گوشهای از طبیعت بکر ایران
🛑📸هورامان- کردستان😍
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
@talabehtehrani
6.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 نماهنگ " دنیای بی امام "
#امام_صادق علیهالسلام:
" اگر این دوران را درک کردی، به خدا پناه ببر... "
@talabehtehrani
🛑 امام علی علیه السلام:
زمین چه فراوان پیکرهای گرامی
و خوش آب و رنگی را خورده
که پرورده ی ناز و نعمت
و بزرگ شده شرف بودند
نهج البلاغه، قسمتی از خطبه۲۲۱
@talabehtehrani
🔸 #پندانه
نقلشده که آخوند حاج ملاحسینقلی همدانی
به عنوان توصیه به یکی از شاگردانش میگوید:
هر وقت توانستی کفش کسانی را که با آنها مشکلداری، جلوی پایشان جفتکنی
آنوقت آدم شدهای!
@talabehtehrani
7.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبهای جمعه
شب دلتنگی
شب زیارتی...
❤️🥀💔🚩🚩🚩
@talabehtehrani🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گناهی که خدا نمیبخشد!!!😱😱😱
👤 حجت الاسلام قرائتی
@talabehtehrani
داستان اماممهدی علیهالسلام
قسمت هفتاد و چهارم
شهادت پدر ۴
قمیها بابت انتقامجویی جعفر و آدمهاش، دلنگران بودند. اینشد که از خلیفه خواستند تا محافظانی رو همراه کاروان گسیل کنه بلکه به سلامت از سامرا دور بشند. خلیفه هم پذیرفت و تعدادی مأمور برای مراقبت از قافلهٔ قمیها قرار داد.
کاروان، شهر سامرا رو به طرف ایران و قم ترک کرد. هنوز خیلی دور نشده بودند که از دور جوانی زیبا و آراسته، توجه همه رو جلب کرد. با اشارهٔ محمدبنجعفر حِمیَری کاروان متوقف شد. جوان خوشسیما نزدیک شد. سپس کاروانسالار و برخی از مسافران قافله رو به اسم صدا زد! قمیها حسابی متعجب شده بودند. جوان خوشچهره جلو اومد و به محمدبنجعفر حِمیَری و تعدادی دیگه از بزرگان گفت: اماممهدی شما رو فراخونده، هرچه زودتر باید به دیدارش شرفیاب بشید.
یکی از قمیها که محو چهرهٔ جوان شده بود، باحالتی توأم با شک و تردید پرسید: شما اماممهدی هستید؟! جوان تبسّمی کرد و گفت: من؟! معاذالله!... بنده، خدمتگذار آقا هستم، زودتر حرکت کنید تا شما رو به دیدار مولی ببرم.
کاروانیها دور هم حلقهزدند و مشغول شور و مشورت شدند. هنوز خطر جعفر جدی بود. از کجا معلوم؟ نکنه این جوان، گماشتهٔ جعفر و همهٔ این حرفها نقشه باشه؟!
با توجه به حضور محافظان حکومتی، در نهایت تصمیم بر این شد که اهل کاروان، همراه مرد جوان به سامرا برگردند. فرستادهٔ امام، قمیها رو به منزل امامعسکری برد. اهالی کاروان، بار و بندیل و اسب و شترهاشون رو به امید مأموران خلیفه توی حیاط رها کردند و بعد از عبور از دالانی مسقّف، وارد حیاط خونهٔ حضرت شدند. اماممهدی لباسی سبزرنگ به تن داشت و داخل حیاط روی تخت نشسته بود. زیبایی خیرهکنندهای سیمای امام رو دربرگرفته بود. چهرهٔ آقا مثل قرص کامل ماه میدرخشید. قمیها که دستبهسینه ایستاده بودند، یکییکی با خضوع و احترام سلام کردند. امام پاسخ تکتک مهمونها رو داد. بدون اینکه قمیها چیزی بگن، حضرت شروع کرد به معرفی تکتک صاحبان سکهها و نامهها! دقیقا شبیه کاری که پدر بزرگوارش انجام میداد. اهالی قم حسابی بهتزده شدند و از خوشحالیِ انجامتکلیف به سجدهٔ شکر افتادند.
همهٔ پولها و نامهها تحویل آقا شد. حضرت فرمود: مِنبعد پول و نامهای به سامرا آوُرده نشه، بهزودی در بغداد نمایندهای تعیین میکنم تا رابط میان من و شما باشه.
وقت خداحافظی بود. اماممهدی مقداری حنوط و یک کفن به محمدبنجعفر حِمیَری داد و فرمود: خدا به تو پاداش زیادی عنایت کنه.
از این فرمودۀ امام، حس میشد قراره برای محمد اتفاقی بیفته! اما چه اتفاقی؟! هیچکس نمیدونست. همه از حکمت این کار، بیاطلاع بودند. شگفتانگیز اینکه توی راهِ بازگشت، وقتی کاروان نزدیک همدان رسید محمدبنجعفر حِمیَری دار فانی رو وداع گفت و به دیار باقی رفت!
بعد از ماجرای ملاقات شیعیان قم با خلیفه در سامرا، فکری زشت و باورنکردنی به ذهن جعفر خطور کرد!
كمالالدين: ص ۴۷۵ ح ۲۵، الثاقبفیالمناقب: ص ۶۰۷ ح ۵۵۴، الخرائج و الجرائح: ج ۳ ص ۱۱۰۱ ح ۲۳، بحارالأنوار: ج ۵۲ ص ۶۷ ح ۵۳.
ادامه دارد...
میگفت: همهٔ شرایط را بسنجید امّا بدانید
آنکه به کار ما نتیجه میدهد
عنایتِ خداست.
#شهید🕊
#حسن_باقری❤️
@talabehtehrani