی... حالا سر چی دعواتون شده؟ چرخیدم نگاه گذرایی به او انداختم. _مگه نمیگی هوا داره تاریک میشه؟... پس واسه چی اینقدر حرف میزنی... دنبالم بیا دیگه. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ دیدنش حال مرا یڪ‌جور دیگر می‌ڪند حال یڪ دیوانہ را دیوانہ بهتر می‌ڪند
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ وقتی به غار رسیدیم، هم هوا تاریک شده بود و هم باران پاییزی، رگبار گرفته بود. وارد دهانه ی غار که شدیم گلنار نفس زنان گفت: _دیدی گفتم هوا تاریک میشه. عصبی بودم و با این حرف گلنار عصبی تر شدم. _مگه نمیخواستی جیغ بزنی؟ خب بزن دیگه. چشمانش طوری به من خیره شده بود که انگار نه انگار که خودش همین را میخواست. ناچار خودم با آنهمه بغض و نجوایی که از صدای حامد، در سرم مدام تکرار میشد، تا لبه ی غار جلو رفتم. « تا چشم بهم بزنی این روزها میگذره... گاهی فکر میکنم نباید خودمو درگیر عشقی میکردم که میدونستم چقدر شکننده است ». صدایم از یادآوری حرف حامد به فریاد برخاست. _خدااااااا.... حنجره ام با همان یک کلمه فریاد سوخت. _دیگه بسمه... دیگه خسته شدم.... اینو ازم نگیر... طاقت ندارم... دیگه تحمل ندارم.... اشکانم همراه بغضی که شکسته بود، سرازیر شد. گلنار جلو آمد و مرا محکم در آغوش کشید. _مستانه.... او هم می‌گریست. نمی‌دانم به حال من یا حال خراب خودش. هر دو چند دقیقه ای گریستیم که صدای غرش بلند رعد و برقی، هم هردوی ما را ترساند هم چند قدمی به عقب راند. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ رفتی و ڪَذر ڪردے از این شهر؛ ندیدے دنیاے من از بعد تــو چون شـامِ سیاه است...!!
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ ⤜ڪانال 𝗩𝗶𝗽 رمـان "درڪَذرزمان" افتتاح شد✨!'⤛ مزایاے 𝐕𝐈𝐏: _تو ڪانال وی‌ای‌پی‌ جلـد اول رمـان تمـوم شده و جلـد دوم شـروع شـده و ۴۰۰ پارت جـلوتره✨ _ ﺭﻭﺯاﻧﻪ پـارتـگـذارے داریــم🌙 _تبـادل و تبلیـغـات نداریــم✨ _ پارت هاے سورپرایز و هدیہ زیاد داریــم🌙 _قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨ براے خرید بہ آیدے زیر پیام بدید↓ @F_82_02 └─────────────╮ꞋꞌꞋ✨🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا