#السـلام_عـلےالـحسـین ✋
دارم به شوق #کربُ_بَـلا🍃
مـیکـشم نـفس •[❤️]•
دنیاۍ،بی #حُسین(ع)💔
بہ،دردم نمیخـورد🍂
#صباحڪم_حسینے🌹
@asheghaneh_talabegi |🌸🍃
#خاطرات_شهدا
#عاشقانههای_شهدایی
کت و شلوار دامادیاش را
تمیز و نو در کمد نگه داشته بود😇
به بچههای سپاه میگفت:
«برای این که اسراف نشود،
هر کدام از شما خواستید داماد شوید،
از کت و شلوار من استفاده کنید.
این لباس ارثیهی من برای شماست.»😇
پس از ازدواج ما،
کت و شلوار دامادی محمد حسن،
وقف بچههای سپاه شده بود
و دست به دست میچرخید😅😊
هر کدام از دوستانش که میخواستند داماد شوند،
برای مراسم دامادیشان، همان کت و شلوار را میپوشیدند.😅
جالبتر آن که،
هر کسی هم آن کت و شلوار را میپوشید؛
به #شهادت میرسید!😢💚
#خانم_فاطمه_فخار
#همسر_شهید
#شهید_محمدحسن_فایده
#ازدواج_موفق
#ازدواج_آسان
@asheghaneh_talabegi 🌸🍃
#عاشقانه_همسر_شهید💛
#مدافع_عشق🌹
اولین غذایی که بعداز عروسیمان درست کردم استانبولے بود👌🌹
از مادرم تلفنی پرسیدم!
شد سوپ..🍲😢😅
آبش زیاد شده بود ...
منوچهر میخورد و به به و چه چه میکرد...☺️❤️
روز دوم گوشت قلقلی درست کردم!
شده بود عین قلوه سنگ...😐🤦🏻♀😅
تا من سفره را آماده کنم منوچهر چیده بودشان روی میز و با آنها تیله بازی میکرد قاه قاه میخندید...😶😂😂🤔
❤️👈🏻و میگفت : چشمم کور دندم نرم
تا خانم آشپزی یاد بگیرن هر چه درست کنن میخوریم حتی قلوه سنگ👩🏻🍳😌🌹
#همسر_شهیدمنوچهرمدق
خادم الشهدا:) :
@asheghaneh_talabegi 💖
و #تُ 😍
خلاصه ای هستی😉
از تمام آنچه👌
برای یک عمر آرام زیستن
نیاز است...☺️🌹
خادم الشهدا:) :
@asheghaneh_talabegi 💖
😍 #_عاشقانه 😍
ما
من و تو
اگرچه خواهيم مرد
اما شكوه عشق ما آن سوی تيرگی
در ژرفنای جاودانگی
ادامه خواهدمان داد..
پابلو_نرودا
@asheghaneh_talabegi ⭐️
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤
هرزمان رنگ جفا را می دید
کوچه و کرب و بلا را می دید
خانه اش چونکه در آتش می سوخت
خیمه ی آل عبا را می دید
🥀شهادت امام صادق(ع)تسلیت باد🥀
@asheghaneh_talabegi 🏴
#خانومه_دوس_داشتنی_شو☺️
✅وقتی همسرتان به خانه میآید؛ با خودتان قرار بگذارید که هیچ مسئلهی ناخوشایندی را در یک ساعت اولِ ورود همسرتان به خانه، به او نگویید👌🤐😬😉🌹
خادم الشهدا:) :
@asheghaneh_talabegi 💖
دلم را سپردم به "بیخیالی"😌
اما باز هوا،👌😉
هوایِ دوست داشتنِ #تُ ست 😍
خادم الشهدا:) :
@asheghaneh_talabegi 💖
مجله هنری طلعت
#عشـق_با_معجـزه_او #قسمت_صـدوسـیونـھم سال اولی بود که امیر شهید شده بود. هفته های آخر شه
#عشـق_با_معجـزه_او
#قسمت_صـدوچـھلم
+منکه هستم، شاید جای امیر رو پر نکنم اما هستم.... به جای امیر دخترش میاد سر میزنه بهشون.
خانم گودرزی لبخند کمرنگی زد.
_میخوام برم پیش بچه ها، شما هم میایید؟؟
+میام ولی نگید کی ام
_باشه، خیالتون راحت...
زینب را به یکی از مربی های آنجا سپردم و با خانم گودرزی همراه شدم.
بچه ها را که دیدم من هم دلم برایشان رفت. سعی کردم مثل امیر با همه باشم. بعد از آشنایی و بازی، کنارشان نشستم تا همدرد هم باشیم بعد از شنیدن خبر.
_بچه های گلم پیش خاله بشینید می خوام یه چیزی بگم.
بچه ها که نشستند ادامه داد:
_عمو....
همه با هیجان گفتند:
_عمو امیر
و اتاق به هوا رفت، خوشحالی و اشتیاق آن ها به امیر بیشتر از من بود!!
پس فقط من عاشقت نبودم...
آرام که شدند باز هم گفت:
_عمو دیگه نمیاد بچه ها.
قیافه های بغض کرده اشان خبر از همه چیز میداد.
_نه که دلش نخواد، نمی تونه بیاد، عمو رفته تو آسمون پیش خدا، عمو شهید شده...
بزرگتر هایشان همه زدند زیر گریه. بزرگترینشان ده ساله بود. گریه ای می کردند که انگاری پدر از دست داده اند. یکیشان گریه می کرد و می گفت:
_دیگه بابا ندارم.
بدون اینکه هویت پر از مسئولیتم فاش شود من هم بغلشان کردم و باهم گریه می کردیم.... فقط زینب من بی پدر نشده بود...
آن یک بار، بار اول و آخری بود که بچه ها مرا دیدند ولی من بچه ها را می بینم....
نویسنده: #یگانه_کاف
هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده #حرام است 🙃
ادامه دارد....
🌱| @asheghaneh_talabegi |🌱