یا وقتی مبارز، خسته و تشنه از میدان برمیگشت
بازهم امام بودن که در آغوش میکشیدن و ابراز همدردی میکردن!
حتی نسبت به نیازهای فیزیولوژیک مثل تشنگی و گرما، یا نسبت به دردهای جسمانی...
و در مرحله بعد، توصیه میکردن به صبر!
حتی وقتی که مبارز به لحظات شهادت میرسید،
امام بازهم کنارش حاضر میشدن!
و بازهم اول همدردی میکردن، از درک کردن صحبت میکردن و از کنار او بودن!
نقل شده که:
امام(ع) بر بالين قاسم نشست و به قاسم(ع)كه در حال جان دادن بود، فرمود:
به خدا سوگند، بر عموي تو سخت است كه او را بخواني پاسخ ندهد، يا اجابت نمايد ولي نتواند كمك كند يا كمك كند اما به توسودي نبخشد.
(از رحمت)خداوند دور باد قومي كه تو را كشت.
و حتی در لحظات آخر،
به امام سجاد(ع) توصیه میکنند که حواسشون به نیازهای عاطفی بچهها باشه!
و چه نکات تربیتی فوقالعادهای رو به ما یاد دادن:
امام(ع)فرمود:
خواري و يتيمي و شماتت دشمنان و مصيبتهاي زمان آنها(کودکان) را در برگرفته است.
هرگاه ناله و گريه شان بلند شد، آرامشان گردان، درهنگام ترس همراهشان باش، با سخنان نرم تسلي خاطرشان بده.
ازمردان آنها، جز تو كسي كه مايه انس و آرامششان باشد، زنده نمانده است و جز تو كسي را كه شنواي شكوه ها و درد دلهايشان باشد، ندارند….»
#اَلسَّلامُعَلَیْکَیااَباعَبْدِالله•°♡
•° شِعر دَر دَست ندارَم
وَلي از رویِ اَدَب
اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ
دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃
" اَلسَّلامُعَلَیْڪَیاحُـسَـیْنبنِعَـلۍٖ"
دانلود+زیارت+عاشورا+فرهمند+++متن.mp3
12.11M
🥀#چلهعاشقی|روزچهاردهم🥀
🏝اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِالله
وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً
ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ
وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم
🖤اَلْسَّلٰام عَلَى ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ عَلِیِّ بْنِ ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ اَوْلادِ ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ أصْحاٰبِ ٱلْحُسَيْـن
🏴اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ کَرْبِلٰاْ
اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُود
#زیارتعاشورا
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
📆 شرو؏ چلہ : چهارشنبہ²⁸'⁵'¹⁴⁰²
「 #نآمهایبهخدآ 」
خدایا بابت تمام وقتهایی که گمان میکردم مرا به مشکلی مبتلا کردی درحالی که داشتی مرا از شر بلایی نجات میدادی، از تو شرمندهام.🤍
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_738
با حرص و عصبانیت و ناراحتی که همگی دست در دست هم توی چشمام نشسته بودن،
نگاش کردم که کمرم رو محکم کشید سمت خودش و در حالیکه توی آغوشش فرو رفته بودم ،
سرمو بالا گرفتم و به نگاه سیاهش دوختم که با نگاهش باز قلب منو تسخیر کرد و گفت:
بگو دیگه...
بجای اونهمه حرف توی چشمات، به من بگو...
به یه آدم بیشعور و زبون نفهم .
به یه دیوونه ی روانی...
که خیلی دوسِت داره.
بغضم ترکید.
سرمو محکم به سینه اش فشردم که چونه اش رو روی سرم گذاشت و گفت:
ریحان...
الهی نبینم اشکاتو...منو ببخش...
بهم حق بده...
از یه کسی که گذشته ای نداره، چه انتظاری داری؟!...
ولی باور کن...به جان سینا....به مرگ خودم...
همه ی زندگیمی ریحانه...
شیرین منی...عشق منی...
نمیذارم بری.
صدای گریه ام بلند شده بود که سرمو از سینه اش بلند کرد و به نگاه بارونیم با چشمای بغض کرده اش، نگاه کرد و گفت:
نگو که دوستم نداری...نداری واقعا؟
چشمامو بستم و دستامو دورش حلقه زدم و گفتم: فرزاد...
_ جااان...بگو...
_ دیگه نذار از هم جدا بشیم...
دیگه خسته شدم...کم آوردم...
دیگه طاقتم تموم شده...نذار...باشه؟
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_739
روی موهای خیسم رو بوسه ای زد و گفت:
مگه من بذارم ازم جدا شی...چه حرفا...
سینا کچلم کرده...باید برگردی.
هنوز داشتم سینه ام رو از عطر خوب پاکورابانی که خودم برای تولدش خریده بودم پر میکردم،
منو از سینه اش جدا کرد و گفت:
سینا رو سپردم به عمه نسرین...
میخوام چند روزی فقط من و تو ،تنها باشیم...
ماشینمم جلوی دره...
میگی کجا بریم؟
دلم مسافرت رو میخواست.
بیچاره عمه نسرین، موندگار شده بود.
همراه فرزاد برگشتم خونه ولی از پله ها بالا نرفتم تا سینا بی طاقتی نکنه.
فرزاد رفت و چمدونش رو بست و اومد.
بعد سه روز دیوانه کننده ، این آشتی و مسافرت میچسبید.
توی راه فرزاد، از شایان گفت و اینکه دستگیر شده و اینکه اونقدر جرمش سنگین بوده که دیگه اعتراف به دستکاری ترمز یه ماشین و
تعویض دوتا شناسنامه و باج دادن بخاطر سکوت این جریان،براش تاثیری نداشت.
نفس بلندی کشیدمو چشمام رو با آسودگی بستم که فرزاد برام توضیح داد که برای جریان دفن اون دختر، شیرین آذین، باید حکم دادگاه قضایی و درخواست نبش قبر صادر بشه و بعد از انجام آزمایشات لازم ، هویت واقعی اون دختر معلوم بشه تا بتونن دوباره شناسنامه ام رو به من برگردونن.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️