eitaa logo
مجله هنری طلعت
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
186 ویدیو
9 فایل
بسم‌رب‌العشق♥️ . کمی طنز فقط،نه چپ نه راست 😉
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✋ دارم به شوق 🍃 مـیکـشم نـفس •[❤️]• دنیاۍ،بی (ع)💔 بہ،دردم نمیخـورد🍂 🌹 @asheghaneh_talabegi |🌸🍃
کت و شلوار دامادی‌اش را تمیز و نو در کمد نگه داشته بود😇 به بچه‌های سپاه می‌گفت: «برای این که اسراف نشود، هر کدام از شما خواستید داماد شوید، از کت و شلوار من استفاده کنید. این لباس ارثیه‌ی من برای شماست.»😇 پس از ازدواج ما، کت و شلوار دامادی محمد حسن، وقف بچه‌های سپاه شده بود و دست به دست می‌چرخید😅😊 هر کدام از دوستانش که می‌خواستند داماد شوند، برای مراسم دامادی‌شان، همان کت و شلوار را می‌پوشیدند.😅 جالب‌تر آن که، هر کسی هم آن کت و شلوار را می‌پوشید؛ به می‌رسید!😢💚 @asheghaneh_talabegi 🌸🍃
💛 🌹 اولین غذایی که بعداز عروسیمان درست کردم استانبولے بود👌🌹 از مادرم تلفنی پرسیدم! شد سوپ..🍲😢😅 آبش زیاد شده بود ... منوچهر میخورد و به به و چه چه میکرد...☺️❤️ روز دوم گوشت قلقلی درست کردم! شده بود عین قلوه سنگ...😐🤦🏻‍♀😅 تا من سفره را آماده کنم منوچهر چیده بودشان روی میز و با آنها تیله بازی میکرد قاه قاه میخندید...😶😂😂🤔 ❤️👈🏻و میگفت : چشمم کور دندم نرم تا خانم آشپزی یاد بگیرن هر چه درست کنن میخوریم حتی قلوه سنگ👩🏻‍🍳😌🌹 خادم الشهدا:) : @asheghaneh_talabegi 💖
و 😍 خلاصه ای هستی😉 از تمام آنچه👌 برای یک عمر آرام زیستن نیاز است...☺️🌹 خادم الشهدا:) : @asheghaneh_talabegi 💖
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😍 😍 ما من و تو اگرچه خواهيم مرد اما شكوه عشق ما آن سوی تيرگی در ژرفنای جاودانگی ادامه خواهدمان داد.. پابلو_نرودا @asheghaneh_talabegi ⭐️
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤 هرزمان رنگ جفا را می دید کوچه و کرب و بلا را می دید خانه اش چونکه در آتش می سوخت خیمه ی آل عبا را می دید 🥀شهادت امام صادق(ع)تسلیت باد🥀 @asheghaneh_talabegi 🏴
☺️ ✅وقتی همسرتان به خانه می‌آید؛ با خودتان قرار بگذارید که هیچ مسئله‌ی ناخوشایندی را در یک ساعت اولِ ورود همسرتان به خانه، به او نگویید👌🤐😬😉🌹 خادم الشهدا:) : @asheghaneh_talabegi 💖
دلم را سپردم به "بیخیالی"😌 اما باز هوا،👌😉 هوایِ دوست داشتنِ ست 😍 خادم الشهدا:) : @asheghaneh_talabegi 💖
مجله هنری طلعت
#عشـق_با_معجـزه_او #قسمت_صـد‌وسـی‌ونـھم سال اولی بود که امیر شهید شده بود. هفته های آخر شه
+من‌که هستم، شاید جای امیر رو پر نکنم اما هستم.... به جای امیر دخترش میاد سر میزنه بهشون. خانم گودرزی لبخند کمرنگی زد. _میخوام برم پیش بچه ها، شما هم میایید؟؟ +میام ولی نگید کی ام _باشه، خیالتون راحت... زینب را به یکی از مربی های آنجا سپردم و با خانم گودرزی همراه شدم. بچه ها را که دیدم من هم دلم برایشان رفت. سعی کردم مثل امیر با همه باشم. بعد از آشنایی و بازی، کنارشان نشستم تا همدرد هم باشیم بعد از شنیدن خبر. _بچه های گلم پیش خاله بشینید می خوام یه چیزی بگم. بچه ها که نشستند ادامه داد: _عمو.... همه با هیجان گفتند: _عمو امیر و اتاق به هوا رفت، خوشحالی و اشتیاق آن ها به امیر بیشتر از من بود!! پس فقط من عاشقت نبودم... آرام که شدند باز هم گفت: _عمو دیگه نمیاد بچه ها. قیافه های بغض کرده اشان خبر از همه چیز میداد. _نه که دلش نخواد، نمی تونه بیاد، عمو رفته تو آسمون پیش خدا، عمو شهید شده... بزرگتر هایشان همه زدند زیر گریه. بزرگترینشان ده ساله بود. گریه ای می کردند که انگاری پدر از دست داده اند. یکیشان گریه می کرد و می گفت: _دیگه بابا ندارم. بدون اینکه هویت پر از مسئولیتم فاش شود من هم بغلشان کردم و باهم گریه می کردیم.... فقط زینب من بی پدر نشده بود... آن یک بار، بار اول و آخری بود که بچه ها مرا دیدند ولی من بچه ها را می بینم.... نویسنده: هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده است 🙃 ادامه دارد.... 🌱| @asheghaneh_talabegi |🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا